علم تجربى بويژه در عصر جديد توانسته است تكنولوژى و صنايع مهمى را براى بشر به ارمغان آورد و از اين رهگذر، زندگى و دنياى مادى بشر را تا حدى و از بعضى حيثيات، راحت نمايد. بيماريهايى كه در دوران نه چندان دور، براى بشر لاعلاج تلقى مى شده است، امروزه به مدد پزشكى توسعه يافته جديد، به راحتى درمان مى شود. سفرهايى كه انسان مى بايست ماهها و بلكه سالها آن را پيموده و در مسير راه خود با هزاران خطرهاى انسانى، حيوانى وطبيعى مواجه بوده است، در اين عصر به بركت علوم تجربى جديد در زمان بسيار كم مى پيمايد. مشكلات ناشى از عدم روشنايى در اين عصر با اختراع برق و استفاده هاى بسيار گوناگون از آن رفع شده است.
در صحنه معرفتهاى بشرى، اختراع صنعت چاپ، وجود كتابخانه هاى بسيار مدرن و بويژه اختراع جعبه جادويى كامپيوتر، سرعت در دستيابى به اطلاعات وتحليل آنها را به طور چشمگير و شگفت زده اى افزايش داده است.
اين امور و موارد بسيار فراوان ديگرى كه انسان در جنبه هاى گوناگون حيات مادى و طبيعى خود از آن بهره مند است، از دستاوردهاى علوم تجربى است.
اما آنچه كه شايسته تامل است، اين است كه اين تحولات موجب گشته است كه انسان نوين، خود را از حيثيت جهان بينى و نيز بعد هستى شناختى اش، محدود در اين عالم ماده نموده و جز زندگى دنيوى و بهره ورى هرچه بيشتر از آن، هدف ديگرى را دنبال نكند و بويژه با رد هرگونه ابزار معرفتى ديگر و نيز معارف به دست آمده از آن ابزارها و بويژه با عدم توجه به محدوديتهاى بسيار متنوع و مختلف روش تجربى (2)، علم تجربى و روش آن را يگانه معيار بررسى معارف ديگر و صحت و سقم آنها دانسته است.
همين امر است كه مساله بسيار مهم «علم تجربى گرايى» را پديد آورده است.
اين نوشتار، سعى دارد تا با نگاهى - هر چند اجمالى - به تاريخ پيدايش علم جديد و بويژه به مساله مهم محور قرار دادن علوم تجربى و بعضى از لوازم آن در ابعاد گوناگون به خصوص در حوزه اعتقادات دينى و بررسى انتقادى در مورد اعتبار تئوريهاى علمى در مقال بعد، گامى در جهت ايجاد تعادل ميان معارف گوناگون بشرى و نگاه واقع بينانه به هر يك از آنها بردارد.
علوم تجربى جديد، مقرون به مؤلفه هايى است كه آن را كاملا از علوم تجربى قبل از خودش ممتاز مى سازد.
علوم تجربى در زمان قرون وسطى، تنها در صدد معرفت به جهان و شناخت اسرارى بود كه خداى متعال در خلقت جهان به كار برده بود تا از اين طريق بر خداشناسى اش بيافزايد. اما در دنياى جديد، علوم تجربى در پى كشف اسرار الهى نيست. بلكه هدف عمده آن، شناخت جهان به قصد مهار و تسلط بر آن براى بهره ورى هر چه بيشتر از عالم طبيعت مى باشد.
در عصر جديد بر اساس تبيينهاى فلسفى انجام شده، جهان خالى از جلوه هاى الهى دانسته شد و در نتيجه به طبيعت با نگاهى ابزارى نگريسته شده است. از اين رو، هدف علم، تمجيد خداوند نبود. بلكه هدف تازه آن، بسط تسلط انسان بر طبيعت بود. در اين مرحله علم بيشتر انسانى و كمتر الهى است. (3)
علوم تجربى كه با هدف شناخت جهان و مهار طبيعت و پيشگويى نسبت به آينده پديد آمد، در اندك زمانى، موفقيتهاى چشمگيرى به دست آورد، و كارآمدى خود را در برابر رقيبانش در تفكر مسيحيت و دنياى مغرب زمين؛ يعنى آموزه هاى دينى مسيحيت به نمايش گذاشت. اين امر سبب شد كه اولا مردم در اعتقادات و باورهاى سنتى خود و كار آمدى آنها تشكيك نمايند و ثانيا با موفقيت ممتاز و چشمگير علوم تجربى در صحنه حيات طبيعى و حل مشكلات مادى، گرايش مردم و متفكرين به آن، چنان شديد گشت كه معيار درستى و بطلان معارف ديگر با او سنجيده مى شد و هرچه با او در تعارض قرار مى گرفت، خرافه پنداشته مى شد. از سوى ديگر، به علت موفقيتهاى مختلف علوم تجربى، روش آن نيز يگانه روش دستيابى به حقيقت تلقى شده، و همه علوم ديگر با آن سنجيده مى شد. گاليله (1642 - 1564) - يكى از پديد آورندگان بزرگ علوم تجربى - با رد روش انديشمندان قرون وسطايى كه به دنبال فهم ماهيت و جوهر نهانى اشيا بودند، مى گويد:
«هدف تحقيق علمى، كشف ماهيت درست وجوهر نهانى اشيا نيست بلكه فقط معرفت صفات آنهاست.»
وسپس با تاكيد بر روش تجربى مى گويد:
«محال است كه تجربه محسوس، مخالف حقيقت باشد.» (4)
تاكيد بر روش تجربى، منحصر به عالمان علوم تجربى نبوده است، بلكه انديشمندان حوزه هاى ديگر نيز تحت تاثير كامل آن واقع شده بودند. به عنوان مثال لئوناردو داوينچى (1519 - 1452) نيز با اين كه عالم تجربى نبوده است، ولى تحت تاثير غلبه روش تجربى مى گويد:
«به نظر من علومى كه از تجربه كه مايه همه يقينهاست، نمى آيد و با مشاهده سر و كار ندارد؛ يعنى همه علومى كه منبع يا روش يا نتيجه آن با يكى از حواس پنجگانه سر و كار ندارد، باطل و پر از اشتباه است.» (5)
در روش علمى همه چيز مشكوك است و بايد از بوته آزمايش بگذرد و پس از آن نيز قطعيت و مقبوليت تام و هميشگى نمى يابد؛ زيرا نظريه ها ساخته دست بشرند و دير يا زود به كاستى آنها پى برده مى شود.
علوم طبيعى شايد نمايانترين دستاورد اين مشرب جديد دانش است، ولى به هيچ روى تنها رشته نيست. روح انتقاد را، كه دست مايه علم است، به همين سان، مى توان در تاريخ و علوم انسانى ديگر و نيز در زمينه باور دينى استفاده كرد. (6)
در ميان عالمان علوم تجربى، مى توان «فرانسيس بيكن» (1626 - 1561) را بنيانگذار علم جديد ناميد، او با كار و تلاش خود سبب شد تا هدف و ديدگاه علم جديد، به طور كلى از هدف علم سنتى فاصله گيرد. هدف علم جديد، تسلط بر طبيعت و ديدگاه آن به طبيعت و جهان، ديدگاهى مكانيكى بود. «بيكن» جهان را با چشمانى ديگر - متفاوت از ديدگاه يونانيان قديم - مى نگريست، او نمى خواست فقط به تماشاى طبيعت بنشيند، بلكه مى خواست روشى براى كنترل آن بيابد.
علم در نظر يونانيان، فقط عبارت از مطرح كردن چراهاى متافيزيكى چيزها بوده است. ولى او معتقد بود كه علم بايد درباره چگونگى چيزها تحقيق نمايد و هدف صحيح علم نيز جز به دست آوردن كشفيات و قدرتهاى جديد نيست. (7)
براى اين كه روشن شود همه محققان فيزيك در اين هدف عملى علم هماهنگ بودند و اعتقاد به اين امر مختص به اين پيامبر علوم تجربى جديد؛ يعنى بيكن نبوده است، كافى است عبارت معروف دكارت (1650 - 1596) را كه ضمن آن مسير جديد همه دنيا را خلاصه كرده بود، شاهد بياوريم كه مى گويد:
«مى توان معرفتى بسيار سودمند براى زندگانى به دست آورد. مى توانيم فلسفه اى را كه در قرون وسطى در مدارس كهن تدريس مى شد، به يك فلسفه عملى مبدل كنيم. هنگامى كه به كمك اين فلسفه عملى، نيروى آتش و آب و هوا و ستارگان و آسمانها و اجسام اطراف خويش را شناختيم و به همانگونه كه صنعتها و صنعت گران را مى شناسيم، كار اين موجودات مذكور را مى فهميم و خواهيم توانست به همان سان اين چيزها را در راه هاى درستى كه براى همان آماده شده است، به كار اندازيم و بدين وسيله خود را فرمانروا و مالك طبيعت كنيم.» (8)
پس از فرانسيس بيكن و با استفاده از نظريات او درباره علم جديد، چهار شخصيت مهم در تكون علم جديد سهم بسزايى را ايفا نمودند كه عبارتند از: كوپرنيك، كپلر، گاليله و نيوتن.
«كوپرنيك» (1543 - 1473) در مطالعات خود به اين نتيجه رسيده است كه نظريه زمين مركزى قرون وسطى كه توسط عالمان دينى ترويج مى شد، باطل است و در واقع خورشيد مركز عالم است.
در آغاز كار، چنين به نظر مى رسيد كه انقلاب كوپرنيك فقط صلاحيت نظريه بطلميوس - منجم اسكندرانى قرن دوم ميلادى - را نقض مى كند. ولى در واقع اين انقلاب انسان را از مقامى كه با غرور بدان چنگ زده بود و خود را مركز و هدف جهان مى شمرد، بيرون انداخت و مقام او را به گوشه اى ناچيز بر ستاره درجه سومى گردان به دور خورشيد درجه دهمى آورد كه همگى در محيط كيهانى بى انتها شناورند. (9)
از سوى ديگر «كپلر» (1630 - 1571) ره آورد بزرگى را در صحنه علم به ارمغان آورد. كشف بزرگ او اين بود كه سيارات در مدارهاى بيضوى حركت مى كنند نه مدارهاى مستدير.
اهميت كار او با يكى از ويژگيهاى برجسته اى كه بر اساس آن علم نوين از علم قرون وسطايى متمايز مى گردد، مشخص مى شود. انديشمندان قرون وسطى مايل بودند كه با تكيه بر اصول مفروض اوليه و پيشينى، استدلال كنند كه حقيقت بايد چنين و چنان باشد. ولى علم نوين بر اين اعتقاد اصرار مى ورزدكه تنها راه كشف حقيقت، مشاهده و نظر كردن به امور است.
اگر مى خواهيد بدانيد كه در كنگو درخت بلوط وجود دارد يا نه، با نشستن روى صندلى راحتى در منزلتان و استدلال با تكيه بر اصل پيشينى كه مى گويد در آنجا درختان بلوط بايد باشد يا اين كه نمى تواند در آنجا درخت بلوطى وجود داشته باشد، چيزى نمى توان فهميد. بلكه لازم است كه به امور واقع نظر كنيم؛ يعنى به كنگو رفته تا از واقعيت باخبر شويم.
در واقع استدلال قرون وسطايى كه سيارت بايد در مدارهاى مستدير حركت كنند، چون دايره يك شكل كامل است، از همان خصوصيت استدلال پيشينى برخوردار بوده است كه علم نوين و ويژگى كار كپلر آن را از بين برد. كپلر معتقد بود كه بايد به امور واقع؛ يعنى حركت سيارات نظر كنيم و پس از مشاهده است كه در مى يابيم مدار حركت سيارات بيضوى است. (10)
در اين ميان، نقش گاليله از دو متفكر پيشين در پايه گذارى علم جديد بيشتر است.
كشف بزرگ گاليله قانون اول حركت بود كه اگر چه اين قانون به صورت روشن و واضحى در آثار نيوتن مطرح شد، ولى گاليله اولين شخصى بود كه آن را درك نمود، اگر مثلا خودروى شما با سرعت پنجاه مايل در حركت باشد و شما موتور آن را خاموش كنيد، سرعت آن كم شده و به تدريج متوقف مى شود؛ بنابراين، براى اين كه اين خودرو به همان سرعت خود باقى باشد، لازم است كه به طور مداوم نيرويى به آن خودرو وارد شود. اين امر مورد تاييد همه مشاهدات متعارف مربوط به اجسام بوده است. ارسطو نيز تصور مى كرد كه اين امر يك قانون طبيعى است و به عنوان قانون طبيعى سرتاسر قرون وسطى تا عصر گاليله پذيرفته شد. همين قانون را در مورد سيارت و ستارگان به كار مى بستند. آنها دائما در آسمان در حال حركتند. بنابراين، نوعى نيرو بايد آنها را به جلو براند يا به طرف خود بكشاند. اعتقاد همگان اين بود كه ارواح يا فرشتگان آنها را به دنبال خود مى كشند. حتى عالمان بر همين فرض بودند كه نيروى محركى لازم است. از اين رو، دكارت پيشنهاد مى كرد كه فضا مملو از گردابهاى اثيرى است كه سيارات را به دوران مى اندازد. آنچنان كه در گرداب نيروى آب، اجسام شناور را به همراه خود به چرخش در مى آورد.
اما گاليله برعكس آن فكر مى كرد. قانون اول حركت به ما مى گويد كه هيچ نيرويى لازم نيست تا شيئى را با سرعت يكنواخت به حال حركت نگاه داريم. اين قانون بيان مى كند كه يك جسم حالت سكون يا حركت يك نواخت در خط مستقيم را هميشه ادامه مى دهد مگر هنگامى كه نيرويى برآن وارد شود. تا آنجا كه به وضع يك جسم در حالت سكون مربوط مى شود، اين قانون با فهم متعارف سازگار است. اگر جسمى در حالت سكون باشد، هميشه در حالت سكون باقى مى ماند مگر اين كه نيرويى آن را از مكانش به سوى جلو براند يا به سوى خود بكشاند. اما آنچه اين قانون در باره جسم در حال حركت بيان مى كند، انقلابى است بزرگ.
اين قانون مى گويد اگر خودرويى با سرعت پنجاه مايل در ساعت حركت كند، با موتور خاموش به حركت مستقيم در مسير مستقيم خود با سرعت پنجاه مايل براى هميشه ادامه خواهد داد مگر اين كه نيرويى برآن وارد شود تا آن را از حركت باز دارد و اين نيرو همان اصطكاك است و اگر نيروى اصطكاك نباشد، خودرو هرگز از حركت باز نمى ايستد. (11)
اين نظريه تغيير مهمى در نگرش به پديده ها و حوادث عالم طبيعت ايجاد نمود. بر اساس اين نظريه، فرض وجود خداوند فقط براى لحظه اول پيدايش جهان و حركت اجسام و سيارات ضرورت داشت ولى بقاى اين جهان بدون وجود خدا و دخالت او نيز به راحتى قابل تبيين بود.
موجوداتى كه در اين لحظه در جهان پديد مى آيند و نيز تبديل و تبدلاتى كه در جهان رخ مى دهد، بدون فرض وجود خداوند و صرفا با اعتماد به پديده هاى مادى و طبيعى قابل تبيين است. براين اساس، يك چرخش كامل پديد آمد. تا قبل از گاليله و نيز علوم جديد سعى مى شد تا جهان با تئوريهاى دينى تبيين شود. ولى از آن زمان، با فرض عدم نياز به خداوند، در بقاى موجودات و به گوشه راندن خداوند به لحظه پيدايش جهان، تبيينهاى دينى حوادث نيز رخت بربست.
پس از گاليله، دانشمند بزرگ در علوم تجربى؛ يعنى «نيوتن» (1727 - 1642) ظهور نمود. او نابغه بزرگى بود كه كار بنيان گذارى علم نوين را تكميل كرد.
نيوتن مساله جاذبه را مطرح نمود. او برآن بود كه نيروى گرانش ميان دو جسم به طور مستقيم متناسب است با حاصل ضرب جرمهاى آنها و به صورت معكوس متناسب است با مجذور فاصله آنها.
وى بر اساس اين قانون، رابطه و اوضاع سيارت را مورد بررسى قرار مى داد. اما نكته اى كه در كار او شايسته توجه است اين است كه او در حركات سيارت، بى نظميهايى را مشاهده نمود كه بر حسب قانون او، قابل تبيين نبود؛ يعنى حركات واقعى سيارت با آنچه بر اساس قانون وى محاسبه مى شد، اختلاف جزئى پيدا مى كردند. علاوه بر اين، اگر اين بى نظميها جمع شونده بودند، با گذشت زمان، چنان انحرافات عظيمى پديد مى آمد كه تعادل كلى منظومه شمسى را بر هم مى زدند؛ يعنى سيارت يا به درون خورشيد فرو مى افتادند، يا از كنترل خورشيد خارج مى گشتند و به فضاى اطراف پرتاب مى شدند. ولى به چه دليل اين واقعه روى نمى دهد!
نيوتن با توسل به خدا به اين سؤال پاسخ داد. او معتقد بود كه خداوند گهگاه مداخله مى كند و سيارت منحرف را به مسير اصليشان باز مى گرداند و به همين سبب عالم به حال خودش باقى است.
«لايب نيتس» (1716 - 1646) - فيلسوف و رياضى دان آلمانى - در مورد ديد گاه نيوتن نسبت به دخالت خداوند در عالم مى گفت كه خداى نيوتن مكانيسين و آن هم يك مكانيسين كم تجربه است؛ زيرا او فقط توانسته بود ماشينى را بسازد كه با تعميرهاى مكرر، مى تواند به كار خود ادامه دهد.
بعد از نيوتن، «لاپلاس» (1827 - 1749) نشان داد كه بى نظميهاى حركت سيارات، كه نيوتن نمى توانست با قانون گرانش خود تبيين كند، جمع شونده نيستند، بلكه خود تصحيح كننده اند؛ يعنى در يك دوره نسبتا طولانى، يكديگر را تعديل مى كنند. بنابراين، لازم نيست خدا را وارد اين جهان نمود تا آن بى نظميها را تصحيح كند. به علاوه لاپلاس معتقد بود همانگونه كه وجود خدا براى تصحيح اين اختلالها لازم نيست، براى آفرينش منظومه شمسى نيز لازم نمى باشد. چون منشا آن اكنون با فرضيه سحابى تبيين مى شود.
نقل شده است كه روزى ناپلئون به لاپلاس گفت: آقاى لاپلاس! شنيده ام كه شما كتاب بزرگى در مورد نظام عالم نوشته ايد و در آن حتى اشاره اى به خالق آن نكرده ايد. لاپلاس پاسخ داد: من نيازى به چنان فرضيه اى ندارم. (12)
بدين ترتيب فرض وجود خداوند كه در نظريه گاليله و نيوتن براى حدوث و خلقت جهان لازم شمرده مى شد، به وسيله لاپلاس غير لازم تلقى گشت و ديگر نيازى به فرض وجود خداوند (نه در خلقت جهان و نه در اداره آن موجود) نبوده است و در نتيجه بر اساس چنين نظريه اى، علوم تجربى در تبيين عالم مستقل گشت و دين و آموزه هاى آن نمى توانستند هيچ گونه دخالتى در تبيين عالم داشته باشند. توفيق اعجاب انگيز علم، چشم همه را خيره كرده بود. به طورى كه به تدريج اين اعتقاد پديد آمد كه وقتى با علم تجربى مى توان همه مسائل بشر را حل نمود، نيازى به امور ديگر از جمله دين باقى نمى ماند. به علاوه همه معرفتها را نيز بايد بر اساس تجربه به دست آورد؛ زيرا تجربه تنها معيار كشف حقيقت و واقعيت است. از اين رو، همه علوم و از جمله علوم انسانى براى توفيق خود بايد از اين روش بهره مند شوند.
«هولباخ» (1789 - 1723) فيلسوف فرانسوى قرن هيجدهم مى گويد:
«اين فيزيك و تجربه است كه انسان بايد در همه تحقيقاتش به آن متوسل شود. او بايد به آنها در موضوعهاى دين، اخلاق، كومت سياسى، علوم و هنرها و حتى در خوشيها و مصائبش متوسل شود.» (13)
ورود تجربه گرايى به قلمرو فلسفه، از چند جهت اهميت داشته است. از يك نظر تجربه گرايى بر روشهاى فلسفى گروهى از فيلسوفان تاثير گذاشت و فلاسفه تجربه گرا، منشا معرفت را تجربه مى دانستند.
اما واقعيتى كه به مراتب مهمتر است، اين كه چون تجربه گرايى در ميان فيلسوفان پايگاهى به دست آورد، نگرش كلى وابسته به آن نيز بناچار به زمينه هاى ديگر راه يافت. فلسفه با همه انواع انديشه پيوند دارد. بويژه انديشه سياسى متاثر از فلسفه است. بر اساس تجربه گرايى نبايد هيچ اصل ثابت كه صدق آن به صورت پيشينى معلوم شده باشد، باور داشت و اصول سياست را بر اساس آن تنظيم نمود. در حقيقت هيچ اصل ابدى وجود ندارد و اصولى كه مى توان به آن معتقد بود، اصولى هستند كه از تجربه موارد در سطح جامعه به دست مى آيند؛ (14) اما آنچه كه در اينجا در صدد تفصيل بيشتر آن هستيم، تاثير غلبه انديشه تجربى «ساينتيسم» در حوزه دين و باورهاى آن است.
پى نوشتها :
1) Scientism
2) در مورد ماهيت علوم تجربى جديد و مقومات آن و نيز ضعف و قوت هاى گوناگون آن در مقاله ديگر بحث خواهيم نمود.
3) ر. ك: هرمن رندال، سير تكامل عقل نوين، ترجمه ابوالقاسم پاينده، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ دوم، ج 1، ص 247.
4) همان، صص 245 - 244.
5) همان، ص 244.
6) ر. ك: دان كيوپيت، درياى ايمان، ترجمه حسن كامشاد، طرح نو، چاپ اول، 1376، صص 14 - 13.
7) ر. ك: جرمى ريفكين تد هوارد، جهان در سراشيبى سقوط، ترجمه محمود بهزاد، انتشارات سروش، 1374، صص 37 - 36.
8) هرمن رندال، پيشين، ص 248.
9) همان، صص 252 - 251.
10) والتر ترنس استيس، دين و نگرش نوين، ترجمه احمد رضا جليلى، انتشارات حكمت، چاپ اول، 1377، صص 104 - 102.
11) همان، صص 108 - 104.
12) همان، صص 119 - 116.
13) ر. ك: مهدى گلشنى، از علم سكولار تا علم دينى، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، چاپ اول، 1377، ص 21.
14) لويس ويليام هلزى هال، تاريخ و فلسفه علم، ترجمه عبدالحسين آذرنگ، انتشارات سروش، چاپ دوم، 1369، صص 243 - 242.
نويسنده: سيد محمود نبويان
منبع: كتاب: علم گرايى