بعد با خودم فکر کردم که چی ازش بخوام و چه جوری بخوام. حتما باید خواستهام رو خیلی ادبی مطرح کنم. اصلا اول کدومشو بگم؟ از کجا شروع کنم؟ چه جوری بگم که جوابمو حتما بده؟ توي این فکرها بودم که صدایی توجهام رو جلب کرد. صدای یه بچه بود که گفت: ”خداجون، یه کاری بکن که این فرید دیگه پای عروسک منو توی دهنش نکنه. بعدشم مامانم منو بیشتر از اون دوست داشته باشه. خاله مهناز هم به جای اینکه هر دفعه یه چیزی برای اون بخره، یه بار هم برای من هدیه بیاره، آمین ... راستی خیلی ممنون که سرفههای بابامو خوب کردی. زخم دست من هم دیگه نمیسوزه.“
همینطور که گوش میکردم به طرف صدا رفتم. وقتی بهش رسیدم یه دختر بچه 4 - 5 ساله رو با يك عروسک تو بغل دیدم که پای عروسکه تقریبا له بود. دیگه دعاش تموم شده بود. من شگفتزده نگاهش میکردم. نهایت پاکی رو تو صدا و چشمهاش دیدم. حتی تونستم روح و قلب بیغل و غش و ساده اون رو حس کنم. چقدر معصوم! چقدر لطیف و چقدر بیریا! بدون هیچ تکلفی، با سادگی و خلوص تمام خواستهاش رو مطرح کرد. اولش کمی گرفته و ناراحت به نظر میرسید ولی بعد تو چشمهاش برقي خاص دیده میشد. برق امیدواری و شادی. انگار مطمئن بود که خدا به حرفهاش گوش میده و آرزوشو برآورده میکنه.
یه آن به خودم اومدم، برای چی به اینجا اومده بودم؟ چی کار میخواستم بکنم؟ آهان! یادم اومد. داشتم فکر میکردم که چه جوری باید صداش کنم و چی باید بگم. آنقدر این موضوع فکرمو درگیر خودش کرده بود که اصل قضیه رو فراموش كرده بودم. به خودم گفتم: ”اگه من بخوام خيلي سخت با خدای خودم رابطه برقرار کنم این ارتباط یا به زودی سرد میشه یا به کلی از بین میره. بعد با خودم فکر کردم که چرا باید همیشه کوچکترها از بزرگترها چیز یاد بگیرن؟ نمیشه بعضی وقتها هم بزرگترها کوچکترها رو الگوی خودشون قرار بدن؟ اگه قرار بر یاد گرفتنه دیگه کوچکتر و بزرگتر نداره! اصلا اگر غیر از این باشه زندگي و دنيا متوقف ميشه.
من از اون دختر بچه یاد گرفتم که میشه خيلي ساده و راحت با خدا حرف زد، باهاش درد دل کرد و خواستهها رو گفت. بدون خجالت، بیتکلف و خیلی خودمونی. آره من اون روز متوجه شدم که خدای بچهها، خودمونیتره! اگه انسان بتونه یه رابطه خودمونی، دوستانه، عاشقانه و در عين حال محترمانه با خدای خودش برقرار كنه، میشه در هر لحظه و در هر شرایطی وجود اون رو در کنار خودش حس كنه و باهاش حرف بزنه. احساس کنه یکی هست که دوستش داره و خيلي مهربونه، بخشنده است، عادله و صبور. خدايي كه هيچ وقت تنهاش نمیذاره، همیشه براش وقت داره، به خاطر کارای خوبش بهش جایزه میده، از خطاهاش ميگذره، در وقت نياز به فريادش ميرسه، سخت رو براش آسون ميكنه، رازش رو پیش خودش نگه میداره، عیبهاشو میپوشونه و خلاصه اینکه در هر موردی امید اول و آخرشه.
از فکر کلمههای قلنبه سلنبه و لفظ قلم صحبت کردن بیرون اومدم. چشمهامو بستم. با وجود اینکه همیشه فکر میکردم که بزرگ شدم خودمو دیدم که خیلی کوچکم، خیلی کوچکتر از اونی که فکرشو بکنم. احساس کردم که بدون اون چقدر تنها و ضعیفم. نیاز تمام وجودم رو گرفته بود. اینجا دیگه غرور معنی نداشت. دلم میخواست که دستمو بگیره، بهم توجه کنه، نوازشم کنه و به حرفهام گوش بده. میدونستم که اگه تا صبح هم براش حرف بزنم سرش درد نمیگیره، خسته نمیشه، خوابش نمیبره.
لب باز کردم تا صداش کنم. کلمات اون بچه تو ذهنم اومد. زبانم چرخید خیلی راحت و خودمونی گفتم: ”خدا جونم! هیچ وقت دستمو رها نکن. منو به حال خودم نذار. کمکم کن که روز به روز به تو نزدیکتر بشم و تو رو بهتر و بیشتر حس کنم. آمین ... راستی به خاطر همه لطفهایی که به من داری متشکرم.“
منبع:ناهید مومنخانی_مجله موفقیت