پاسخ به:رباعیات انوری
از وصل تو بر کناره میباید زیست
با سینهٔ پاره پاره میباید زیست
بیدل به هزار حیله میباید بود
بیجان به هزار چاره میباید زیست
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
گر درخور قدر همتم سیمی نیست
چون من به هنر کس اندر اقلیمی نیست
عیبی نبود گر فلکم سیم نداد
چونان که ز نان استدنم بیمی نیست
هجران تو دوش چون به من درنگریست
بنشست و به هایهای بر من بگریست
گریان بر وصل شد که تدبیرم چیست
تا چند به جان دیگران خواهی زیست
بوطالب نعمه طالب نعمت نیست
زان در کرمش تکلف و منت نیست
در همت او هر دو جهان مختصرست
جز وی ز پیمبریست آن همت نیست
ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست
تیر تو به ناوک قضا ماند چست
ورنه که نشاند این چنین چابک و چست
پیکان دوم بر سر سوفار نخست
با دل گفتم چو یار بی فرمانست
این صبر هوس پختن بیپایانست
دل گفت نفس مزن که تدبیر آنست
هم پختن این هوس که نتوان دانست
هردم ز تو گر تازه غمی باید هست
در دور فلک نو ستمی باید هست
در عشق تو گرچه ایچ میباید هست
این بس نبود کانچ نمیباید هست
زلف تو از آن دم که دلم بربودست
از زیر کله روی به کس ننمودست
مانا به حکایت از لبت بشنودست
کز جملهٔ عاشقان چشمت بودست
میآمد و از دیدهٔ ما مینگریست
میرفت و دگرباره قفا مینگریست
با جلوهٔ خویشتن خوشش میآمد
یا از سر مرحمت به ما مینگریست
عمری که تر و خشک من آن بود گذشت
وان مایه که کردمی بدان سود گذشت
افسوس که روز بیغمی دیر رسید
پس چون شب وصل دلبران زود گذشت
گر شرح نمیدهم که حالم چونست
یا از تو مرا چه درد روزافزونست
پیداست چو روز نزد هرکس که مرا
با این لب خندان چه دل پر خونست
گر بنده دو روز خدمتت را بگذاشت
نه نقش عیادت تو بر آب نگاشت
تقصیر از آن کرد که چشمی که بدان
بیماری چون تویی توان دید نداشت
تا چند طلب کنم وفای تو که نیست
تا کی گیرم کسی به جای تو که نیست
گفتی که ترا جان و جهان جز من نیست
ای جان جهان به خاکپای تو که نیست