0

قصاید انوری

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح علاء الدین ابوعلی الحسن الشریف

سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخا

علاء دین که سپهریست از سنا و علا

خلاصهٔ همه اولاد خاندان نظام

خلاصهٔ به حقیقت خلاصهٔ به سزا

نظام داد مقامات ملک را به سخن

چنانکه کار مقیمان خاک را به سخا

خدایگان وزیران که در مراتب قدر

برش سپهر بود چون بر سپهر سها

شکسته طاعت او قامت صبی و مسن

ببسته قدرت او گردن صباح و مسا

سخن ز سر قدر برکشد به جذب ضمیر

درو نه رنگ صواب آمده نه بوی خطا

ز باد صولت او خاک خواهد استعفا

ز تف هیبت او آب گیرد استسقا

نهد رضا و خلافش اساس کون و فساد

دهد عتاب و نوازش نشان خوف و رجا

اگر نه واسطهٔ عقد عالم او بودی

چه بود فایده در عقد آدم و حوا

زه ای رکاب ثبات ترا درنگ زمین

زه ای عنان سخای ترا شتاب صبا

به درگه تو فلک را گذر به پای ادب

به جانب تو قضا را نظر به عین رضا

به زیر سایهٔ عدل تو فتنها پنهان

به پیش دیدهٔ وهم تو رازها پیدا

نواهی تو ببندد همی گذار قدر

اوامر تو بتابد همی عنان قضا

تو اصل دادن و دادی چو حرف اصل کلام

تو اصل دانش و دینی چو صوت اصل صدا

ز رشک طبع تو دارد مزاج دریا تب

گمان مبر که ز موج است لرزه بر دریا

صدف که دم نزند دانی از چه خاصیت است

ز شرم نطق تو وز رشک لؤلؤی لالا

ز نور رای تو روشن شده است رای سپهر

وگرنه کی رودی آفتاب جز به عصا

تو آن کسی که ز باران فتح باب کفت

مزاج سنگ شود مستعد نشو و نما

تویی که گر سخطت ابر ژاله بار شود

اجل برون نتواند شدن ز موج فنا

به صد قران بنزاید یکی نتیجه چو تو

ز امتزاج چهار امهات و هفت آبا

به سعد و نحس فلک زان رضا دهند که او

به خدمت تو کمر بسته دارد از جوزا

تبارک‌الله از آن آب‌سیر آتش‌فعل

که با رکاب تو خاکست و با عنانت هوا

به شکل آب رود چون فرو شود به نشیب

به سیر باد رود چون برآید از بالا

زمردین سمش اندر وغا به قوت جذب

ز دیده مهرهٔ افعی برون کشد ز قفا

مگر به سایهٔ او برنشاندش تقدیر

وگرنه کی به غبارش رسد سوار ذکا

به دخل و خرج عیاری که نعلش انگیزد

کند ز صحرا کوه و کند ز که صحرا

زمانه سیری کامروزش ار برانگیزی

به عالمی بردت کاندرو بود فردا

بزرگوارا من بنده گرچه مدتهاست

که بازماندم از اقبال خدمت تو جدا

جدا نبود زمانی زبان من ز ثنات

چه باخواص و عوام و چه در خلا و ملا

به نعت هرکه سخن رانده‌ام فزون آمد

همم مدیح ز اندازه هم طمع ز عطا

مگر به مدح تو کز غایت کمال و بهات

چنانک خواست دلم خاطرم نکرد وفا

سخن ببست مرا اندرین قصیده ز عجز

همی چه گویم بس نیست این قصیده گوا

اگر به مدح و ثنا هرکسی ستوده شود

تو آن کسی که ستوده به تست مدح و ثنا

به ناسزا چه برم بیش ازین مدایح خویش

سزای مدح تویی وتراست مدح سزا

به شبه و شکل تو گر دیگران برون آیند

زمانه نیک شناسد زمرد از مینا

خدای داند کز خجلت تو با دل ریش

که تا به مقطع شعر آمدستم از مبدا

همی چه گفتم گفتم که زیره و کرمان

همی چه گفتم گفتم که بصره و خرما

همیشه تا که بود در بقای عالم کون

امید عاقبت اندر حساب بیم و بلا

حساب عمر تو در عافیت چنان بادا

که چون ابد ز کمیت برون شود احصا

به هرچه گویی قول تو بر زمانه روان

به هرچه خواهی حکم تو بر ستاره روا

بر استقامت حال تو بر بسیط زمین

بر آسمان کف کف الخضیب کرده دعا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح امیر اجل ابو علی علاء الدین حسن

سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخا

بهاء دین خدا آن جهان قدر و بها

ابوعلی حسن آن مسند سمو و علو

که آفتاب جلالست و آسمان سخا

به قدر واسطهٔ عقد جنبش و آرام

به عدل قاعدهٔ ملک آدم و حوا

کشد ز کلک خطا بر رخ قضا و قدر

نهد به نطق حنا بر کف صواب و خطا

همش به خطهٔ فرمان درون و حوش و طیور

همش به سایهٔ احسان درون رجال و نسا

ایا به پای تو یازان فلک به دست لطف

و یا به سوی تو ناظر قضا به عین رضا

خجل ز رفعت قدر تو رفعت گردون

غمین ز وسعت طبع تو وسعت دریا

به جنب رای تو منسوخ چشمهٔ خورشید

به پیش قدر تو مدروس گنبد خضرا

زبان کلک تو ناطق به پاسخ تقدیر

سحاب دست تو حامل به لؤلؤ لالا

به زیر دامن امن تو فتنها پنهان

به پیش دیدهٔ وهم تو رازها پیدا

بر درنگ رکاب تو بی‌درنگ زمین

بر شتاب عنان تو بی‌شتاب صبا

سحاب لطف تو گر قطره بر زمین بارد

حدید و سنگ شود مستعد نشو و نما

سموم قهر تو گر شعله بر سپهر کشد

شهاب‌وار ببرد زحل ز روی سما

تبارک‌الله از آن آب سیر آتش فعل

که با رکاب تو خاکست و با عنانت هوا

گه درنگ ز خاک زمین ربوده قرار

گه شتاب به باد هوا نموده قفا

به رفتن اندر بحرش برابر خشکی

به جستن اندر کوهش مقابل صحرا

نه چرخ و چرخ ازو کاج خورده در جنبش

نه کوه و کوه از کوس خورده در بالا

همیشه تا که نیاید یقین نظیر گمان

مدام تا که نباشد فنا عدیل بقا

گمان خاطرت از صدق باد جفت یقین

بقای حاسدت از رنج باد جنس فنا

گذشته بر تو هر آذار بهتر از کانون

نهاده با تو هر امروز وعدهٔ فردا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در مدح وزیر

از سحر بنان تو وز اعجاز کف تست

گر کار گذاریست قلم را و کرم را

تقدیم تو جاییست که از پس روی آن

افلاک عنان باز کشیدند قدم را

دین عرب و ملک عجم از تو تمامست

یارب چه کمالی تو عرب را و عجم را

اجرام فلک یک به یک اندر قلم آرند

گر عرض دهد عارض جاه تو حشم را

بر جای عطارد بنشاند قلم تو

گر در سر منقار کشد جذر اصم را

ای در حرم جاه تو امنی که نیاید

از بویهٔ او خواب خوش آهوی حرم را

آن صدر جهانی تو که در شارع تعظیم

همراه دوم گشت حدوث تو قدم را

از بهر وجود تو که سرمایهٔ اشیاست

نشگفت که در خانه نشانند عدم را

با دایهٔ عفو و سخطت خوی گرفتند

چون ناف بریدند شفا را و الم را

تا خاک کف پای ترا نقش نبستند

اسباب تب لرزه ندادند قسم را

انصاف بده تا در انصاف تو بازست

غمخوارتر از گرگ شبان نیست غنم را

سوهان فلک تا گل عدل تو شکفتست

تیزی نتواند که دهد خار ستم را

برتر نکشد قدر ترا دست وزارت

افزون نکند سعی شمر ساحت یم را

گر شاه‌نشان خواجه بود خواجگی اینست

روز است و درو شک نبود هیچ حکم را

از حاصل گیتی چو تویی را چه تمتع

از خاتم خضرا چه شرف خنصر جم را

زین پیش به اندازهٔ هر طایفه مردم

آوازهٔ اعزاز قوی بود نعم را

امروز در ایام تو آن صیت ندارد

بیچاره نعم چون تو شدی مایه کرم را

دودی که سر از مطبخ جود تو برآرد

آماده‌تر از ابر بود زادن نم را

آنجا که درآید به نوا بلبل بزمت

جز جغد زیارت نکند باغ ارم را

روزی که دوان بر اثر آتش شمشیر

چون باد خورد شیر علم شیر اجم را

در نعره خناق آرد و در جلوه تشنج

گر باس تو یاری ندهد کوس و علم را

یک ناله که کلک تو کند در مدد ملک

آنجا که عدو جلوه دهد بخت دژم را

با فایده‌تر زانکه همه سال و همه روز

از شست کمان ناله دهد پشت به خم را

در همت تو کس نرسد زانکه محالست

پیمودن آن پایه مقاییس همم را

خصم ار به کمال تو تبشه نکند به

تا می‌چکند بازوی بی‌دست علم را

بختت نه هماییست که ره گم کند اقبال

گر نیل کشد دشمن بدبخت ورم را

بدخواه تو در سکنهٔ این تختهٔ خاکی

صفریست که بیشی ندهد هیچ رقم را

حساد ترا در بدن از خوف تو خون نیست

ور هست چنان نیست که اصناف امم را

سبابهٔ بقراط قضا یک حرکت یافت

شریان عدوی تو و شریان بقم را

جمره است مگر خصم تو زیرا که نپاید

در هیچ عمل منصب او بیش سه دم را

تا خاک ز آمد شد هر کاین و فاسد

پرداخته و پر نکند پشت و شکم را

بر پشت زمین باد قرارت به سعادت

کاندر شکم چرخ تویی شادی و غم را

در بارگهت شیوهٔ حجاب گرفته

بهرام فلک نظم حواشی و خدم را

در بزمگهت چهره به عیوق نموده

ناهید فلک شعبدهٔ مثلث و بم را

خاک درت از سجدهٔ احرار مجدر

تا سجده برد هیچ شمن هیچ صنم را

این شعر بر آن وزن و قوافی و ردیفست

کامروز نشاطی است فره فضل و کرم را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مدح خواجه ناصرالدین طاهر

نصر فزاینده باد ناصر دین را

صدر جهان خواجهٔ زمان و زمین را

صاحب ابوالفتح طاهر آنکه ز رایش

صبح سعادت دمید دولت و دین را

آنکه قضا در حریم طاعتش آورد

رقص کنان گردش شهور و سنین را

وانکه قدر در ادای خدمتش افکند

موی‌کشان گردن ینال و تگین را

وانکه به سیر و سکون یمین و یسارش

نطق و نظر داده‌اند کلک و نگین را

قلزم و کان را نه مستفید نخست‌اند

کلک و نگین آن یسار و اینت یمین را

پای نظر پی کند بلندی قدرش

رغم اشارت‌کنان شک و یقین را

قفل قدر بشکند تفحص حزمش

کفش نهان خانهاء غث وسمین را

غوطه توان داد روز عرض ضمیرش

در عرق آفتاب چرخ برین را

حسرت ترتیب عقد گوهر کلکش

در ثمین کرده اشک در ثمین را

بی‌شرف مهر خازنش ننهادست

در دل کان آفتاب هیچ دفین را

بی‌مدد عزم قاهرش نگشادست

کوکبهٔ روزگار هیچ کمین را

واهب روح ازپی طفیل وجودش

قابل ارواح کرده قالب طین را

جز به در جامه خانه کرم او

کسوت صورت نمی‌دهند جنین را

تا افق آستانش راست نکردند

شعله نزد روز نیک هیچ حزین را

بی‌دم لطفش به خاک در بنشاندند

باد صبا را نه بلکه ماء معین را

فاتحهٔ داغش از زمانه همی خواست

شیر سپهر از برای لوح سرین را

گفت قضا کز پی سباع نوشتست

کاتب تقدیر حرز روح امین را

ای ز پی آب ملک و رونق دولت

دافعهٔ فتنه کرده رای رزین را

وز پی احیای دین خزان و بهاری

بر سر خر زین ندیده خنگ تو زین را

رای تو بود آنکه در هوای ممالک

رایحهٔ صلح داد صرصر کین را

رحم تو بود آنکه فیض رحمت سلطان

بدرقه شد یک جهان حنین و انین را

ورنه تو دانی که شیر رایت قهرش

مثله کند شیر چرخ و شیر عرین را

حصن هزار اسب اگرچه بر سر آن ملک

سد قدیمست حصنهای حصین را

کعبهٔ دهلیز شه چو دید فصیلش

سجده‌کنان بر زمین نهاد جبین را

خود مدد تیغ پادشا چه بکارست

خاصه تهیاء کارهای چنین را

سیر سریع شهاب کلک تو بس بود

رجم چنان صد هزار دیو لعین را

غیبت خوارزم شاه چون پس شش ماه

چشمهٔ خون دید چشم حادثه‌بین را

دست به فتراک اصطناع تو در زد

معتصم ملک ساخت حبل متین را

شاد زی، ای در ظهور معجز تدبیر

روی‌سیه کرده رسم سحر مبین را

ناصر تو خیر ناصرست و معین است

طاعت تو خیر طاعتست معین را

باغ وجود از بهار عدل تو چونانک

رشک فزاید نگارخانهٔ چین را

ملت و ملک از تو در لباس نظامند

بی‌تو نه آنرا نظام باد و نه این را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - در مدح ناصرالدین ابوالفتح

صبا به سبزه بیاراست دار دنیی را

نمونه گشت جهان مرغزار عقبی را

نسیم باد در اعجاز زنده کردن خاک

ببرد آب همه معجزات عیسی را

بهار در و گهر می‌کشد به دامن ابر

نثار موکب اردیبهشت و اضحی را

مذکران طیورند بر منابر باغ

ز نیم شب مترصد نشسته املی را

چمن مگر سرطان شد که شاخ نسترنش

طلوع داده به یک شب هزار شعری را

چه طعن‌هاست که اطفال شاخ می‌نزنند

به گونه گونه بلاغت بلوغ طوبی را

کجاست مجنون تا عرض داده دریابد

نگارخانهٔ حسن و جمال لیلی را

خدای عز و جل گویی از طریق مزاج

به اعتدال هوا داده جان مانی را

صبا تعرض زل بنفشه کرد شبی

بنفشه سر چو درآورد این تمنی را

حدیث عارض گل درگرفت و لاله شنید

به نفس نامیه برداشت این دو معنی را

چو نفس نامیه جمعی ز لشکرش را دید

که پشت پای زدند از گزاف تقوی را

زبان سوسن آزاد و چشم نرگس را

خواص نطق و نظر داد بهر انهی را

چنانکه سوسن و نرگس به خدمت انهی

مرتبند چه انکار را، چه دعوی را

چنار پنچه گشاده است و نی کمر بسته است

دعا و خدمت دستور و صدر دنیی را

سپهر فتح ابوالفتح آنکه هست ردای

ز ظل رایت فتحش سپهر اعلی را

زهی به تقویت دین نهاده صد انگشت

مثر ید بیضاست دست موسی را

نموده عکس نگینت به چشم دشمن ملک

چنانکه عکس زمرد نموده افعی را

ز کنه رتبت تو قاصر است قوت عقل

بلی ز روز خبر نیست چشم اعمی را

قصور عقل تصور کند جلالت تو

اساس طور تحمل کند تجلی را

به خاکپای تو صد بار بیش طعنه زدست

سپهر تخت سلیمان و تاج کسری را

روایح کرمت با ستیزه‌رویی طبع

خواص نیشکر آرد مزاح کسنی را

حرارت سخطت با گران رکابی سنگ

ذبول کاه دهد کوههای فربی را

دو مفتی‌اند که فتوی امر و نهی دهند

قضا و رای تو ملک ملک تعالی را

بهر چه مفتی رایت قلم به دست گرفت

قضا چو آب نویسد جواب فتوی را

تبارک‌الله معیار رای عالی تو

چو واجبست مقادیر امر شوری را

هر آن مثال که توقیع تو بر آن نبود

زمانه طی نکند جز برای حنی را

ز غایت کرم اندر کلام تو نی نیست

در اعتقاد تو ضد است نون مگر یی را

به هیچ لفظ تو نون هم به یی نپیوندد

وجود نیست مگر در ضمیر تو نی را

به بارگاه تو دایم به یک شکم زاید

زمانه صوت سؤال و صدای آری را

وجود بی‌کف تو ننگ عیش بود چنان

که امن و سلوت می‌خواند من و سلوی را

وجود جود تو رایج فتاد اگرنه وجود

به نیمه باز قضا می‌فروخت اجری را

زهی روایح جودت ز راه استعداد

امید شرکت احیا فکنده موتی را

چو روز جلوهٔ انشاد راوی شعرم

به بارگاه درآرد عروس انشی را

به رقص درکشد اندر هوای بارگهت

هوای مدح تو جان جریر و اعشی را

اگرچه طایفه‌ای در حریم کعبهٔ ملک

ورای پایهٔ خود ساختند ماوی را

به پنج روز ترقی به سقف او بردند

چو لات و عزی اطراف تاج و مدری را

شکوه مصطفویت آخر از طریق نفاذ

ز طاقهاش درافکند لات و عزی را

طریق خدمت اگر نسپرند باکی نیست

زمانه نیک شناسد طریق اولی را

ز چرخ چشمهٔ تیغ تو داشتن پر آب

ز خصم نایژهٔ حلق بهر مجری را

ز باس کلک تو شمشیر فتنه باد چنان

که تیغ بید نماید به چشم خنثی را

همیشه تا که به شمشیر و کلک نظم دهند

به گاه خشم و رضا خوف را و بشری را

ترا عطیهٔ عمری چنانکه هیلاجش

کند کبیسهٔ سالش عطای کبری را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح امیر سید مجدالدین ابوطالب

زان پس که قضا شکل دگر کرد جهان را

وز خاک برون برد قدر امن و امان را

در بلخ چه پیری و جوانی بهم افتاد

اسباب فراغت بهم افتاد جهان را

چون بخت جوان و خرد پیر گشادند

بر منفعت خلق در دست و زبان را

پیوسته ثنا گفت فلک همت این را

همواره دعا گفت ملک دولت آن را

این مزرعهٔ تخم سخا کرد زمین را

وان دفتر آیات ثنا کرد زبان را

آن دید جهان از کرم هر دو که هرگز

در حصر نیاید نه یقین را نه گمان را

نزد تو اگر صورت این حال نهانست

بر رای تو پیدا کنم این راز نهان را

بوطالب نعمه چو شهاب زکی از جود

یک چند کم آورد چه دریا و چه کان را

چون دست حوادث در این هر دو فروبست

دربست جهان‌باز ز امساک میان را

آن بود که بحر کرمش زود برانگیخت

از لجهٔ کف ابر چو دریای روان را

تا بر دهن خشک جهان نایژه بگشاد

وز بیخ بزد شعلهٔ نار حدثان را

ورنه که به تن باز رسانیدی از این قوم

باکتم عدم رفته دو صد قافله جان را

القصه از این طایفه کز روی مروت

آسان گذرانند جهان گذران را

زیر فلک پیر ز پیران و جوانان

او ماند و تو دانی که نماند دگران را

بختیست جوان اهل جهان را به حقیقت

یارب تو نگهدار مر این بخت جوان را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در مدح صاحب ناصرالدین طاهر

گشت از دل من قرار غایب

کارم نشود به از نوایب

دل دم‌خور و دل‌فریب شادان

غم حاضر و غمگسار غایب

بر ضعف تنم قضا موکل

بر سوز دلم قدر مواظب

افلاک به رمح طعنه طاعن

ایام به سیف هجر ضارب

ماییم و شکایت احبا

ماییم و ملامت اقارب

آشفته دل از جهان جافی

آسیمه‌سر از سپهر غاضب

بر چهره دلیل شمع سوزان

بر دیده رسیل دمع ساکب

آسیب عوایق از چپ و راست

آشوب خلایق از جوانب

هر مستویی ز وصل مغلوب

هر ممتنعی ز هجر واجب

شاخ گل عیش با عوالی

برگ گل انس با قواضب

با این همه شوق فتنه مفتی

با این همه قصه عشق خاطب

معشوق بتی که هست پیوست

عشقش چو زمانه پر عجایب

با شمس و قمر به رخ مساعد

با شهد و شکر به لب مناسب

از نوش به مل درش لی

وز مشک به گل برش عقارب

چین کله بر عقیق چینی

تیر مژه بر کمان حاجب

رخساره چو گلستان خندان

زلفین چو زنگیان لاعب

با روح دو بسدش معاشر

با عقل دو نرگسش معاتب

از توبه برآمده ز حالش

هر روز هزار مرد تایب

جماش بدان دو چشم عیار

قلاش بدان دو زلف ناهب

شیرینی لطفش از نوادر

زیبایی وصفش از غرایب

زیبا بود آن سخن که باشد

دیباچهٔ آفرین صاحب

صدرالوزراء مؤیدالملک

دست و دل و دیدهٔ مراتب

دریای کرم نمای صافی

خورشید فرح‌فزای صائب

ممدوح ائمه و سلاطین

مشهور مشارق و مغارب

معمور به حشتمش اقالیم

منصور به دولتش کتایب

چون باد صبا به خلق نیکو

چون ابر سخی به دست واهب

از خون مخالفان طاغی

وز مغز محاربان حارب

آلوده هژبر را براثن

اندوده عقاب را مخالب

مکشوف به کوشش و به بخشش

مشعوف به قادم و به ذاهب

در قبضهٔ علم او مهمات

در سایهٔ صدق او تجارب

یک عالم و صدهزار جاهل

یک صادق و صدهزار کاذب

عقل و نظرش سر مساعی

جود و کرمش در مواهب

در مسکن علم و عدل ساکن

بر مرکب قدر و جاه راکب

مجموع مکارم و معالی

قانون مفاخر و مناقب

ای هر ملکی ترا مخاطب

وی هر ملکی ترا مخاطب

نام تو چو آفتاب معروف

کام تو چو روزگار غالب

درگاه تو عام را مطامع

ایوان تو خاص را مکاسب

گردون به ستایش تو مایل

اختر به پرستش تو راغب

گفتار ترا ائمه عاشق

دیدار ترا ملوک طالب

منشور تو درج پر جواهر

ایوان تو چرخ پر کواکب

چون ماه ترا هزار منهی

چون تیر ترا هزار کاتب

چالاک‌تر از عصای موسی

فرخ قلمت گه مرب

ای جود ترا بحار خازن

وی حلم ترا جبال نایب

آزادهٔ دهر و صدر اسلام

با درد نوایب و مصایب

زنده است به تو که زنده کردی

ادرار جهانیان و راتب

روشن به تو گشت شغل گیتی

شارق ز تو گشت شمس غارب

تا هست علوم را مبادی

تا هست امور را عواقب

حکم تو همیشه باد باقی

عزم تو همیشه باد ثاقب

با چرخ کمال تو مشارک

با دهر جمال تو مصاحب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲

آستان تو چرخ را معبد

بارگاه تو خلق را محراب

کف تو باب کان پر گوهر

در تو باب بحر بی‌پایاب

عنف تو در لب اجل خنده

لطف تو در شب امل مهتاب

صاحبا گرچه از پرستش تو

حرمت شیب یافتم به شباب

از حدیث و قدیم هست مرا

آستان مبارک تو مب

بارها عقل مر مرا می‌گفت

که از این بارگاه روی متاب

مایه گیرد صواب او ز خطا

گر درنگت شود بدل به شتاب

زود جنبش مباش همچو عنان

دیر آرام باش همچو رکاب

دوش با یار خویش می‌گفتم

سخنی دوست‌وار از هر باب

تا رسیدم بدین که عقل شریف

می‌نماید مرا طریق صواب

کرد در زیر لب تبسم و گفت

ای ترا نام در عنا و عذاب

نه سلام ترا ز بخت علیک

نه سؤال ترا ز بخت جواب

طیره‌ای گاه سلوت از اعدا

خجلی وقت دعوی از احباب

تو چو هر غافلی و بی‌خبری

تن ز دستی درین وثاق خراب

روز و شب محرم تو کلک و دوات

سال و مه مونس تو رحل و کتاب

نه ترا راحت بقا و حیات

نه ترا لذت طعام و شراب

رمضان آمد و همی سازند

کدخدایی سرا اولوالالباب

نزنی لاف خدمت اشراف

نکشی بار منت اصحاب

هم غریو تو چون غریو غریب

هم خروش تو چون خروش غراب

چون فلک بی‌قراری از غم و رنج

چون ملک بی‌نصیبی از خور و خواب

معده و حلق ناز و نعمت تو

طعمهٔ صعوه و گلوی عقاب

گرچه در بذل و جود بنماید

سایهٔ صاحب آفتاب و سحاب

گرچه بر خنگ همتش گیتی

هست بی‌وزن‌تر ز پر ذباب

گرچه اقبال او که دایم باد

از رخ ملک برگرفت نقاب

تشنگان حدود عالم را

در یکی جام کی کند سیراب

در سمرقند و در بخارا هست

قدری ملک و اندکی اسباب

دخل آن در میان خرج فراخ

دیو آزرم را بود چو شهاب

محرم من تویی مرا هم تو

بسر آن رسان ز بهر ثواب

بشنو این از ره حقیقت و صدق

مشنو این از ره حدیث و عتاب

یک مه از عشق خدمت صاحب

مکش از روی اضطراب نقاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در مدح خاقان اعظم کمال‌الدین

ای از رخت فکنده سپر ماه و آفتاب

طعنه زده جمال تو بر ماه و آفتاب

آنجا که راستیست ندارند در جمال

پیش رخ تو هیچ خطر ماه و آفتاب

بندند گر دهی تو اجازت چو بندگان

در خدمت رخ تو کمر ماه و آفتاب

از موی تو ربوده نشان مشک و غالیه

وز روی تو گرفته اثر ماه و آفتاب

از ماه و آفتاب بهی تو که نیستند

با دو عقیق همچو شکر ماه و آفتاب

در صف نیکوان به مقام مفاخرت

خواهند از رخ تو نظر ماه و آفتاب

باشند با جمال تو حاضر به وقت لهو

در بزم شهریار بشر ماه و آفتاب

خاقان کمال دولت و دین آنکه بر فلک

از سهم او کنند حذر ماه و آفتاب

محمود صفدری که ز لطف و ز عنف او

گیرند بار نفع و ضرر ماه و آفتاب

بر خصم او کشیده سنان چرخ و روزگار

در پیش او گرفته سپر ماه و آفتاب

بفزود عز و دولت او ملک و جاه را

چونان که لون و طعم ثمر ماه و آفتاب

از شخص او نگشته جدا جاه و مفخرت

وز حکم او نکرده گذر ماه و آفتاب

بنموده در ولی و عدو و خلقش آن اثر

کاندر قصب نموده گهر ماه و آفتاب

آفاق را جمال ز جاه و جلال اوست

جاه و جمال اوست مگر ماه و آفتاب

شاها نهند اگر تو اشارت کنی به فخر

بر خاک بارگاه تو سر ماه و آفتاب

تو ماه و آفتابی اگر در جبلت‌اند

محض سخا و عین هنر ماه و آفتاب

بی‌عزم و بی‌لقای تو در سرعت و ضیاء

ننهاده گام و نا زده بر ماه و آفتاب

اندر ظلال موکب میمون عزم تو

دارند شغل و پیشه سفر ماه و آفتاب

بر قمع دشمنان تو هر لحظه می‌کشند

لشکر به جایگاه دگر ماه و آفتاب

از کنج سعد هر شب و هر روز نزد تو

آرند تحفه فتح و ظفر ماه و آفتاب

تا مانده‌اند سخرهٔ فرمان ایزدی

در قبضهٔ قضا و قدر ماه و آفتاب

بادا نگون لوای بقای عدوی تو

چونان که در میان شمر ماه و آفتاب

از روی و رای تست شب و روز بر فلک

دیده بها و یافته فر ماه و آفتاب

از طارم سپهر به چشم مناصحت

در دولت تو کرده نظر ماه و آفتاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح خاقان اعظم عمادالدین پیروزشاه

ای زمان شهریاری روزگارت

تا قیامت شهریاری باد کارت

ای ترا پیروزی و شاهی مسلم

باد ببر پیروزی و شاهی قرارت

ای به جایی کاسمان منت پذیرد

گر دهی جایش کجا اندر جوارت

هرکجا رای تو شد راضی به کاری

جنبش گردون طفیل اختیارست

هر کجا عزم تو شد جنبان به فتحی

بر سر ره نصرت اندر انتظارت

خندهٔ خنجر ز فتح بی‌قیاست

نالهٔ دریا ز بذل بی‌شمارت

داغ طاعت بر سرین تا وحش و طیرت

مهر بیعت بر زبان تا مور و مارت

در مقام سمع و طاعت هر دو یکسان

شیر شادروان و شیر مرغزارت

حق و باطل را که پیدا کرد و پنهان

حزم پنهان و نفاذ آشکارت

دی و فردا را به هم پیش تو آرد

بر در امروز امر کامکارت

هر مرادی کاسمان در جیب دارد

بازیابی گر بجویی در کنارت

نقش مقدوری نیارد بست گردون

جز به استصواب رای هوشیارت

بر در کس عنکبوت جور هرگز

کی تند تا عدل باشد یار غارت

پردهٔ شب درگهت را پرده گشتی

گر اجازت یافتی از پرده‌دارت

بارهٔ در هم نیارد کرد گیتی

ثابت ارکان‌تر ز حزم استوارت

افعی پیچان نشد در صف هیجا

تیز دندان‌تر ز رمح خصم خوارت

از دل خارا نیامد هیچ آتش

فتنه‌سوزی را چو تیغ آبدارت

گنج را لاغر کند بذل سمینت

ملک را فربه کند کلک نزارت

کلک از دریا کمال خویش یابد

داند این معنی دل دریا عیارت

لازم دست چو دریای تو زان شد

کلک آبستن به در شاهوارت

تابش خورشید نتواند گرفتن

کشوری از ملک و جاه بی‌کنارت

چاوش اوهام نتواند رسیدن

تا کجا تا آخر صف روز بارت

در درون پره افتد از برون نی

شیرو و گاو آسمان روز شکارت

شهریارا بخت یارت باد نی نی

آنکه او یاری ندارد باد یارت

روز هیجا کاسمان سیارگان را

در تتق یابد ز گرد کارزارت

رخنه در کوه افکند که؟ کر و فرت

لرزه بر چرخ افکند چه؟ گیرودارت

بر فلک دوزد به طنازی در آن دم

حکم بدرابیلک گردون گذارت

در عدد افزون نماید در عمل نی

گاه کوشش ده سوار و صد سوارت

هر سوار از لشکر دشمن دو گردد

نز مدد از خنجر چون ذوالفقارت

جوف دوزخ پر کند قهرت به یک دم

گر جدا افتد ز عفو بردبارت

سایه از قهر تو گر آگاه گردد

بگسلد حایل ز خصم خاکسارت

جمع گردد جزو جزوش بار دیگر

کشته‌ای را کاید اندر زینهارت

پشته چون هامون کند هامون چو پشته

پویه و جولان ز رخش راهوارت

بسکه بر سیمرغ و رستم بذله گفتی

گر بدیدی در مصاف اسفندیارت

خسروا اینگونه شعر از بنده یابی

هم تو دانی ای سخندانی شعارت

شاخ دانش مثل تو طوطی ندارد

می‌نگویم ای چو طوطی صدهزارت

گرچه از این بنده یادت می‌نیاید

باد صد دیوان سخن زو یادگارت

تا دوام روزگار از دور باشد

دور دولت باد دایم روزگارت

گشته هر امروزت از دی ملکت افزون

باد چون امروز و دی امسال و پارت

اصل ماتم تیغ هندی در یمینت

اصل شادی جام باده بر یسارت

ای قوی بازو به حفظ دولت و دین

حرز بازو باد حفظ کردگارت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح ناصرالدین طاهر

چون وقت صبح چشم جهان سیر شد ز خواب

بگسسته شد ز خیمهٔ مشکین شب طناب

بنمود روی صورت صبح از کران شب

چون جوی سیم برطرف نیلگون سراب

جستم ز جای خواب و نشستم به خانه در

یک سینه پر ز آتش و یک دیده پر ز آب

باشد که بینم از رخ نسرین او نشان

باشد که یابم از لب نوشین او جواب

کاغذ به دست کردم و برداشتم قلم

والوده کرد نوک قلم را به مشک ناب

اول دعا بگفتم برحسب حال خویش

گفتم هزار فصل و نماندم به هیچ باب

گه عذر و گه ملامت و گه ناز و گه نیاز

گه صلح و گه شفاعت و گه جنگ و گه عتاب

کای نوش جان‌فزای تو چون نعمت حیات

وی وصل دلربای تو چون دولت شباب

در خانهٔ فراق تنم را مکن اسیر

بر آتش شکیب دلم را مکن کباب

با دست بر لب من و آبست در دو چشم

از باد با نفیرم و از آب در عذاب

هر صبحدم که موج زند خون دل مرا

سینه هزار شعبه برآرد ز تف و تاب

چرخ بلند را دهم از تاب سینه تف

کف خضیب را کنم از خون دل خضاب

گر هیچ‌گونه از دلم آگه شوی یقین

داری مرا مصیب درین نوحهٔ مصاب

بودم در این حدیث که ناگاه در بزد

دلدار ماه‌روی من آن رشک آفتاب

در غمزه‌های نرگس او بی‌شمار سحر

در شاخهای سنبل او بی‌قیاس تاب

چون والهان ز جای بجستم دوید پیش

بگرفتمش کنار و برانداختم نقاب

آوردمش بجای و نشاند و نشست پیش

بر دست بوسه دادم و بر روی زد گلاب

طیره همی شدم که چنین میهمان مرا

کورا به عمر خویش ندیدم شبی به خواب

چندان درنگ که کنم خدمتی به شرط

چندان یسار نه که کنم پارهٔ جلاب

می‌خواستم ز دلبر خود عذر در خلا

وز آب دیده کرد زمین گرد او خلاب

القصه بعد از آنکه بپرسید مر مرا

گفتا چه حاجتست بگویم بود صواب

گفتم بگوی گفت من از گفتهای خویش

آورده‌ام چو زادهٔ طبع تو سحر ناب

تا بی‌ملالت این را فردا ادا کنی

اندر حریم مجلس دستور کامیاب

آخر نهاد پیش من آن کاغذ مدیح

بنوشته خط چند به از لؤلؤ خوشاب

کای کرده بخت رای ترا هادی الرشاد

وی گفته چرخ جود ترا مالک الرقاب

از عدل کامل تو بود ملک را نصیب

وز بخت شامل تو بود بخت را نصاب

شد نیستی چو صورت عنقا نهان از آنک

گفت تو کرده قاعدهٔ نیستی خراب

گر یک بخار بحر کفت بر هوا رود

تا روز حشر ژالهٔ زرین دهد سحاب

بوسند اختران فلک مر ترا عنان

گیرند سروران زمان مر ترا رکاب

افلاک را زمانهٔ اقبال تو نصیب

و اشراف را ستانهٔ والای تو مب

اندر حریم حرمت تو دیده چشم خلق

ایمن گرفته فوج غنم مرتع ذئاب

تا بر بساط مرکز خاکی ز روی طبع

زردی ز زعفران نشود سبزی از سداب

بادا جهان حضرت تو مرجع حیات

بگرفته حادثه ز جناب تو اجتناب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در مدح عمادالدین فیروز شاه

باز این چه جوانی و جمالست جهان را

وین حال که نو گشت زمین را و زمان را

مقدار شب از روز فزون بود بدل شد

ناقص همه این را شد و زاید همه آن را

هم جمره برآورد فرو برده نفس را

هم فاخته بگشاد فروبسته زبان را

در باغ چمن ضامن گل گشت ز بلبل

آن روز که آوازه فکندند خزان را

اکنون چمن باغ گرفتست تقاضا

آری بدل خصم بگیرند ضمان را

بلبل ز نوا هیچ همی کم نزند دم

زان حال همی کم نشود سرو نوان را

آهو به سر سبزه مگر نافه بینداخت

کز خاک چمن آب بشد عنبر و بان را

گر خام نبسته است صبا رنگ ریاحین

از گرد چرا رنگ دهد آب روان را

خوش خوش ز نظر گشت نهان، راز دل ابر

تا خاک همی عرضه دهد راز نهان را

همچون ثمر بید کند نام و نشان گم

در سایهٔ او روز کنون نام و نشان را

بادام دو مغزست که از خنجر الماس

ناداده لبش بوسه سراپای فسان را

ژاله سپر برف ببرد از کتف کوه

چون رستم نیسان به خم آورد کمان را

که بیضهٔ کافور زیان کرد و گهر سود

بینی که چه سودست مرین مایه زیان را

از غایت تری که هواراست عجب نیست

گر خاصیت ابر دهد طبع دخان را

گر نایژهٔ ابر نشد پاک بریده

چون هیچ عنان باز نپیچد سیلان را

ور ابر نه در دایگی طفل شکوفه است

یازان سوی ابر از چه گشادست دهان را

ور لالهٔ نورسته نه افروخته شمعیست

روشن ز چه دارد همه اطراف مکان را

نی رمح بهارست که در معرکه کردست

از خون دل دشمن شه لعل سنان را

پیروز شه عادل منصور معظم

کز عدل بنا کرد دگرباره جهان را

آن شاه سبک حمله که در کفهٔ جودش

بی‌وزن کند رغبت او حمل گران را

شاهی که چو کردند قران بیلک و دستش

البته کمان خم ندهد حکم قران را

تیغش به فلک باز دهد طالع بد را

حکمش به عمل باز برد عامل جان را

گر باره کشد راعی حزمش نبود راه

جز خارج او نیز نزول حدثان را

ور پره زند لشکر عزمش نبود تک

جز داخل او نیز ردیف سرطان را

گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بی‌چشم

در قبضهٔ شمشیر نشاندی دبران را

ای ملک‌ستانی که به جز ملک‌سپاری

با تو ندهد فایده یک ملک‌ستان را

در نسبت شاهی تو همچون شه شطرنج

نامست و دگر هیچ نه بهمان و فلان را

تو قرص سپهری و بخواند به همین نام

خباز گه جلوه‌گری هیت نان را

جز عرصهٔ بزم گهرآگین تو گردون

هم خوشه کجا یافت ره کاهکشان را

جز تشنگی خنجر خونخوار تو گیتی

هم کاسه کجا دید فنای عطشان را

آن را که تب لرزهٔ حرب تو بگیرد

عیسی نتند بر تن او تار توان را

گر ابر سر تیغ تو بر کوه ببارد

آبستنی نار دهد مادر کان را

در خون دل لعل که فاسد نشود هیچ

قهر تو گره‌وار ببندد خفقان را

از ناصیهٔ کاه‌ربا گرچه طبیعیست

سعی تو فرو شوید رنگ یرقان را

در بیشه گوزن از پی داغ تو کند پاک

هم سال نخست از نقط بیهده‌ران را

در گاز به امید قبول تو کند خوش

آهن الم پتک و خراشیدن سان را

انصاف تو مصریست که در رستهٔ او دیو

نظم از جهت محتسبی داد دکان را

عدل تو چنان کرد که از گرگ امین‌تر

در حفظ رمه یار دگر نیست شبان را

جاه تو جهانیست که سکان سوادش

در اصل لغت نام ندانند کران را

بر عالم جاه تو کرا روی گذر ماند

چون مهر فروشد چه یقین را چه گمان را

روزی که چون آتش همه در آهن و پولاد

بر باد نشینند هزبران جولان را

از فتنه در این سوی فلک جای نبینند

پیکارپرستان نه امل را نه امان را

وز زلزلهٔ حمله چنان خاک بجنبد

کز هم نشناسند نگون را و سنان را

وز عکس سنان و سلب لعل طراده

میدان هوا طعنه زند لاله‌ستان را

سر جفت کند افعی قربان و چو آن دید

پر باز کند کرکس ترکش طیران را

گاهی ز فغان نعره کند راه هوا گم

گه نعره به لب درشکند پای فغان را

چشم زره اندر دل گردان بشمارد

بی‌واسطهٔ دیدن شریان ضربان را

در هیچ رکابی نکند پای کس آرام

آن لحظه که دستت حرکت داد عنان را

بر سمت غباری که ز جولان تو خیزد

چون باد خورد شیر علم شیر ژیان را

هر لحظه شود رمح تو در دست تو سلکی

از بس که بچیند چه شجاع و چه جبان را

شمشیر تو خوانی نهد از بهر دد و دام

کز کاسهٔ سر کاسه بود سفره و خوان را

قارون کند اندر دو نفس تیغ جهادت

یک طایفه میراث خور و مرثیه‌خوان را

تو در کنف حفظ خدایی و جهانی

طعمه شدگان حوصلهٔ هول و هوان را

تا بار دگر باز جوان گردد هر سال

گیتی و به تدریج کند پیر جوان را

گیتی همه در دامن این ملک جوان باد

تا حصر کند دامن هر چیز میان را

باقی به دوامی که در آحاد سنینش

ساعات شمارند الوف دوران را

قایم به وزیری که ز آثار وجودش

مقصود عیان گشت وجود حیوان را

صدری که به جز فتوی مفتی نفاذش

در ملک معین نکند آیت و شان را

در حال رضا روح فزاینده بدن را

در وقت سخط پای گشاینده روان را

آن خواجه که بس دیر نه تدبیر صوابش

در بندگی شاه کشد قیصر و خان را

دستور جلال‌الدین کز درگه عالیش

انصاف رسانند مر انصاف‌رسان را

آنجا که زبان قلمش در سخن آید

بر معجزه تفضیل بود سحر بیان را

وآنجا که محیط کف او ابر برانگیخت

بر ابر کشد حاصل باران بنان را

از سیرت و سان رشک ملوک و ملک آمد

حاصل نتوان کرد چنین سیرت و سان را

از مرتبه‌دانیست در آن مرتبه آری

یزدان ندهد مرتبه جز مرتبه‌دان را

تا هیچ گمان کم نکند روز یقین را

تا هیچ خبر خم ندهد پشت عیان را

آن پایگه و تخت کیانی و شهی باد

وان هر دو دو مقصد شده شاهان و کیان را

شه ناگزرانست چو جان در بدن ملک

یارب تو نگهدار مر این ناگزران را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح ضیاء الدین اکفی الکفاة مودودبن احمدالعصمی

 

آخر ای خاک خراسان داد یزدانت نجات

از بلای غیرت خاک ره گرگانج و کات

در فراق خدمت گرد همایون موکبی

کاندر نعل از هلالست اسب را میخ از نبات

موکب صدر جهان پشت هدی روی ظفر

خواجهٔ دنیی ضیاء دین حق اکفی الکفاة

لاجرم بادت نسیمی یافت چون باد مسیح

لاجرم آبت مزاجی یافت چون آب حیات

آنکه گردون را برو ترجیح نتواند نهاد

عقل کل در هیچ معنی جز که در تقدیم ذات

داده کلک بی‌قرارش کار عالم را قرار

داده رای با ثباتش ملک دنیا را ثبات

هرچه در گیتی برو نام عطا افتد کفش

جمله را گفتست خذ جام و قلم را گفته هات

در غنایی خواهد افتاد از کفش گیتی چنانک

بر مساکین طرح باید کرد اموال زکات

ای ز شرم جاه تو سرگشته اوج اندر فلک

وی ز رشک دست تو نالنده موج اندر فرات

آمدی اندر هنر اقصی نهایات الکمال

چون محیط آسمان اعلی نهایات الجهات

از خداوندی جدا هرگز نبودستی چنانک

نفس موجود از وجود و ذات موصوف از صفات

بعد از آن والی که بنیاد وجود از جود اوست

بر خلایق چون تو والی کس نبودست از ولات

دست انصاف تو بر بدعت‌سرای روزگار

دست محمودست بر بتخانه‌های سومنات

گر حرم را چون حریم حرمتت بودی شکوه

در درون کعبه هرگز نامدی عزی و لات

هر کرا در دل هوای تست ایمن از هوان

هر که را در جان وفای تست فارغ از وفات

خود صلاح اهل عالم نیست اندر شرع و رسم

اعتصام الا به حبل طاعتت بعد از صلات

زانکه امروز از اولوالامری و یزدان در نبی

همچنین گفتست و حق اینست و دیگر ترهات

خون دل یابد ز باس تو چو گردون بشکند

در عظام دشمن ملک ار همه باشد رفات

صد عنایت‌نامهٔ گردون حنا بر کرده گیر

چون ز دیوانت به جان کردند خصمی را برات

خصم را گو هرچه خواهی کن تو و تدبیر ملک

این خبر دانم خداوندا که دانی کل شات

صاحبا صدرا خداوندا کریما بنده گر

یابد از حرمان عالی بارگاه تو نجات

بعد از این در خدمت از سر پای سازد چون قلم

زانکه گشتست از فراق تو سیه‌دل چون دوات

در قضای خدمت ماضیش قوتها دهد

آنکه حسرتهاش میداده است هردم بر فوات

اندرین خدمت که دارد بنده از تشویر آن

پیش فتیان خراسان دست بر رخ چون فتات

گرچه بعضی شایگانست از قوافی باش گو

عفو کن وقت ادا دانی ندارم بس ادات

بود الحق تاء چند دیگر از وجدان ولیک

چون ممات و چون قنات و چون روات و چون عدات

گفتم آخر شایگان خوش به از وجدان بد

فی‌المثل چون حادثاتی از ورای حادثات

هیچ‌کس در یک قوافی بنده را یاری نکرد

هرکه بیتی شعر دانست از رعیت وز رعات

جز جمال‌الدین خطیب ری که برخواند از نبی

مسلمات مؤمنات قانتات تایبات

تا کند تقطیع این یک وزن وزان سخن

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

جیش تو بادا به بلخ و جشن تو بادا به مرو

بارگاهت در نشابور و مقام اندر هرات

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در مدح ناصرالملة والدین ابوالفتح طاهر

اگر محول حال جهانیان نه قضاست

چرا مجاری احوال برخلاف رضاست

بلی قضاست به هر نیک و بد عنان‌کش خلق

بدان دلیل که تدبیرهای جمله خطاست

هزار نقش برآرد زمانه و نبود

یکی چنانکه در آیینهٔ تصور ماست

کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد

که نقش بند حوادث ورای چون و چراست

اگر چه نقش همه امهات می‌بندند

در این سرای که کون و فساد و نشو و نماست

تفاوتی که درین نقشها همی بینی

ز خامه‌ایست که در دردست جنبش آباست

به دست ما چو از این حل و عقد چیزی نیست

به عیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم سزاست

که زیر گنبد خضرا چنان توان بودن

که اقتضای قضاهای گندب خضراست

چو در ولایت طبعیم ازو گریزی نیست

که بر طباع و موالید والی والاست

کسی چه داند کین گوژپشت مینارنگ

چگونه مولع آزار مردم داناست

نه هیچ عقل بر اشکال دور او واقف

نه هیچ دیده بر اسرار حکم او بیناست

چه جنبش است که بی اولست و بی‌آخر

چه گردش است که بی‌مقطع است و بی‌مبداست

مرا ز گردش این چرخ آن شکایت نیست

که شرح آن به همه عمر ممکن است و رواست

زمانه را اگر این یک جفاست بسیارست

به جای من چه کز این صدهزار گونه جفاست

چو عزم خدمت آن بارگاه دید مرا

که صحن و سقفش بی غارهٔ زمین و سماست

چو دید کز پی تشریف نعمت و جاهم

چو بندگان ویم قصد حضرت اعلاست

به دست حادثه بندی نهاد بر پایم

که همچو حادثه گاهی نهان و گه پیداست

سبک به صورت و چونان گران به قوت طبع

که پشت طاقتم از بار او همیشه دوتاست

نظر به حیله ز اعضا جدا نمی‌کندش

کراست بند بر اعضا که آن هم از اعضاست

عصاست پایم و در شرط آفرینش خلق

شنیده‌ای که کسی را به جای پای عصاست

اگر چه دل هدف تیر محنت است و غمست

وگرچه تن سپر تیغ آفتست و بلاست

ز روزگار خوشست این همه جز آنکه لبم

ز دست‌بوس خداوند روزگار جداست

خدایگان وزیران مشرق و مغرب

که در وزارت صاحب شریعت وزراست

سپهر فتح ابوالفتح طاهر آن صاحب

که بر سپهر کمالش سپهر کم ز سهاست

پناه ملت و پشت هدی و ناصر دین

که دین و ملت ازو جفت نصرتست وبهاست

جهان خواجگی و خواجهٔ جهان که به جاه

به خواجگان ممالک برش علو و علاست

زمانه ملکی کز کلک و خاتمش در ملک

هزار بند و گشاد و هزار برگ و نواست

ز بار حلمش در جرم خاک استسلام

ز تف قهرش در طبع آن استسقاست

ز قدر اوست که تار سپهر با پودست

ز عدل اوست که خار زمانه با خرماست

قضاش گفت به دستت دهم زمام جهان

زمانه گفت که او خود جهان مستوفاست

قدر نمود که حکم تو بر قضا فکنم

سپهر گفت که او خود به نفس خویش قضاست

در آن ریاض که طوبی نمود سایه به خلق

چه جای غمزهٔ بید وکرشمهای گیاست

در آن مصاف که خیل ملائکه صف زد

چه حد خنجر هندی و نیزهٔ بطحاست

به خط طاعت و فرمان درش وحوش و طیور

به زیر سایهٔ عدل اندرش رجال و نساست

ایا سپهر نوالی که پیش صدق سخات

سخای ابر دروغ و نوال بحر دغاست

به پیش رفعت تو چرخ گوییا پست است

به جای دانش تو عقل گوییا شیداست

ایا زمانه مثالی که امر و نهی ترا

به روزگار بدارند و کار دست و دهاست

تو آن کسی که ز بهر ثنا و مدحت تو

به مادح تو پر از روزگار مدح و ثناست

به درگه تو فلک را گذر به پای ادب

به جانب تو قضا را نظر به عین رضاست

عیار قدر تو آن اوجها که بر گردون

عیال دست تو آن موجها که در دریاست

ز شوق مجلس تست آن طرب که در زهره است

ز بهر خدمت تست آن کمر که بر جوزاست

توال دست ترا موج بحر و بذل سحاب

مسیر امر ترا بال برق و پای صباست

ز اعتدال هوایی که دولتت دارد

حماد را چو نبات انتمای نشو و نماست

فلک ز جود تو سازد لطیفهای وجود

مگر که منبع جود تو مصدر اشیاست

کف جواد ترا دهر خواست گفت سخی است

سپهر گفت مخوانش سخی که محض سخاست

جهان به طبع گراید به خدمت تو که تو

به ذات کل جهانی و کل او اجزاست

وجود خوف و رجا فرع خشم و حلم تواند

که خشم و حلم تو اصل مزاج خوف و رجاست

قضا چو ذات ترا دید گفت اینت عجب

جهان گذشت و هنوز اندرو تن تنهاست

اگر فنا در هستی به گل برانداید

ترا چه باک نه ذات تو مستعد فناست

وگر بقا نبود در جهان ترا چه زیان

بقا بذات تو باقی نه ذات تو به بقاست

چه هیکلست به زیر تو در که با تک او

بسیط گوی زمین همچو پهنه بی‌پهناست

تبارک‌الله از آن آب‌سیر آتش‌فعل

که با رکاب تو خاکست و با عنانت هواست

به وقت رفتن و طی کردن مسالک ملک

هواش فدفد و دریا سراب و که صحراست

نشیب و بالا یکسان شمارد از پی آنک

به کام او به جهان نه نشیب و نه بالاست

جهان‌نوردی کامروزش ار برانگیزی

به عالمیت رساند که اندرو فرداست

سپهر اگر بدل خویش صورتی سازد

برش چو صورت اسبی بود که بر دیباست

نه صاحبا ملکا ز آرزوی خدمت تو

دلم قرین عذابست و دیده جفت بکاست

ولیک آمدنم نیست ممکن از پی آن

که رفتنم به سرین و نشستنم به قفاست

همی به پشت چو کشتی سفر توانم کرد

که راه وادی دشوار و عبره چون دریاست

چنان مدان که تغافل نموده باشم از آن

که بر تباهی حالم همین قصیده‌گو است

بلی گناه بزرگ است اگرچه عذری هست

که گر بگویم گویند بر تو جای دعاست

ولیکن ار بدن مرده ریگ نیست چنان

که خدمت تو کند جان زار مانده کجاست

به من جواب و سؤال امور دیوان را

تعلقی نبود کان شعار و رسم شماست

سؤالکیست در این حالتم به غایت لطف

گمان بنده چنانست کان نه نازیباست

ز غایت کرم تست یا ز خامی من

که با گناه چنین منکرم امید عطاست

بدین دقیقه که راندم گمان کدیه مبر

به بنده، گرچه گدایی شعریعت شعر است

سرم به ظل عنایت بپوش بس باشد

که عمرهاست که در تف آفتاب عناست

همیشه تا به جهان اندرون ز دور فلک

شبست و روز و زین هر دو ظلمتست و ضیاست

شبت همیشه ز اقبال روز روشن باد

که روز روشن اقبال تو شب اعداست

به خرمی و خوشی بگذران جهان جهان

که هرچه جز خوشی و خرمی همه سوداست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در مرثیهٔ سیدالسادات مجدالدین ابی‌طالب‌بن نعمه

 

شهر پرفتنه و پر مشغله و پر غوغاست

سید و صدر جهان بار ندادست کجاست

دیر شد دیر که خورشید فلک روی نمود

چیست امروز که خورشید زمین ناپیداست

بارگاهش ز بزرگان و ز اعیان پر شد

او نه بر عادت خود روی نهان کرده چراست

دوش گفتند که رنجور ترک بود آری

بار نادادنش امروز بر آن قول گواست

پرده دارا تو یکی درشو و احوال بدان

تا چگونه است بهش هست که دلها درواست

ور ترا بار بود خدمت ما هم برسان

مردمی کن بکن این کار که این کار شماست

ور توانی که رهی بازدهی به باشد

تا درآییم و سلامیش کنیم ار تنهاست

ور چنانست که حالیست نه بر وفق مراد

خود مگو برگ نیوشیدن این حال کراست

که تواند که به اندیشه درآرد به جهان

کز جهان آنکه جهان صد یک ازو بود جداست

وانکه باقی به مدد دادن جاهش بودی

نعمت و ایمنی امروز نه در حال بقاست

وانکه برخاست ازو رسم بدی چون بنشست

چون چنین است بهین کاری تسلیم و رضاست

آفریده چکند گر نکشد بار قضا

کافرینش همه در سلسلهٔ بند قضاست

والی ما که سپهر است ولایت سوز است

وای کین والی سوزنده به غایت والاست

اجل از بارخدای اجل اندر نگذشت

گر تو گویی که ز من درگذرد این سوداست

چه توان کرد برون شد ز قضا ممکن نیست

دامن از عمر بیفشاند و به یک ره برخاست

ای ز اولاد پیمبر وسط عقد مپرس

کز فراق تو بر اولاد پیمبر چه عناست

وی دو قرن از کرمت برده جهان برگ و نوا

تو چه دانی که جهان بی‌تو چه بی‌برگ و نواست

به وفات تو جهان ماتم اولاد رسول

تازه‌تر کرد مگر سلخ رجب عاشوراست

از فنای چو تویی گشت مبرهن ما را

که تر و خشک جهان رهرو سیلاب فناست

با تو گیتی چو جفا کرد وفا با که کند

وین عجب نیست که خود عادت او جمله جفاست

دایهٔ دهر نپرورد کسی را که نخورد

بینی ای دوست که این دایه چه بی‌مهر و وفاست

گرچه خلقی ز جفاهای فلک مجروحند

اندرین دور که شب حامل تشویش و بلاست

بلخ را هیچ قفایی چو وفات تو نبود

آخر ای دور فلک وقت بدان این چه قفاست

رفتی و با تو کمالی که جهان داشت ببرد

گر جهان را پس از این ناقص خوانیم سزاست

کی دهد کار جهان نور و تو غایب ز جهان

شب و خورشید بهم هر دو کجا آید راست

تنگ بودی ز بزرگیت جهان وین معنی

داند آنکس که به اسباب بزرگی داناست

وین عجب‌تر که کنون بی‌تو از آن تنگترست

زانکه از درد تو خالی نه خلا ونه ملاست

گرچه در هر جگری درد و غمت بیخی زد

که شبان‌روزی چون ذکر تو در نشو و نماست

ما چه دانیم که از ما چه سعادت بگذشت

وان تصور نه به اندازهٔ این سینهٔ ماست

کیست با این همه کز نالهٔ زارش همه شب

سقف گردون نه پر از ولولهٔ صوت و صداست

کیست ای بوده چو دریا و چو ابرت دل و دست

کز فراقت نه مژه ابرو کنارش دریاست

تا جهان را نگذاری ز چنان جاه یتیم

که یتیمی جهان گرچه نه طفلست خطاست

تا به خاک اندر آرام نگیری که سپهر

همچنان در طلب خدمت تو ناپرواست

ای دریغا که ز تو درد دلی ماند به دست

وانکه این درد نه دردیست که درمانش دواست

ای دریغا که غم هجر و غم رفتن تو

نیست آن شب که درو هیچ امید فرداست

ای دریغا که ثناها به دعا باز افتاد

چون چنین است بهین ذکر درین حال دعاست

یاربش در کنف لطف خدایی خوددار

کان چنان لطفی کان درخور آنست تراست

چون رهانیدی از این تفرقها جمعش کن

با که با اهل عبا زانکه هم از اهل عباست

ور به گیتی نظری کرد برو تنگ مکن

که جهان دجله شد و ما همه را استسقاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  7:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها