داستان پیرمرد و دختر

فاصله فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟
- نه .
- دوستام منو دوست ندارن .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
یک شنبه 20 دی 1394 9:50 PM
تشکرات از این پست