0

بحثی جالب با یک ملی گرا

 
khodaeem1
khodaeem1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 89277
محل سکونت : خراسان رضوی

بحثی جالب با یک ملی گرا

بحثی جالب با یک ملی گرا

 

تازه صبحانه آورده بودند که رفتم پیش آزر.
«سلام.»
«به! سلام، آقا هوشنگ، آفتاب از کدام ور در آمده امروز؟ مهربان شده ای با ما؟»
«این حرف ها چیه؟ مگر ما با هم پدر کشتگی داشته ایم؟»
«نه، بابا شوخی کردم. می خواهی بیایی تو گروه ما؟»
«اگر قانعم کنی، چرا که نه؟»
چشمانش برق خوشحالی زد. به دوست هاش نگاه کرد: «بچه ها. تک خال پیدا کردیم. امروز از اول صبح داریم خوب می آوریم.»
«پس آزر جان، یادت نرود، بعد از صبحانه.»
«رو چشمم، آقا هوشنگ گل…»
وقتی برگشتم پیش بچه ها، آنهایی که با من دمخور بودند می دانستند می خواهم چه کار کنم، ولی بقیه نگاه پر شکم می کردند و تک و توک چیزهایی زیر لب می گفتند.
«آقا هوشنگ، تو که اهل این حرف ها نبودی.»
«بابا ما روی تو حساب می کردیم که.»
شنیدم و بی اعتنا نشان دادم و گفتم: «دوست دارم همه تان حرف های ما را بشنوید.»
با نگاه های کم محل سرشان گرم صبحانه شد.
صدای آزر بود. با دوست هاش آمدند تو جمع ما. صبحانه خوردنم را طول دادم تا بچه ها جمع شوند. آنهایی که از دستم پکر بودند، از جاشان جنب نخوردند.
«برای این مزاحمت شدم که روشنم کنی و قانع بشوم و بیایم کنار شما. یا اینکه شما بیایید با ما، اگر حرف هام را قبول کردید.»
گفتم: «مثل روز روشن است که رژیم کشورمان تازه پا گرفته و حکومت ضدامپریالیستی و مستقلی دارد. برای همین از روز اول دشمن های استقلالش چشم به طرفش دوخته اند. آنها دنبال این هستند که از پا بیندازندش یا بکشانندش زیر پرچم خودشان. همین امریکا تا دید انقلاب اسلامی جان گرفت، هول برش داشت. وقتی دید نتوانست کاری کند، شروع کرد به چوب لای چرخ کردن. غائله کردستان را باید یادتان بیاید، آقای آزر. سروصدای رسوایی ماجرای طبس راهم که همۀ دنیا شنیده اند. بعد از همه اینها وقتی دید تیرش به سنگ خورد، صدام را علم کرد. انداختش به جان مان تا پاچه مان لای دندانش باشد و گوشۀ حواسمان گرم جنگ. خوب آمریکا منافع و پایگاه های خودش را تو کشور ما از دست داده. برای به دست آوردنش هم حاضر است هر کاری بکند.»
با مکث کوتاهی دنبال حرفم را گرفتم: «اگر کشور ما حکومت اسلامی است و مردم پشتش ایستاده اند. اگر کسی بخواهد با حکومت بجنگد، تو سینۀ مردم ایستاده و با آنها جنگیده.»
آزر نگاه تندش را تو چشم هام میخ کرده بود. نفس تازه کردم: «ما باید مهرۀ آمریکا و باقی استعمارگرها باشیم؟ باید دستی خاک تو چشم مردم مان بپاشیم؟ بعدها چطور رومان می شود سرمان را بلند کنیم جلوشان؟ جواب تاریخ را چی می دهیم؟ شما از تاریخ شیلی و سالوادور آلنده یا پاتریس لومومبا چیزی شنیده اید؟ کسانی که روبروی اینها ایستادند، از روسیاه های تاریخند. کسی براشان یک پول سیاه ارزش قایل نیست.»
کسانی که دورتر ایستاده بودند حرف هامان را بشوند، راه افتادند جلوتر. نگاه تشریز آزر و چشم های وق زدۀ دوست هاش طرفم خشک شده بود. چشمم به رگ کبود ورقلمبیدۀ گردن آزر بود که می زد: «آقای آزر، شما که ملی گرا و ناسیونالیست هستی، چطور حاضری دست بگذاری تو دست دشمن و با او هم پیمان شوی؟ ملی گرایی این است؟ اگر طرفدار واقعی مملکت هستی، به حرمت خاک و اعتبار و حیثیت وطنت دست از این کارها بردار. بگذار همان مردمی که حکومت اسلامی را ساخته اند، جواب توپ و تانک عراق را بدهند.
شک نکن که عراق هر قدر نیرو و تجهیزات داشته باشد و پشتش به این وآن گرم باشد، از پس این مردم ما بر نمی آید و پاش از خاک مان می کشد کنار.»
«آقا هوشنگ، تو هم که حرف آخوندها را می زنی!»
می خواست زخم زده باشد.
«برای این که آنها راه و چاه را نشان مان دادند و به مملکت و مردم مان کمک کردند. به قول مرحوم شریعتی هیچ آخوندی زیر هیچ ننگین نامه ای را امضا نکرده و نخواهد کرد.»
یکی از دوست های آزر خودش را انداخت وسط: «تو این حکومت نه آزادی داریم، نه کاره ای هستیم. کودتا که کنیم، خودمان همه کاره می شویم و به جایی می رسیم.»
«باید مرا ببخشید که می گویم حرف های شما کمی بچگانه است. چیزی که شما دنبال می گردید آزادی نیست. معمولا کسی که اخلاق سالمی ندارد و به فکر خوشگذرانی است، دنبال این جور آزادی ها می گردد.
من و شما که زن و بچه داریم و می خواهیم زن و بچه مان تو آرامش باشند، نباید این طور فکر کنیم. پست و مقام هم برای هیچ کس نمانده. تازه اگر شما روزگار اسارت تان را سربلند بگذرانید، حتما تو ایران ازتان استفاده می کنند و باقی عمرتان رابا عزت و احترام می گذرانید.»
نگاهش را انداخت پایین و ساکت شد.
«بچه ها، از همۀ شما می خواهم نگذارید شرافت سربازی مان لکه دار شود، بشویم اسباب بازی دشمن. اگر ما امروز بخواهیم تو کودتا شرکت کنیم و یا دستی داشته باشیم، اولین چیزی که دولت عراق ازمان می خواهد اطلاعات نظامی است. بعد از آن بمب و آتش است که به سر هموطن هامان می ریزد و ما خواسته و ناخواسته باعث قتل عام هزاران ایرانی می شویم.»
یکی از سینه پهن های دار و دستۀ آزر گفت: «آخر که شما نمی دانید پاسدارها چه کارهایی کرده اند.»
«این حرف ها را کسانی می زنند که حالا دیگر نمی توانند مثل آن وقت ها عیش و نوش کنند. مملکت ما دیگر عوض شده. ما مسلمانیم و باید به همه دشمن هامان هم ثابت کنیم ایرانی هستیم. به خاطر همین چیزهاست که بعضی ها به پاسدارها دهن کجی می کنند، چون بساط عیش و عشرت شان ورچیده شده. می فهمی که چه می گویم؟»
حرفم تمام نشده بود که چیز دیگری گفت: «آخر ما شاه را دوست داشتیم.»
با لبخند نگاهش کردم: «راستش من هم وقتی آمدم ارتش کسی را بهتر از شاه سراغ نداشتم، ولی با روشدن چهرۀ وقیح پشت صورتش حالم ازش به هم خورد. فهمیدم کسی که اختیار خودش را ندارد، نمی تواند مملکت را بچرخاند و باید دو دستی وطنش را بفروشد. ما باید از خدا بخواهیم ببخشدمان برای نادانیمان.»
جاهل مآب کوتاه آمد. قیافه و چشم های شاد بچه ها نیرو بهم دادند. آزر با تکه زغال سرخ نگاه پر کینه ام می کرد. برای این که حرفهام را تمام کرده باشم گفتم: «ما نباید گول حرف های رنگ و وارنگ کسانی را بخوریم که تو مردم مان جایی ندارند و جز مهرهای فراری هیچی نیستند. اگر پشت سرشان راه بیفتیم و سنگ شان را به سینه بزنیم، باید فکر جواب هم برای این کج رفتن ها باشیم.
ضمن این که هیچ دلیلی هرچند از نظر ما موجه جلوه کند، نباید باعث همکاری ما با دشمن بشود. خواه نخواستن اسلام باشد، خواه اجرای طرح فرار. مطمئن باش کسی که به مردم و کشور خود پشت کند، هرگز از طرف دشمن به عنوان یک عنصر مطوئن شناخته نخواهد شد و همیشه به چشم یک خائن به او نگاه خواهند کرد. من هر آن چه که وظیفه خودم را می دانم، به تو و همفکرانت می گویم تا نه برای تو و نه برای جوان ترها عذری باقی نمانده باشد که ما می دانستیم و اشتباه کردیم و هیچ کس نبوده که راه را از چاه به ما نشان بدهد. پس آقای آزر، آنچه شرط بلاغ است با تو گفتم، حال خواه از سخنم پند گیر، خواه ملال.»
آزر از جا در رفت، پاشد ایستاد و با چشم های دودو زن و قرمز رنگ لب جنباند: «هوشنگ، بهتر است یک عمامه بگذاری سرت و بعد موعظه کنی!»
«تواگر دلیلی داری که مرا قانع کنی، حاضرم بشنوم.»
آزر ایستاده بود و سه چهار نفر از دوستهاش هم بلند شده بودند. بقیه شان دل به شک به هم نگاه می کردند. آزر این راکه می دید، جریتر می شد. با لحن عصبی گفت: «من چهار روز عمر دارم و می خواهم چهار روزش را خوش باشم، نه اسیر.»
«پس ملی گرایی هم دکانت است؟»
آزر داشت می رفت طرف در. دوست هاش حیران و هاج واج دور و برش می پلکیدند و بعضی هاشان هم دور ایستاده بودند.
«نگهبان!»
آزر ایستاده بود پشت در و دهانش بازمانده بود. سیبک گلوش جور مسخره ای تیز شده بود.

راوی: خلبان آزاده هوشنگ شروین

 

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست ، طوفان زده ام راه نجاتی بفرست ، فرمود که با زمزمه ی یا مهدی ، نذر گل نرگس صلواتی بفرست

یک شنبه 20 دی 1394  11:30 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها