0

سكوت

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

سكوت

ساعت 8 صبح، بيمارستان هستيم. كارهاي پذيرش و ... خيلي سريع انجام مي‌شود و مادر، ساعت 9 به اتاق عمل مي‌رود و ما او را به خدا و سپس به دكتر خوبي كه مادر با ايمان به او...

دست دردناكش را به چاقوي جراحي او سپرده است مي‌سپاريم و پشت در اتاق عمل، با توكل به خدا يك ساعت و نيم به انتظار مي‌نشينيم. رفت و آمد بالا و پايين رفتن‌ها، دل نگراني‌ها، چهره‌هاي مضطرب، دست به دعا برداشتن‌ها و نيز چهره‌هاي شادمان حاصل از يك عمل جراحي موفق، يك تولد زيبا و يك ترخيص رضايت‌بخش، سپري كردن يك و نيم ساعت انتظار دشوار را برايم سهل‌تر مي‌كند و نيز به من يادآور مي‌شود كه 24 ساعتي را كه من اكثرا در خانه، در خدمت خود، همسر و فرزند خود سپري مي‌كنم و غرق در دنياي فراموشي خود و گاه خسته از يكنواختي آنم، عده‌اي به ناچار به گونه‌اي ديگر مي‌گذرانند.

مادر را از اتاق عمل بيرون مي‌آورند. بيهوش نيست اما هنوز ترس عمل و سرگيجه ناشي از افت فشار خون را مي‌توان در چهره‌اش ديد. با كمك پرستاران، او را به اتاقش مي‌بريم و مي‌خوابانيم. قرار است چند ساعت بعد، مادر را مرخص كنند، اما قسمتي از كار اداري ترخيص او گره مي‌خورد و من و مادر، در بيمارستان مي‌مانيم تا فردا بتوانيم كار اداري باقي مانده را انجام دهيم.

اين فكر در ذهن من زنده مي‌شود كه چرا قرار است امشب را در بيمارستان سپري كنم؟ قرار است چه پيام و نشانه‌اي دريافت كنم؟ گر چه پاسخ سوال‌هايم را نمي‌دانم اما ذهن و دلم روشن و آرام است. بي‌حوصلگي بر مادر غلبه مي‌كند و گذر زمان بر او كند مي‌شود. بنابراين تصميم مي‌گيرم تلويزيون را روشن كنم تا تنوعي ايجاد شود. اما بايد كنترل تلويزيون را پيدا كنم. به سرپرستار مراجعه مي‌كنم. مرا براي گرفتن كنترل به اتاقي راهنمايي مي‌كنند كه از ظهر نظر مرا به خود جلب كرده است. چرا كه تنها اتاق اين بخش است كه در آن يك مريض مرد بستري است. بيماري كه در طي اين 7-8 ساعت، كوچك‌ترين حركتي از او نديده‌ام. وارد اتاق مي‌شوم و سلام مي‌كنم خانم مسني كه همراه بيمار است با مهرباني پاسخ سلامم را مي‌دهد. در حالي كه بيمار همچنان بي‌تحرك روي تخت در خواب است. بعد از گرفتن كنترل آهسته سوال مي‌كنم: ”همسرتونن؟“ جواب مي‌دهد: ”نه پسرمه.“ گويي آواري بر سرم خراب شد كه حتي تصور اين‌كه مادري شاهد يك زخم كوچك بر وجود نازنين فرزند باشد نيز برايم دردآور بود. ضربان قلبم بالاتر مي‌رود و قلبم سنگيني غم را احساس مي‌كند. مادر ادامه مي‌دهد: ”7 ساله كه بي‌هوشه. بعد از عمل ديسك كمر، ديگه بيدار نشد. جواني هيكلي با 35 سال سن بود و حالا اين‌طور نحيف و ضعيف روي تخت افتاده و من و همسر و 2 تا دخترش، نوبتي مراقبش هستيم.

مي‌گويم: ”با پسرتون حرف هم مي‌زنيد؟ چون ثابت شده كه حتي بيماران در حال كما هم به صحبت‌هاي اطرافيان واكنش عصبي نشان مي‌دهند.“ و او با عشقي مادرانه گفت: ” آره. از اطرافيان براش مي‌گم، از دخترا و همسرش، از ماشينش و به اون اميدواري مي‌دم كه حتما خوب مي‌شه.“ و بعد در حالي كه بلند مي‌شد كه كنار فرزندش برود مي‌گويد: اگر دعاهايي كه براي فرزندم كردم براي كوه مي‌كردم تا حالا آب شده بود. ولي راضي‌ام به رضاي او كه خلق مي‌كنه، مي‌ده و بعدم خودش مي‌گيره.“ و من نهايت عشق و توكل را در چشمان او و بر لبان او كه مرتب ذكر و تسبيح مي‌گويد با تمام وجود درك مي‌كنم.

بعد از روشن كردن تلويزيون براي مادرم سري به بخش نوزادان مي‌زنم. مادري فرزندش را در آغوش دارد و نگران است كه چرا شير نمي‌خورد؟ قلبم به درد مي‌آيد وقتي به ياد آن مادري مي‌افتم كه با عشقي مادرانه فرزندش را بزرگ كرده و حالا با صبري عاشقانه، تجليل رفتن او را نظاره‌گر است.

شگفت‌زده از حكمت خداوندم. فقط آرزو مي‌كنم مرا بصيرتي دهد براي درك اين همه فروغ.

و اينك كه پاسي از شب رفته. كنار پنجره، درختان سر به فلك كشيده محوطه بيمارستان را مي‌نگرم. بوي پاييز مي‌آيد و عطر خاك و صداي پاي باران كه آرام آرام بر زمين مي‌بارد و آرزو مي‌كنم اي كاش اين هديه آسماني، همراه با شستن گرد و خاك ظاهري، غبار غم، نااميدي و حتي بيماري را نيز در اين شب تيره بزدايد و فردايي روشن‌تر و پاك‌تر برايمان به ارمغان آورد. و اي كاش نياز به خواهش خالصانه ما از صميم قلب باشد و بر مبناي حكمت و مصلحت خداوندي و با اين محتوا كه: ”خداوندا مرا آن ده كه آن به.“

منبع: مجله موفقیت - آزاده صادقي

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 16 دی 1394  7:59 AM
تشکرات از این پست
borkhar
دسترسی سریع به انجمن ها