0

اگر اراده باشد

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

اگر اراده باشد

هنگام بروز مشكلات، ‌اين نوع تفكر توست كه باعث زانو زدن در برابر مشكلات يا قد برافراشتن در برابر آن‌ها مي‌شود. مشكلات را به ديده منفي نگاه نكن بلكه آن‌ها را، فالي نيك از سوي خداوند تعبير كن...

مطمئن باش پس از مواجه شدن با آن‌ها در افكار و منش تو تغييرات قابل ملاحظه‌اي به وجود مي‌آيد. نكات سودمندي كه اگر مشكلات نبودند هيچ‌گاه در انسان‌ها رخ نمي‌دادند. مشكلات، چشم‌هاي ما را به سوي امكانات و توانايي‌هاي جديد مي‌گشايند. هر مبارزه و چالش را به ديد فرصتي مثبت در به دست آوردن قدرت، راهكارهاي تازه و صد البته تجربيات جديد تلقي كن. قدرت خود را نسبت به تعداد مشكلات، ارزيابي نكن بلكه در عوض از جانب توانايي‌هاي فراواني كه در برابر آن مشكل داري بسنج. حسرت‌ها و ناراحتي‌هاي ناشي از سختي‌ها را فراموش كن و به تجربيات و درس‌هاي گرانبهايي كه از تك‌تك آن‌ها آموخته‌اي، تكيه كن.

تصويري كه از خود در ذهن داري تاثير بسيار زيادي بر زندگي تو دارد. اين بسته به توست كه خود را يك بازنده بداني يا يك برنده!

تمام اين جملات،‌ صحبت‌هاي مادرم بودند كه در لحظات سخت زندگي براي ادامه مبارزه به من مي‌گفت. من فرزند سوم مادرم بودم كه در بيست سالگي او، پا به اين دنيا گذاشتم. وقتي ورود خودم را به دنيا اعلام كردم پرستار به سرعت مرا از اتاق بيرون برد تا او با آمادگي قبلي مرا در آغوش بگيرد. وقتي مادر هوشيار شد، دكتر براي او توضيح داد كه نوزاد او از بازو به پايين فاقد دست چپ است اما وجود اين مساله باعث ترحم به او يا رفتار متفاوت با او نسبت به ديگران نيست،‌ بلكه به اين معني است كه بايد بيشتر از او كار كشيد مادر نيز چنين توصيه‌اي را در تمام روزهاي زندگي من به كار گرفت.

وقتي پدرم، همسر و خانواده خودش را بدون دليل ترك كرد، مادر براي تامين نيازهاي خانواده مجبور شد سركار برود. ما پنج دختر بوديم و هر كدام به سهم خود در اداره زندگي گام برمي‌داشتيم. يادم مي‌آيد وقتي هفت سال داشتم نوبت من بود كه در آشپزي به مادر كمك كنم در حالي كه ضعف و خشم از طبيعت تمام وجودم را در برگرفته بود،‌ از آشپزخانه بيرون آمدم و با التماس به مادر گفتم: "مادر جان! من نمي‌توانم سيب‌زميني‌ها را پوست بكنم آخر من يك دست بيشتر ندارم." او كه مشغول خياطي بود بدون اين‌كه سرش را بلند كند با خونسردي گفت: "اين كار توست و بايد آن را انجام دهي. دلم نمي‌خواهد يك بار ديگر اين بهانه را از زبانت بشنوم." وقتي به خودم مراجعه كردم متوجه شدم حق با اوست چون من يك دست سالم داشتم و از بازوي چپم هم مي‌توانستم براي نگه داشتن سيب‌زميني‌ها استفاده كنم. مادر هميشه مي‌گفت اگر به اندازه كافي تلاش كني هميشه راهي است و هر كاري را مي‌تواني انجام دهي.

كلاس دوم دبستان بودم. معلم ورزش همه بچه‌ها را به صف كرد تا از ميله‌ها آويزان بشويم و مستقيم به جلو برويم. وقتي نوبت من شد خجل و شرمنده از صف بيرون آمدم. صداي خنده و تمسخر بچه‌ها به گوشم مي‌رسيد آن روز با گريه به خانه رفتم. وقتي مادر صورت گريانم را ديد همه ماجرا را متوجه شد و بدون هيچ حرفي مرا در آغوش گرفت. از نگاهش جمله "نگران نباش، با هم اين مشكل را هم حل مي‌كنيم" قابل درك بود. روز بعد وقتي مادر با يك دنيا خستگي از سر كار به خانه برگشت، كنار من آمد و گفت: "حاضر شو!"

وقتي به حياط ورزش خالي از بچه‌ها رسيديم. مادر رو به من كرد و گفت: "با دست راستت ميله را محكم بگير امروز فقط اين را تمرين مي‌كنيم." آن روز بارها و بارها آن كار را تكرار كردم. او نيز در كنار من ايستاده بود و مرا به ادامه تلاش و مبارزه دعوت مي‌كرد. فرداي آن روز تمرين را با اضافه كردن بازوي دست چپ ادامه داديم. هر روز قدرت دست‌ها و آمادگي‌ بدني‌ام بيشتر مي‌شد. با هر موفقيتي مادر مرا تشويق مي‌كرد. هفته بعد زنگ ورزش همه با شگفتي به من نگاه مي‌كردند كه چه راحت ميله‌ها را مي‌گرفتم و به جلو مي‌رفتم. نگاه‌هاي متعجب بچه‌ها هنوز در ذهنم است. آن روز بود كه فهميدم مادر با تمام وجود به جاي انجام دادن كارهاي من، يا القاي اين موضوع كه من ناتوان هستم دايما دنبال پيدا كردن راه درست از سوي خودم و مبارزه كردن با سختي‌هاي زندگي است. گاهي از مواقع از او و نحوه رفتارش ناراحت مي‌شدم. يك شب وقتي هيچ‌كس در مدرسه حاضر نشده بود مرا در گروه خودش براي بازي راه بدهد، در رختخوابم گريه مي‌كردم. مادر كنار تختم آمد و به آرامي گفت: "چي شده دخترم؟"

مادر! به خاطر دستم هيچ‌كس حاضر نيست من در گروهش باشم.

براي لحظه‌اي نسبتا طولاني سكوت اتاق را در بر گرفت. سپس مادر گفت: "عزيزم! اول از هر چيز بدان كه يك روز همه آن‌ها روزي به خاطر از دست دادن دوست خوبي مثل تو پشيمان مي‌شوند و حسرت لحظه‌اي با تو بودن را حس مي‌كنند. زماني كه كسي تو را با رفتار بد آزرده مي‌كند،‌ غصه‌هايت را روي شن‌هاي ساحل دلت بنويس تا با اولين باران از آن‌جا شسته شوند و از بين بروند. با اين كار دلت هيچ‌گاه سياه و تاريك نمي‌شود.

نكته دوم هم كه بايد هميشه در ذهنت داشته باشي اين است كه از هر لحظه زندگي‌ات استفاده كن تا رشد كني و از ديگران متمايز باشي. انساني باش كه با وجود باران مشكلات، با قدي برافراشته و بدون ترس به سوي اهدافت گام برمي‌داري. از دنبال كردن روياها و آرزوهاي مفيد و مثبتت دست برندار. دعاي من براي تو، ثروتمند شدن تو نيست بلكه غلبه بر وقت‌كشي و به تاخير انداختن كارهاست. ما همه آفريدگان خداوند هستيم. مهم نيست جسم ما چه شكلي است. يا عضوي نسبت به ديگران كم دارد مهم روح و و جوهر درون توست كه خداوند آن را به صورت يكسان در اختيار همه قرار داده است. مهم قدرت اراده تو و عشقي است كه به كمك آن بر زندگي خود و ديگران اثر مي‌گذاري. خودت باش دخترم خودت!"

صدايش از شدت ناراحتي مي‌لرزيد. مادر به سرعت رويش را برگرداند و به اتاق خود رفت. تا آن لحظه مادر هيچ‌گاه اجازه نداده بود كه من شاهد گريه او، به خاطر خودم باشم. اما آن شب وقتي از لاي در اشك‌هاي او را ديدم فهميدم كه چقدر به خاطر من غصه مي‌خورد. اما علي‌رغم اين غصه‌ها باز هم به زندگي و زنده بودن فكر مي‌كند و نمي‌خواهد من براي خودم تاسف بخورم يا احساس عجز و ناتواني كنم. سال‌ها گذشت. دبيرستان تمام شد با نمرات بسيار عالي به دانشگاه رفتم، ازدواج كردم و سرانجام روزي رسيد كه موجود كوچك ديگري نيز مرا مادر صدا بزند. پس از مدتي متوجه شدم در ازدواجم مشكلاتي حل نشدني به وجود آمده است كه هر روز بيشتر و بيشتر روح و روان مرا فرسوده مي‌كند. از همسرم جدا شدم. ازدواج بعدي من پنج سال پس از جدايي من اتفاق افتاد. در آن مدت مادر مانند يك كوه پشت سر من ايستاده بود و از من حمايت مي‌كرد. همسر دوم من آرامش و محبت را به قلب من بازگرداند. مادر مانند نگيني بين اعضاي خانواده مي‌درخشيد. از اعماق وجود خود به تك‌تك ما عشق مي‌ورزيد و از بچه‌ها نگهداري مي‌كرد تا من زمان بيشتري براي مطالعه، خودسازي و پيشرفت داشته باشم. حتي گاهي از اوقات به شوخي مي‌گفت: "تو در طول زندگي‌ات مبارز خوبي بوده‌اي. من به بچه‌ها عشق مي‌دهم تو نيز قدرت و نظم و اراده را در وجود آن‌ها پرورش بده." ساعت‌هاي بسياري را صرف گفت‌وگو و آموزش دخترم مي‌كرد و مي‌گفت: "هميشه دوست داشتم در جواني ساعات بيشتري را در كنار تو و بقيه فرزندانم بگذرانم اما شرايط اجازه نمي‌داد. حال دوست دارم اين كار را براي نوه‌هايم انجام بدهم و از بودن با آن‌ها لذت ببرم. بالاخره مادر هم اندك اندك پير شد تا اين‌كه مشخص شد مبتلا به سرطان ريه شده و شش ماه تا يك سال بيشتر از زندگي‌اش باقي نمانده است. اما آن‌قدر به او قوت قلب داديم كه بيشتر از سه سال نسبت به مهلت مقرر، زنده ماند. همه دكترها شگفت‌زده بودند و زنده ماندن او تا اين زمان را فقط يك معجزه مي‌دانستند.

معجزه عشق و توجه! چيزي كه خود به من آموخته بود. آن‌چه باعث ماندن طولاني‌تر او در دنيا شد محبت و علاقه تك‌تك اعضاي خانواده به او بود. سرانجام مادر در پنجاه و سه سالگي ما را تنها گذاشت. هنوز هم جاي او در كنار من و بقيه خالي است. الان كه به گذشته فكر مي‌كنم علت خيلي از كارهاي مادر را در سال‌هاي كودكي‌ام متوجه مي‌شوم. وقتي بچه بودم مدام از خود سوال مي‌كردم چرا بايد اين‌قدر تلاش كنم و يا سختي بكشم. اما حالا متوجه شده‌ام اين سختي‌ها و مشكلات زندگي است كه باعث تبديل ما به آن‌چه بايد بشويم، مي‌شود. مانند الماسي كه مشكلات سطح آن را تراش مي‌دهند و باعث نشستن الماس روي بدنه يك انگشتر گرانبها مي‌شود. هنوز هم بعضي از مواقع گرمي و نور وجود او را حس مي‌كنم. او نيروي فوق‌العاده و بي‌نظيري درون خود داشت. نيرويي كه او را قادر مي‌ساخت با تمام سختي‌ها مبارزه كند. به علاوه او به من آموزش داد كه همه انسان‌ها، من، شما و او اگر بخواهيم اين نيرو را در قلب خود داريم. چون خداوند آن را به صورت يكسان به بنده‌هاي خود هديه داده است. اگر در روح هر انساني نوري از اميد و حضور خداوند باشد، علي‌رغم هرگونه نقص جسماني، زيبايي در آن شخص به خوبي آشكار است. اگر زيبايي در هر كسي آشكار باشد در خانه دل او يكپارچگي و سازگاري به وضوح ديده مي‌شود. اگر در هر دلي سازگاري به چشم بيايد، نظم و سازگاري در يك ملت متولد مي‌شود. و اگر در هر ملتي نظم و سازگاري ديده شود سرانجام صلح و آرامش و لذت معنوي تمام دنيا را در بر مي‌گيرد.

منبع: بهاره حاجيلي-مجله موفقیت

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 28 آذر 1394  9:41 AM
تشکرات از این پست
borkhar
دسترسی سریع به انجمن ها