دلِ سنگ ... باری بر دوش!
سبدی در دست داشت..
پر بود.. از نداشته هایش... شاید از هدیه هایی که میخواسته برای نوه هایش بخرد..
از نان هایی که زنبیل نگذاشته و نگرفته بودتشان...
همان زنبیل هم از فرط گرسنگی شکمش به هم آمده بود...
زندگی زیادی به سرش آورده ..
کمی لنگ هم میزد...
پایش از از جای دیگر می لنگید... سنگینی بیش از سبد بر دوشش است میدانم..
بگمانم دلش زیادی سنگ شده!
14/9/94-16:56 - فرامرز