0

چو صبح از پرده راه عاشقان کرد = بیدل دهلوی

 
mashhadizadeh
mashhadizadeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 
تعداد پست ها : 25019
محل سکونت : بوشهر

چو صبح از پرده راه عاشقان کرد = بیدل دهلوی


http://1x.com/OEfullSize/27980-fullsize.jpg


چو صبح از پرده راه عاشقان کرد

برون زد شعلهٔ گرم و دم سرد

دگر ره باز شیرین مجلس آراست

حریفان راست گشتند از چپ و راست

دو بی دل باز در زاری درامد

جگرها در جگر خواری درامد

ز نوش ساقیان و نغمهٔ ساز

می از دلهای صافی گشته غماز

ز آهی کز دو غم پرورده می‌خاست

حیا را اندک اندک پرده می‌خاست

نخست از دیده خسرو خون تراوید

بس آزار جگر بیرون تراوید

به شیرین گفت کای چشم مرا نور

مشو زینگونه نیز از مردمی دور

نه مهمان شکم گشتم به کویت

که جان از دیده شد مهمان رویت

چو خواندی تشنه را بر چشمه‌ساری

به تر کردن لبی بگذار باری

شکر پاسخ شد از پاسخ شکر ریز

که شیرین باد از من عیش پرویز

همه آتش بسوی خود مکن ساز

که داری در یکی سودا دو انباز

وگر تو ناصبوری کز تو دورم

چه پنداری که بینی من صبورم

چرا خوش نایدم با چون تو یاری

گرفتن کامی از بوس و کناری

ولی ناموس و ننگ پادشاهی

فتد ز آسیب فسق اندر تباهی

بیامیزد میان خاصه و عام

به هم نام حرام و حرمت نام

اگر بر تو کسی دیگر گزینم

به از تو کیست کاو را برگزینم

مه نو گرد گر جا دیدی امید

نگشتی کفچه دستش پیش خورشید

کنون سوگند فردی می‌کنم یاد

که گیتی جفت جفت افگند بنیاد

که تار روزیکه خواهم در زمین جفت

به جز خسرو نخواهم در جهان خفت

وگر جان مرا غارت کند نقد

ز من نگشایدش یک عقده بی عقد

به آسان هم به عقد اندر نیایم

دلش را تا فراوان ناز مایم

چو شه دید آن چنان سوگند، عهدی

دگر در دل ننمود جهدی

به زلف و عارضش قانع شد از دور

به بوئی دل نهاد از مشک و کافور

 

 

 

http://www.img.jalalpic.com/march/20/LOVE_Jalalposter_ir%20_10_.jpg

 

 

ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را

سرمایه ز خون‌گرمی داغ تو جگر را

تاگشت خیال تو دلیل ره شوقم

جوشیدن اشک آبله پاکرد نظر را

شد جوش خطت پردة اسرار تبسم

پوشید هجوم مگس این تنگ شکر را

رسوای جهانگرد مرا شوخی حسنت

جز پرده‌دری جوش‌گلی نیست سحر را

تاکی مژه‌ام از نم اشکی‌که ندارد

بر خاک درت عرضه‌کند حال جگر را

بر طبع ضعیفان ز حوادث المی نیست

خاشاک‌کندکشتی خود موج خطر را

دانا نبود از هنر خویش برومند

از میوة خود بهره محال است شجر را

آیینه به آرایش جوهر چه نماید

شوخی عرق جبههٔ ماکرد هنر را

زنهار به جمعیت دل غره مباشید

آسودگی از بحر جداکردگهر را

ای بی‌خبر از فیض اثرهای ندامت

ترسم نفشاری به مژه دامن تر را

ازکیسه بریهای مکافات بیندیش

ای غنچه‌گره چندکنی خردة زر را

بیدل چه بلایی‌که زتوفان خروشت

در راه طلب پی نتوان یافت اثر را

 

بیدل دهلوی

    حمید.bmp

 

 

سه شنبه 7 دی 1389  9:03 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها