0

اخرین ستاره

 
tiztak20
tiztak20
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1392 
تعداد پست ها : 96

اخرین ستاره

سفر پدرم که شروع شد، یک ماهم بود. مادرم، شب‌ها برایم لالایی می‌گفت و من ستاره‌ها را می‌شمردم، عمه‌ام، مهربان‌ترین عمة دنیا بود. نمازش که تمام می‌شد، می‌آمد کنار گهواره من و موهایم را نوازش می‌کرد. دست‌هایش بوی یاس می‌دادند؛ و من سعی می‌کردم با بوی یاس دست‌های عمه، به خواب بروم. پدرم که بود؟ ... مهربان‌ترین پدر دنیا! وقتی کنارم می‌نشست و به چشم‌هایم خیره می‌شد، توی چشم‌هایم آسمان آسمان ستاره بود و من یکی از پرنورترین و قشنگ‌ترین ستاره‌ها را برای خودم انتخاب می‌کردم. پدرم حرف‌های عجیبی می‌زد. از خدا می‌گفت و تنهایی. آن قدر حرف‌هایش عجیب بود که هیچ وقت نتوانستم برای مادر تعریفشان کنم؛ اما می‌فهمیدم، می‌دانستم که می‌فهمیدم. اگر نمی‌فهمیدم، پدرم حرف‌های عجیبش را به من نمی‌گفت. خواهرم، قصه‌های عمو را برایش تعریف می‌کرد، با زبانش، لب‌هایش را تر می‌کرد: «صبر کنید... خودم به عمو «عباس» می‌گویم که برود و آب بیاورد...» لبخند زدم و برایش دست تکان دادم. مرا که دید مشک خالی آب را برداشت و به طرفم آمد. صورتم را بوسید و رو به بچه‌ها گفت: «بچه‌ها!... این یک ذره آب مشک هم برای «علی‌اصغر»». و بچه‌ها که سر تکان دادند، خنکی قطره‌های آب را روی لب‌هایم حس کردم. خواهرم که رفت، بچه‌ها دوباره کز کردند و خیره شدند به حصیرهای کهنه‌ای که کف خیمه پهن شده بود. لب‌هایم خشک شده بودند و حتی زبانم هم نمی‌توانست لب‌هایم را تر کند. نمی‌دانم چرا مادرم کاری نمی‌کرد و فقط نگاهم می‌کرد. 

شاید هم عمو هنوز برنگشته بود و آب نیاورده بود. انگار زیاد لب‌هایم را باز و بسته کردم، چون مادرم دست و پایش را گم کرد و کنارم ایستاد. زد پشت دستش و به چشم‌های گردشدة بچه‌ها نگاه کرد. آنها سرشان را پایین انداختند. سعی کرد شیرم بدهد، نتوانست... گریه‌ام گرفته بود. کاش سعی نمی‌کرد شیرم بدهد؛ چون تشنگی‌ام بیشتر شد. سر و صدای اسب‌ها و شمیرها را از بیرون خیمه می‌شنیدم. خواهرم آمد. گریه‌ام را تمام کردم و مثل بقیه بچه‌ها خیره شدم به خواهرم، سکینه. چهره‌اش با همیشه فرق داشت. سکوتش، نگرانم کرد. دستش خالی بود. مشک آب را نیاورده بود. گفتم شاید خود عمو می‌خواهد مشک را بیاورد تا بیشتر ذوق زده بشویم... اما انگار... انگار خواهرم عوض شده بود. ناگهان بغضش ترکید و اشک‌هایش فرو ریختند. «عمو... بچه‌ها! پیش بابا... حرفی از تشنگی نزنید... چون عمو...!» پدر بغلم کرد و صورتش را به صورتم چسباند و آهسته چیزی گفت. حرفش را نفهمیدم، به اسمان چشم‌هایش نگاه کردم. ستاره‌ام را پیدا کردم؛ از همیشه پرنورتر شده بود. انگار روی دریا، شناور شده بود... لبخندی زدم و دست‌های کوچکم را بالا آوردم تا چشم‌های پدر را لمس کنم. دست‌هایم نرسیدند... فهمید. صورتش را نزدیک آورد و چشم‌هایش را بست. آهسته آهسته قدم برمی‌داشت و از خیمه دور می‌شدیم. نمی‌دانم مرا کجا می‌برد. اما نگاهش آرامم می‌کرد. تشنگی را فراموش کرده بودم و به ستاره‌ام که حالا، بیشتر در دریا شناور شده بود و دریا هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد، خیره شده بودم. نمی‌دانم چه شد. تیزی چیزی را که پوست گلویم را ـ انگار ـ خراشیده بود، حس کردم. گلویم سوخت... لبخند از صورت پدرم رفت. ایستاد. خیره شده به من. سعی کردم با دست‌هایم، راه گلویم را باز کنم؛ نشد... نفسم بند آمده بود... اما بیشتر نگران پدر بودم. فکری مثل برق از ذهنم گذشت. شاید لبخندم... شاید لبخندم می‌توانست آرامش کند... لبخند زدم و برق اشک را که در چشم پدر دیدم، چشم‌هایم بسته شدند... و آرام شدم... انگار صدای فرشته‌ها را می‌شنیدم که نرم و آرام، درست مثل مادرم لالایی می‌خواندند... و بعد... سبک شدم... وانگار پرواز می‌کردم...

شنبه 7 آذر 1394  1:07 PM
تشکرات از این پست
taha25
دسترسی سریع به انجمن ها