امشب از فراز نخل نگاهم ، كبوتر زخمي ياد پر مي كشد ودامان سپيد كاغذي را كه بر آن ، سرخ مي گريم به نوك مي گيرد و بر فراز افق هاي خونين به پرواز در مي آورد.
امشب ، چراغ عشق ، در پستوي واژه هايم بيتوته كرده است و پروانه خونرنگ حادثه ، بالهايش را به قلب قلمم بخشيده است .
امشب ، واژه هايم بر چكاد رفيع ترين اندوه حماسي ، نقش تعزيه را بازي مي كنند ، و تصوير معركه عشق را به نمايش در مي آورند.
امشب صاعقه اي از جگر سوزترين خاطرات شگفت ، حرير سپيد ديدگان دفترم را مهيمان محفل سرخ گونگان تاريخ مي كند. و تيزابه اشك ، شورانگيز ترين شعر شامگاهي را در ابيات دلها مي سرايد!
امشب ، پويايي پرواز ، پنجره هاي سنگي پلكها را خواهد شكست و سروهاي سرهاي پاك ، از سقف هاي محدود خاك ، سر بر خواهند كشيد و در زير طاق بلند ملكوت ، نماز شام غريبان را خواهند خواند.
امشب ، دامان ذهنم از تصاوير عطرناكي سرشار است كه همه بوي محرّم دارند. مثلا اسب سوار غريبي را در حاشيه انديشه ام مي بينم كه در كوچه هاي كوفه ، به دنبال امواج گمشده آدمهاي مي گردد، و در خلوت خيابانهاي عشق در جستجوي پرچم هاي بيعت است. مي پرسم : فرزند عقيل ؟! مسلم مي گويد: آري ، منم ! و من خويشتن را به دامن غربتش مي افكنم . هاي هايم را بر دستهايش جاري مي كنم كه مي گويد: برخيز!...
مويه باد ، بيد انديشه ام را تكان مي دهد. چكاچاك شمشيرها و برق نيزه ها مرا به نيمروزي كويري مي كشاند . با شوريده اي پاكباخته ، دست مي دهم و مثل دنباله يك ستاره ، در پي او روانه مي شوم . او چون آتشي به نيزار خصم مي افتد و پيكرش لاله زار زخم مي گردد. من امّا مبهوت به سوي خيمه اي مي دوم و فرياد بر مي آورم كه« زهير بن قين» چشمهايش را به با غستان هاي بهشت دوخت!...
شيهه اسبي، صداي سنج عزايي، صفير تيري ، نمي دانم چه چيزي از بند بند نوشته ام مي تراود كه در آفتاب بي رحم كرانه فرات پهن مي شوم، بر ناي نينوا بوسه مي زنم و بر بالاي بلند قامت «حرّ» پرواز مي كنم ! با او در زير باران تير دشمن ملاقات دارم . شير زخمدار، هنوز مي غرّد ، امّا در هزار گلبوسه زخم غرق است كه آفتاب بر سرش مي آيد و مي گويد:
«مادرت تو را به اشتباه حرّ نناميد. به خدا سوگند كه در دنيا و آخرت، آزادي».
هنوز گرم تماشاي حرّم كه قلم عنان دلم را مي گيرد و به نقطه اوجي ديگر مي برد . صداي «مسلم بن عوسجه»را مي شنوم كه مي گويد :«اگر ما را سلاح نباشد، با سنگ مي جنگيم». و قامت پر فروغ«برير بن خضير همداني»در قاب قلبم مي نشيند كه با شب ديجورظلم مي ستيزد...
نوري ملايم و حرن آلود از روزنه كلام بر من مي تابد و در پناه آن، جسد پاك « حبيب بن مظاهر»را مي نگرم كه ديده بر آسمان دوخته و لبخنده پيروزي بر لب دارد.
در اطراف بزرگترين روزحماسه قدم مي زنم كه ناگاه مشكي پر از آب ، در ذهنم شتك مي زند! اسبي پاره اي از نور را برخود دارد كه از نهر، فراز مي آيد و گرگهايي چند ، پي يكديگر مي بينم كه در دايرهاي از خون مي رقصند و بر پيكره صحرا ، خطي به يادگار ، نشانه مي گذارند! نافع ، شوذب ، عابس ، عون ، وهب،...همه و همه صف كشيده اند و بر خنجر بوسه مي زنند! پيشتر مي روم علي اكبر را مي بوسم ، قاسم بن حسن را در آغوش مي كشم ، صدها شقايق سرخ را مي بويم ، صد ها لاله را نوازش مي كنم و به ديدار يك گل سرخ محمدي مي روم كه غنچه اي پر پر را بر سينه مي فشارد ، وخورشيدي را مي بينم كه در خون نشسته است!...
اندكي به خود مي آيم . شب ، لباس عزا بر تن دارد .از تكيه كلماتم صداي نوحه خواني مي آيد. واژه هايم همه سياه پوشيده اند.جمله هايم جملگي بر سينه مي كوبند و «حسين، حسين»مي گويند. محتشم كاشاني روبرويم نشسته و در حالي كه اشك مي بارد ، با صداي بلند دارد مي نويسد :
« باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است... ».
چشمهاي قلمم از گريه سرخ شده است. نيلوفر مصيبت ، مثل پيچكي دور خانه قلبم را محاصره كرده است . همه حرفهايم انگار زنجير مي زنند!
از تن كاغذم،صداي شب كربلا و روز عاشورامي آيد. احساس مي كنم انديشه ام عطش دارد ! آفتاب داغ غم ، جگرم را كباب كرده است. قلمم از حال رفته است. كمي تربت سيد الشهدا بياوريد ! آه ... نه ! نگاه كنيد! ديگر نمي نويسد! آخرين كلماتش را زمزمه كنيد: