علامه ي حلي يكي از شخصيت هاي اسلامي است كه خدمات علمي و فرهنگي فراواني دارد. ازجمله اين كه , يكي از بزرگان اهل مخالف , كتابي در رد مذهب شيعه ي اماميه نوشته بود و در مجالس خود آن را مي خواند و مردم را گمراه مي كرد. ولي از بيم آن كه مبادا علماي شيعه در رد مطالب آن نوشتاري بنويسند , آن كتاب را به كسي نمي داد. علامه , دنبال راهي بود تا آن كتاب را به دست آورد و پاسخ هايي بر آن بنويسد. بالاخره به طريقي از آن فرد درخواست كرد تا كتاب را به او بدهد و چون آن شخص نخواست كه دست رد به سينه ي علامه بزند گفت : سوگند ياد كرده ام كه اين كتاب را بيشتر از يك شب , پيش كسي نگذارم . علامه آن زمان را غنيمت شمرد و كتاب را به قصد نسخه برداري امانت گرفت و به خانه برد.
مابقي داستان را از زبان « جوهر » بخوانيم :
در طبقه اي از يك مغازه چيده شده بوديم . هر يك آرزوهايي بزرگ در دل داشتيم . من آرزو داشتم تا در راهي مصرف شوم كه جانم را تازه و شاداب كند. روزي سايه ي مردي كه با عجله از جلو مغازه عبور كرد توجهم را جلب نمود. با تعجب لحظه اي بعد ديدم كه او بازگشت . چهره اش نوراني و بسيار خسته بود. يك دم آرزو كردم مال او باشم و لحظه اي بعد در دستهاي او بودم كه با شتاب در حركت است . نمي دانستم خوشحال باشم يا غمگين . خيلي زود به خانه اش رسيديم , با عجله مرا به زمين گذاشت , وضويي گرفت و كنار من نشست و خيلي سريع مشغول نوشتن شد. كنجكاو شده بودم كه مي خواهد چه كند چه كار مهمي است كه اين چنين او را مشغول كرده است . با دقت مي نوشت و در اين كار بسيار عجله داشت . قلم را كه به وجودم آغشته مي كرد و مي نوشت احساس تازه اي پيدا مي كردم و لذت مي بردم . دلم مي خواست كه بتوانم كمك بيشتري به او كنم . گويا ديگر جوهر سياه زشت نبودم , به چيزهايي تبديل مي شدم كه چهره ي صاحب مرا شاد و دلش را خوشحال مي كرد.
با شنيدن صداي در به خود آمدم . آن مرد قلم را بر زمين نهاد و مرا كناري گذاشت و براي بازكردن در بيرون رفت , لحظه اي بعد بازگشت . همراه او شخصي بود كه با ديدن او تمام وجودم از شوق لرزيد و چيزي نمانده بود كه لبريز شوم و خود را به پايش بريزم . خدايا! از كدامين قوم بشري است . تاكنون در بين آدميان چنين چهره اي نوراني نه ديده و نه مي شناسم . اين جا كجا او كجا! براي چه كاري آمده با صاحب من چه كار دارد چرا صاحب من هيچ ابراز احساساتي نمي كند نكند او را نشناخته است
اما صاحب من چهره ي نگراني دارد. گويا در فكر نوشته ها و كتاب است كه در پيش رو دارد.
دلم مي خواست فرياد بزنم اما فايده نداشت . صدا در درونم موجي ايجاد مي كرد ولي به هيچ جا نمي رسيد!! اصلا نفهميدم با هم چه گفتند اما ديدم كنار صاحب من نشست و قلم را به دست زيباي خود گرفت و در من آغشته كرد. اين بار ديگر تمام وجودم طوفان مي شد و حرارت و محبت .
سر از پا نمي شناختم . گوش به فرمان كه تا كجا خودم را بكشانم , اراده ام را در اختيار گرفته بود. به همه چيز افتخار مي كردم , مواظب بودم كه خداي ناكرده روي انگشتان نازنين او نچكم , به راستي چه قدر زيبا مي نوشت و چه قدر تند و تميز. تازه معني حيات را پيدا كرده بودم .
لحظه اي به ياد صاحبم افتادم كه در گوشه اي كاغذها را خط كشي مي كرد و براي نوشتن آماده مي كرد اما در اين كار هم عقب مانده است . از خستگي لحظه اي پشتش را صاف كرد تا استراحتي كند كه به او گفته شد : شيخ حسن ! چرا كمي استراحت نمي كني اما چه غفلتي شيخ حسن را گرفته كه اين فرد را نمي شناسد و نمي داند در حضور چه كسي قرار گرفته است .
شيخ حسن گوشه اي رفت تا كمي استراحت كند اما خوابي عميق او را درگرفت .
حالا من بودم و قلم بود و دست زيبا و تندنويس و نوراني او كه مثل برق حركت مي كرد. نمي دانم كاغذها را چگونه در مي نورديد! « نور علي نور. » در خلوت شبي كه تنهايي موج مي زد , شيخ حسن با صداي اذان هراسان از خواب بيدار شد و گفت : « افسوس كه كتاب را تمام نكردم و اين ميهمان هم مرا تنها گذاشت و رفت » .
با عجله خود را به نوشته ها رساند , تند و تند ورق زد ولي باور نمي كرد كه اين همه , نوشته شده باشد. تا آخر كتاب رفت . ناگهان دقيق شد و انتهاي جملات آخر صفحه را خواند , نوشته شده بود.
« كتبه الحجه » . حجت خدا آن را نوشت .
ديگر اشك هاي پرسوز و گداز شيخ بود كه دامن دامن برروي صفحات مي ريخت .
م . خلوصي  |