گشت و گذار در آسمان ها تمام شده بود. هنگام بازگشت رسیده بود و باید می رفت. هرچند برایش سخت بود تا از آن همه زیبایی و عظمت دل بکند و سخت تر آنکه آن همه نزدیکی به صمیمی ترین دوست را رها کند و بازگردد به زمین! هنگام خداحافظی، یک لحظه برگشت و به همراه امینش گفت: «آیا حاجتی در زمین داری که برایت انجام دهم؟» جبرئیل (علیه السلام) گفت: «حاجت من این است که سلام خداوند و سلام مرا به خدیجه (سلام الله علیها) برسانی.» (1)
***
به گذشته های دور برگردید. زمانی که جاهلیت، تمام شبه جزیره ی عربستان را فرا گرفته بود. پانزده سال قبل از عام الفیل. درست در همان سال بود که در خانواده ای با فرهنگ و بیگانه با رسومات اشرافی و جاهلی، دختری به دنیا آمد که خانواده اش، بر خلاف رسم رایج زمانه (زنده به گور کردن دختران) میلادش را گرامی داشتند. او را «خدیجه» نامیدند، به معنای گسسته و بیگانه از زشتی ها.
خدیجه (سلام الله علیها) در خانواده ای ثروتمند زندگی می کرد. اما هیچ یک از آداب اشرافی آن روزها، با ذات پاک او، هم خوانی نداشت و در دوران تیره و تار جاهلیت، پروا و معنویت بسیارش بود که او را «طاهره» نامیدند. (2)
مال و اموال او به قدری بود که تمام بزرگان حجاز خواهان ازدواج با او باشند. اما او در حال و هوای دیگری بود. به دنبال کسی بود که دارای اش در معنویات، بی همتا باشد. کسی که ارزش تکیه کردن و اعتماد کردن را داشته باشد. و خب معلوم است دیگر! تصمیمی خردمندانه تر از این نمی توانست بگیرد که محمد (صلوة الله علیه و آله) را امین و شریک خود قرار دهد و آنقدر هم مطمئن باشد که تمام دار و ندارش را به او ببخشد.
«خداوند بهتر از خدیجه (س) را بر من نصیب نفرموده است.» (3) این را پیامبر (ص) فرموده اند. سخنی که می شود از آن جایگاه حقیقی خدیجه (س) را درک کرد. همچنین به ایشان می فرمودند: «ای خدیجه همانا تو بهترین مادران مؤمنان و بافضیلت ترین آنان هستی.»(4)
و نیز در ایامی که در غار حرا به اعتکاف و عبادت مشغول بودند، توسط «عمار یاسر» برای خدیجه (س) اینگونه مژده فرستادند: «همانا خداوند متعال به افتخار وجود تو هر روز به طور مکرر به فرشتگان بزرگش افتخار می کند.» (5)
***
گام هایش را به احترام او آرام کرد. هر چه نزدیکتر می شد، اندوه دلش هم بیشتر می شد. در ذهنش، سختی های پدربزرگ در آن روزهای ابتدای دعوت را مرور می کرد و یاد وفاداری و همراهی مادربزرگ که می افتاد، حس می کرد او را بیشتر دوست دارد. قبر مادر بزرگ را خوب می شناخت. وقتی رسید، اشک هایش تمام صورتش را خیس کرده بود. بوی آشنای خاک مادربزرگ، داغ دلش را بیشتر می کرد. انگار همه جا بوی مادرش را می داد، بوی فاطمه(س). حسین (ع)، همیشه دلتنگ مادر بود... (6)
پی نوشت:
1. مجلسی، محمد تقی، بحارالانوار، ج 16، ص7.
2. کرمی فریدون، علی، جلوه هایی از فروغ آسمان حجاز، حضرت خدیجه(س)، ج 1، ص14.
3. همسران رسول خدا، ص 18، به نقل از استیعاب ابن عبد البر.
4. الانوار الساطعه من الغراء الطاهره، ص17.
5. کشف الغمه، علی بن عیسی اربلی، ج 2، ص 78.
6. حج، قرائتی، محسن، ص 148.