اغلب انسانها در زندگيشان خواهان عشق بيشتري هستند، اما چرا روي آرامش ذهن كار ميكنند؟ چون عشق و آرامش جداييناپذيرند. عشق يك احساس نيست و حس مالكيت ايجاد نميكند، عشق تجربه كردن بدون قضاوت است. اگر به دنبال عشق هستيد، آرامش بيشتري مييابيد و اگر به دنبال آرامش هستيد عشق بيشتري خواهيد يافت...

آرامش يعني تعادل. در كاراته به ما ميآموزند كه قدرت، به تعادل و ذهن آرام بستگي دارد. اگر هيجانزده بشويد به يك مرغابي مرده تبديل خواهيد شد. تعادل يا آرامش ذهن، منبع قدرت است.
آرام بودن به معني خوابآلود بودن نيست! بلكه به معني هم راستا شدن با فشارهاست نه جنگ با آنها. آرام بودن به معني گسترده ديدن است، نه درگير شدن در جزييات.
"به محض اينكه قرض ماشين را بدهم بيشتر آرام خواهم شد."
مايكل ميگويد: "بگذار اول حواسم به صورتحسابها باشد، بعد دنبال آرامش خواهم بود." اين حرف شايد درست به نظر برسد اما نتايج نااميدكنندهاي دارد ماموريت ما در زندگي پرداخت قرض و وام نيست. ما اينجا هستيم تا به يكديگر كمك كنيم. وقتي به ديگران كمك ميكنيم شادتر هستيم.
زماني كه هدف اصلي ما تامين امنيت شخصي است، تنهاتر هستيم.
مايكل ميگويد: "اگر بتوانم خانهاي كوچك در حومه شهر و حقوق بازنشستگي داشته باشم آن وقت احساس امنيت خواهم كرد." اين طرز تفكر مانند تلاش براي توقف اتوبوسي است كه از چهارراه گذشته. تنها احساس امنيت، در درون توست. امنيت را نميتواني جايي ديگر بيابي. پس چگونه با ناملايمات زندگي سر ميكني؟ تو آن را ميپذيري و ميگويي: "نيمي از لذت اينجا بودن دانستن اين نكته است كه امكان وقوع هر اتفاقي در آينده خواهد بود." با خودتان قرار بگذاريد: "هر اتفاقي كه بيفتد با آن كنار ميآيم. اگر خانهام بسوزد از آنجا نقل مكان ميكنم، اگر اخراج بشوم، آن شغل را ترك ميكنم." اين طرز تفكر غيرمنطقي نيست بلكه واقعگرايانه است. با اينكه ممكن است زمين جاي خطرناكي تلقي شود. اما به اين معني نيست كه مجبور باشيم مثل يك خرگوش ترسو زندگي كنيم.
پس چگونه به آرامش ذهن برسم؟
اين بستگي به خودتان دارد، به اينكه چگونه عادات روزانه خود را براي آرامش ذهن، گسترش ميدهيد. آنچه كه در افراد آرام ميبينيد اين است كه آنها يك انضباط روزانه براي حفظ تعادل و آرامش دارند. بسياري عبادت ميكنند بعضي تمركز ميگيرند. بعضي هنگام غروب در ساحل قدم ميزنند. هر كدام از آنها آرامش را پيدا ميكنند و با رفتن به درونشان، بيرون خود را به تماشا مينشينند.
اغلب ما به اين نكته رسيدهايم كه زندگي كردن در زمان حال خيلي مشكل است و بيشتر زمانمان در افسوس گذشت و يا ترس از آينده سپري شده است. زندگي در زمان حال مثل راه رفتن روي يك طناب باريك است. مطمئنا شما سقوط ميكنيد اما با تمرين موفق خواهيد شد كه تعادل خود را بيشتر و بيشتر حفظ كنيد.
پس زندگي كردن با شتاب را رد كنيد. زماني كه ميگوييم: "هرگز زمان كافي وجود ندارد." حدس بزنيد چه اتفاقي ميافتد؟ بله هرگز زمان كافي وجود نخواهد داشت. دنبال اتوبوس ميدويم، دنبال آسانسور ميدويم و ناهارمان را ميان تماسهاي تلفني ميخوريم. هر آنچه را كه مجبور به انجامش هستيد به خودتان بگوييد: "زماني كه در حال نوشتن اين نامه هستم، يا اين لباس را اتو ميكنم همه حواسم به آنچه كه مشغول آن هستم خواهد بود، من عجله نميكنم."
سعي كنيد وقتي غذا ميخوريد مزه هر قاشق غذا را احساس كنيد. با دوستانتان صحبت كنيد و هر كلمه را بشنويد. به يك آهنگ با تمام وجود گوش دهيد، به پيادهروي برويد و درختان را با دقت ببينيد. به خودتان بگوييد: "من زمان كافي دارم." وقتي اين جمله را بارها تكرار كنيم، قسمتي از ضمير نيمه خودآگاهمان ميشود. وقتي احساس فشار ميكنيد به خودتان يادآوري كنيد: "من زمان كافي دارم."
عارفي صوفي ميگويد: "زماني كه خواب هستيم متولد ميشويم، زندگيمان را در حالي كه خوابيم ميگذرانيم و مجبور هستيم بميريم قبل از اينكه بيدار شويم."
من فكر ميكنم اين صوفيان در مورد آگاهي و بصيرت ما صحبت ميكنند. بنابراين غالبا زماني به حركت و جنبش ميافتيم كه ذهنمان آرام است. هر چه بيشتر روي طناب باريك بايستيد زندگي بهتر پيش خواهد رفت.
منبع: مجله موفقیت - مترجم( سولماز حقاني)