راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب روايت عشق استان خراسان
از كوچه پسكوچههاي قديمي شهر گذر ميكردم؛ پيرمردي برروي گاري كوچك خود هندوانه ميفروخت؛ چند پسربچّه، كهبلوزهاي مشكي پوشيده بودند به داخل كوچه ميدويدند؛ بهطرفشان رفتم؛ چلچراغي روشن با عكس داوود، زينتبخش كوچهبود؛ پاهايم لرزيد، خداي من! داوود به شهادت رسيده است. از خانةآنها صداي قرائت قرآن ميآمد. يك دسته كبوتر از روي گنبد مسجدمحل به طرف آسمان پرواز ميكردند. دستي بر قابعكسش كشيدم؛بهراستي كه آرزويي جز اين نداشت. بياختيار، خاطرات داوود يكيپس از ديگري در پردة ذهنم پديدار شد:
دستور عقبنشيني داده بودند؛ يكي از بچّهها مجروح شده بود؛تركش طوري به پايش اصابت كرده بود كه استخوانش شكسته وپوست و گوشت بيرون زده بود. داوود با كمك يكي از رزمندگان،مجروحين را به آمبولانسي انتقال ميدادند كه نزديك يك كيلومتر با مافاصله داشت. وقتي به ما رسيد، هرچه از او خواستم تا با ما به پشتخط بيايد قبول نكرد؛ گفت: «شما برويد من بعداً ميآيم».
آري، او باز در خطر ماند تا به مجروحين كمك كند و رزمندگان رابدرقه كند كه پرپر ميزدند و انگار يك قدم تا بهشت فاصله نداشتند.سرانجام، بر اثر اصابت گلولة دشمن، زخمي شد و همرزمانش بيقرارو منتظر بودند. شايد آمبولانسي بيايد. دشمن كمكم جلوتر ميآمد واو آرامآرام به لقاي پروردگار خود ميرسيد.