0

من دیگر همان نیستم

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

من دیگر همان نیستم

من دیگر همان نیستم

 

ساعت 10 صبح بود. گفتم سری به خانه بزنم و خبری بگیرم. وقتی رسیدم، همه لب حوض نشسته بودند: پدر، مادر ، و خواهر كوچكم. نگرانی و اضطراب از نگاهشان می بارید. گفتم:

- شما هم با همسایه ها بروید.

پدرم، سری تكان داد و گفت:

- نه. تا وقتی كه بتوانیم می مانیم.

او حتی پیشنهاد دوستی را برای رفتن به اهواز قبول نكرد. اصرار من بی فایده بود. دوباره به بیمارستان برگشتم. ازدحام عجیبی بود. دیگر هویت خود را فراموش كرده بودم. دیگر از چهره های سوخته و پوشیده از خون، از پاها و دست های قطع شده، و از جنازه ها نمی ترسیدم. به وضوح حس می كردم كه دیگر شهلای قبلی نیستم. دوباره مشغول كمك شدم.

سه شنبه 5 آبان 1394  11:28 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها