0

نارنجك

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

نارنجك

نارنجك

 

دست هایش یخ زده بود. می خواست ضامن نارنجك را بكشد. نمی شد. گفتم «بده من، درستش می كنم.»

فرماندهمان داد زد «چی كار می كنی؟... این جا بندازی كه همه مون لو می ریم.»

نارنجك را توی دستم نگه داشته بودم، همین طور نگاهش می كردم.

-آخه... ضامنشو كشیده م...

پرید از دستم گرفت. فرو كرد توی گِل. پایش را هم گذاشت رویش... خبری نشد.

 

فاطمه غفاری، یادگاران، ج 9

سه شنبه 5 آبان 1394  11:27 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها