اجابت فوري دعا
فقيه عادل حضرت آقاي حاج شيخ مرتضي حايري دامت بركاته كه از علماي طراز اول حوزه علميه قم ميباشند چند داستان كه موجب عبرت و مزيد بر بصيرت است مرقوم داشتهاند وبراي بهرهمندي عموم، يادداشت ميشود.
داستاني كه به دو طريق معتبر بنده شنيدهام نقل مينمايم، يكي از جناب آقاي حاج سيد صدرالدين جزائري، از كسي كه او را توثيق ميكردند. طريق دوم از جناب آقاي مرواريد، نوه ايشان از كسي كه او را توثيق ميكردند. و خلاصه داستان آنكه مرحوم حاج شيخ حسنعلي رحمة اللّه عليه (كه در داستان ده نام آن بزرگوار برده شد) به ديدن يكي از رفقا ميرود كه تب شديدي داشته است، ايشان به تب ميگويد كه خارج شو از بدن فلان به اذن اللّه تعالي و ميفرمايد قلياني بياوريد تا بكشم خارج ميشود، پس تب از بدن بيمار خارج شده عافيت پيدا ميكند.
سپس به ايشان گفتند شما چطور به اين جزم توانستيد بگوييد؟ فرمود: چون من به مولاي خود و آقاي خود امام زمان(ع) خيانت نكردم و يقين داشتم كه او آبروي خادم امين خود را حفظ ميكند. و مخفي نماند كه مرحوم حاج شيخ حسنعلي از بزرگان شاگردان مرحوم حجةالاسلام حاج ميرزا محمد حسن شيرازي بوده است، در رديف ميرزاي شيرازي و آخوند خراساني و سيد فشاركي بوده است، آقاي نوقاني كه خود يكي از حسنات دهر بود، نقل كرد كه اوايلي كه مرحوم حاج شيخ به مشهد آمده بودند به قدري وارسته و بيتظاهر بود كه حتي علما به مقام علمي او واقف نبودند و ايشان نزد سجاده مرحوم آقا مير سيد علي حائري يزدي مينشست و براي مستمندان استمداد مينمود (ظاهرا در سنه مجاعه بوده است).
مرحوم حائري در جريان اين امور به ايشان مطلبي ميگويد كه معلوم ميشود به مقام ايشان واقف نيستند، ايشان تنها روزي به منزل سيد حائري كه از بزرگان علما بوده است ميرود در يك مسئله سه مرتبه سيد را مجاب ميكند، پس از سه بار مغلوبيت سيد صافي ضمير ميگويد باركاللّه به حاج ميرزا محمد حسن! عجب شاگرداني تربيت كرده است، آقاي آقا سيد محمد علي سلمهاللّه از پدرش نقل فرمود كه ساليان درازي حدود شانزده سال مرحوم حاج شيخ از سوراخ بالاي حجره مدرسه براي من پول ميانداخت و ما نميدانستيم از چه ناحيه است، بعدا به مناسبتي معلوم شد كه از ناحيه ايشان است.
مؤلف گويد: كرامات علماي رباني و اجابت دعوات صاحبان مقام يقين، به راستي افزون از شمار است و در ذيل داستان 25 اين كتاب براي رفع استعجاب و اثبات اين مطلب مطالبي گفته شد و در اين مقام براي تأييد اين داستان از خاتمالمجتهدين شيخ مرتضي الانصاري داستاني نقل ميگردد: از شيخ محمود عراقي كه از تلاميذ شيخ بوده در آخر كتاب «دارالسلام» نقل كرده و خلاصهاش [اين است كه:] مرحوم حاج سيد علي شوشتري كه از اكابر علما و صاحب كرامت و اجابت دعوات بوده و مورد علاقه و ارادت شيخ انصاري بوده است، در سال 1260 ه.ق كه مرض وبا در نجف اشرف بود اواسط شب مرحوم سيد به اين مرض مبتلا ميشود و چون فرزندانش حالت او را پريشان ميبينند از ترس آنكه مبادا فوت كند و شيخ از آنها مؤاخده نمايد كه چرا جهت عيادت به او اطلاع ندادهاند چراغ را روشن كرده كه به منزل شيخ رفته و او را از مرض سيد آگاهي دهند.
مرحوم سيد متوجه ميشود ميگويد: چه خيال داريد؟ گفتند: ميخواهيم برويم شيخ را خبر دهيم. فرمود لازم نيست برويد الآن او تشريف ميآورد. لحظهاي نگذشت كه درب منزل كوبيده شد، سيد فرمود شيخ است در را باز كنيد چون در را باز كرديم شيخ با ملاّ رحمتاللّه بود، شيخ فرمود: حاج سيد علي چگونه است؟ گفتيم حالا كه مبتلا شده است خدا رحم [كند] كه ان شاء اللّه... شيخ فرمود ان شاءاللّه باكي نيست و داخل خانه شد، سيد را مضطرب و پريشان ديد، به او فرمود: مضطرب مباش ان شاءاللّه خوب ميشوي. سيد گفت از كجا ميگويي؟
شيخ گفت من از خدا خواستهام كه تو بعد از من باشي و بر جنازه من نماز گزاري.
سيد گفت: چرا اين را خواستي؟ شيخ فرمود: حال كه شد و به اجابت نيز رسيد، سپس بنشست و قدري سؤال و جواب و مطايبه كردند بعد شيخ برخاست و رفت.
(و بعضي چنين نقل كردند كه از شيخ پرسيدند در آن شب چگونه به طور جزم فرموديد سيد خوب ميشود؟ در جواب فرموده بود: عمري است در راهبندگي و اطاعت و خدمت به شرع بودم و در آن شب آن حاجت را از خداوند خواستم يقين كردم به اجابت آن).
و بالجمله خداوند سيد را به دعاي شيخ شفا بخشيد؛ تا شب هيجدهم جماديالثانيه سال 1281 شيخ از دنيا رفت و تصادفا سيد در نجف نبوده و به زيارت كربلا مشرف شده بود، فردا جنازه شيخ را در صحن مطهر ميآورند و براي نماز بر او حيران بودند، ناگاه صدا بلند ميشود، سيد آمد پس جناب سيد بر جنازه نماز ميخواند و سپس بر منبر شيخ تدريس ميفرمايد و گويند چنان بوده كه گويا شيخ درس ميگويد. تا در سال 1283 جناب سيد از دنيا ميرود رحمةاللّه عليهما.
و اين فرمايش شيخ در جواب از پرسش اجابت دعا بمانند اين داستان كوتاه است كه: بچه خردسالي كه بر دست و پا راه ميرفت در پشت بام مادرش او را تعقيب كرده كه او را بگيرد، پس بچه به سمت ناودان آمد مادر فرياد و ناله ميكرد عبوركنندگان در كوچه تماشا ميكردند و اينكه كاري از آنها ساخته نيست كه ناگاه بچه افتاد در همان لحظه سقوط، بزرگي از اهل ايمان و تقوا كه حاضر بود گفت خدا او را بگيرد، يك لحظه در هوا واقف شد تا آن مؤمن او را گرفت و بر زمين گذارد مردم اطراف آن بزرگ را گرفته و بر دست و پاي او ميافتادند آن بزرگ فرمود، مردم! چيز تازه و عجيبي واقع نشده عمري است اين بنده رو سياه اطاعت او را كردهام اگر يك دفعه او عرض بندهاش را اجابت فرمايد تعجبي ندارد.
مؤلف گويد در جزء حديث ملك داعي در شبهاي رجب چنين است: اَنَا مُطيعُ مَنْ اَطاعَني. |
| داستانهاي شگفت (سايت دانلود بوك) |
آيه الله سيد عبدالحسين دستغيب |
|
یک شنبه 5 دی 1389 3:41 PM
تشکرات از این پست
nona66