0

هاجر؛ اسطوره بی پایان

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

هاجر؛ اسطوره بی پایان

غروب شده بود و شب در راه. کودک مشتاقانه به سمت چادر دوید. نگاهش که به نگاه گرم مادر افتاد، شوقش دوچندان شد. انگار شنیدن یک قصه ی تکراری، مرهمی بود بر تمام دلتنگی هایش. سر بر زانوی مادر گذاشت و باهیجان گفت: بگو مادر، برایم از آن روزها بگو... دیگر از دیدن اشک های مادرش، وقتی این را می خواست، ناراحت نمی شد. می دانست که اشک عشق است و نه غصه... می دانست که مادر، از به یاد آوردن آن روزهای سخت و دردناک، ناراحت نمی شود و دوست ندارد غبار زمان، یاد آن روزها را در ذهنش کدر کند.
هاجر بی اختیار به یاد آن روزها افتاد... خدایا! چه خوب استجابتم کردی. چه خوب صدایم را شنیدی. چقدر مهربان بودی وقتی یاری ام کردی در امتحانت سربلند باشم...


-    مادر! تعریف کن. بگو...
صدای اسماعیل، او را به خود آورد. شروع کرد به گفتن. مثل همیشه از خوبی های ابراهیم (ع) شروع کرد و مهربانی های ساره. می دانست فرستادن آن ها به آن بیابان خشک و لم یزرع، خواست خدا بود نه ساره. وگرنه ابراهیم (ع)، آدمی نبود که بی اذن خدا، زنی را با طفلی شیر خواره، در کویری سوزان رها کند.

-    مادر! چرا پدرم ما را تنها و بی کس، در بیابان رها کرد و رفت؟
-    پسرم! پدرت هرگز ما را تنها رها نکرد. می دانی که وقتی می رفت، چه دعایی کرد؟ «خدایا! من فرزندانم را در سرزمینی بی کشت، نزد خانه ی محترم تو سکونت دادم تا نماز را به پا دارند. پس دل های برخی مردم را به سوی آن ها گرایش ده و آنان را روزی ده. باشد که سپاسگزار باشند.»(1)

می دانی پسرم؟ برای او آسان نبود که از جان و دلش دل بکند و آن ها را در بیابانی رها کند و برود. کاری سخت که تنها از مردان خدا بر می آید. ولی من به پای او افتادم. ضجه زدم. التماس کردم: ابراهیم چه می کنی؟ به من نه، به طفل شیرخوارت رحم کن. ما را بی پناه رها نکن. بمان ابراهیم... بمان...

اما او نگاهم کرد، محکم و مهربان. گفت که این فرمان خداست هاجر، آرام باش.... و من آرام شدم. آنقدر که زیر لب زمزمه کردم: برو ابراهیم... برو...

وقتی او رفت، زندگی بر من سخت شد. آذوقه مان تمام شد. نه آبی داشتم برای خودم و نه شیری برای تو. هر لحظه بی قرار می شدم، به یاد گفته ی ابراهیم (ع) می افتادم: این فرمان خداست هاجر... به خودم آرامش می دادم. اما تو بی تاب بودی و من مادر. گریه هایت چنگی بود بر دل خسته ی من. ناگهان آبی دیدم. به سمتش دویدم. هرچه نزدیک تر شدم، ناامیدتر گشتم. برگشتم به سمت تو. بر زمین افتاده بودی و بی تابی می کردی. باز هم آب دیدم. دویدم. این بار هم سراب بود. امید در دلم بود و نبود. می دویدم و خسته بودم. آب... سراب... آب... سراب... از خستگی کنار تو بر زمین افتادم. اشکهایم به کام زمین تشنه فرو می رفت. اما این بار دستانم خنکی غریبی را حس کرد. برخاستم. آب را دیدم. سراب نبود. دور نبود. آب بود. واقعی. جوشان. صدای خنده ام دشت را پر کرد. این آب بود پسرم، آب...

آبی که من و تو را احاطه کرده بود، شد منشأ این زندگی. وقتی قبیله ی «جرهم» به ما رسید، از دیدن آب شگفت زده شد. به سوی ما آمد و همین جا ساکن شد و ما را پناه داد. آن موقع بود که یاد دعای پدرت افتادم.

***

مادر دست هایش را به روی چشمان پسر می کشد: بخواب دلبندم، بخواب. اسماعیل آرام به خواب می رود. با عشقی سرشار به مادر و دلی تنگ از دیدار پدر...

***

گاه با خود فکر می کنم که مگر هاجر، در بین صفا و مروه چه کرد که رد پایش، پس از قرن ها، به سفیدپوشان حج، موج حرکت می دهد؟ و مگر زمزم او چگونه از دل زمین جوشید که جوشش آن هرگز تمام نمی شود؟ هروله ی هاجر چه درسی داشت که هنوز، هزاران نفر پیرو آن دویدن، هروله می کنند؟
چگونه بود که آن کنیز حبشی، چنین ایمانی داشت که حتی لحظه ای لب به اعتراض نگشود و آتش قهر بر پیامبر خدا(ع) نگرفت؟
به راستی اگر من جای تو بودم چه می کردم هاجر؟!


 

 

 

پی نوشت:
1.    آیه 37 سوره ابراهیم.

با برداشتی آزاد از کتاب شب شکن، انتشارات شمس الشموس

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

دوشنبه 20 مهر 1394  2:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها