راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب حسين خرازي
فاصله ي خاكريز ما و عراقي ها خيلي كم است؛ فقط چند متر . دراز كشيده ايم پشت خاكريز . هوا ابري است و گرم . نفسم بند آمده. صداي موتور حاجي مي آيد. بچه ها را كنار مي زند و مي آيد سمت من. مي پرسد «آن جا چه خبره ؟ منتظر چي هستين؟» مي گويم «گير كرده يم حاجي . لامصب دوشكاش يه لحظه خاموش نمي شه كه.نيگا كنيد اون جا رو. » جنازه ي چند تا از بچه ها افتاده لب خاك ريز . مي گويم «مي خواستن خاموشش كنن.» نگاهم مي كند. مي رود طرف خاك ريز . يك نارنجك برمي دارد ، ضامن نارنجك را مي گذارد روي فانسقه اش ، صاف ميكند. با دندانش ضامن را مي كشد ، مي دود لب خاك ريز . اول صداي انفجار مي آيد بعد صداي حاج حسن . داد ميزند « بچه ها بياين.» جان مي گيريم انگار . مي دويم لب خاك ريز و دوشكاچي عراقي فرار مي كند. حاج حسين آن پايين ايستاده. مي خندد. – اين طوري مي جنگند.