راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب حسين خرازي
« اين چه وضعشه . مرديم آخه از سرما نيگا كن . دست هام باد كرده . آخه من چه طوري برم تو آب ؟ اين طوري ؟ يه دستكش مي دن به ما.» علي گفت « خودتو ناراحت نكن . درست مي شه .» همان وقت حاج حسين با فرمانده هاي گردان آمده بودند بازديد. گفتم « حالا مي رم به خود حاجي مي گم » علي آمد دنبالم . مي خواست نگذارد، محلش نگذاشتم رفتم طرف حاج حسين . چشم حاجي افتاد به من ، بلند گفت« برا سلامتي غواصامون صلوات.» فرمانده ها صلوات فرستادند.لال شده بودم انگار سرما و همه چي يادم رفت . برگشتم سرجايم ايستادم ؛ علي مي خنديد.