0

پول‌ آسماني‌

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

پول‌ آسماني‌

راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
شهيد «حاج‌ غلامرضا عجم‌» را از 15 سالگي‌ مي‌شناختم‌. در مبارزات‌ قبل‌ ازانقلاب‌ با هم‌ برنامه‌ريزي‌ مي‌كرديم‌.
بعد از پيروزي‌ انقلاب‌، در روستاي‌ خيج‌ ساختمان‌ مسجد جامع‌ را شروع‌كرديم‌.
من‌ مسؤول‌ حسابداري‌ بودم‌ و شهيد حاج‌ غلامرضا مسؤول‌ كل‌ّ بود.
آن‌ زمان‌ موجودي‌ كم‌ بود، آخر هر ماه‌ مزد كارگرها را حساب‌ مي‌كرديم‌ و آنچه‌طلبكار مي‌شدند دسته‌بندي‌ مي‌كرديم‌ و به‌ آنها مي‌داديم‌. شبي‌ به‌ شهيد حاج‌غلامرضا گفتم‌: سؤالي‌ دارم‌. گفت‌ بفرماييد. گفتم‌: بايد واقعيت‌ را بگويي‌. ايشان‌گفت‌ مي‌گويم‌. پرسيدم‌ حاجي‌آقا! ما كه‌ اين‌ همه‌ پول‌ را از خودياري‌ مردم‌ جمع‌نكرديم‌، اين‌ پولها از كجا مي‌آيد كه‌ به‌ كارگرها مي‌دهيد؟
ايشان‌ دستي‌ به‌ پيشاني‌ خود زد و گفت‌: كاش‌ اين‌ سؤال‌ را نمي‌كردي‌ ولي‌ توهم‌ بايد قول‌ بدهي‌ تا وقتي‌ كه‌ زنده‌ هستم‌ اين‌ راز را به‌ كسي‌ نگويي‌. قول‌ دادم‌.شهيد گفت‌: حسين‌جان‌ اين‌ پولها را كه‌ به‌ كارگرها مي‌دهم‌ آخر هر ماه‌ به‌ خانه‌ برمي‌گردد. خدا مي‌خواهد خانه‌اش‌ آباد شود. اين‌ پولها به‌ لطف‌ خدا بر مي‌گردند!
شهيد در عملّيات‌ والفجر 8 به‌ ديدار دوست‌ رفت‌.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

دوشنبه 13 مهر 1394  1:07 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mosabeghat_ravabet
mosabeghat_ravabet
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 1875

عروس بی حجاب در خیابان های شهر +عکس

 در کتاب «برگی از خاطرات شهید مجید زین الدین» آمده:

بدون عکس

یه موتور گازی داشت که هرروز صبح و عصر سوارش میشد و باش میومد مدرسه و برمی گشت .

یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و میرفت ، رسید به چراغ قرمز .
ترمز زد و ایستاد .
یه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد :
 
الله اکبر و الله اکــــبر …
 
نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب .
 
اشهد ان لا اله الا الله …
 
هرکی آقا مجید و نمیشناخت غش غش میخندید و متلک مینداخت و هرکی هم میشناخت مات و مبهوت نگاهش میکرد که این مجید
چش شُدِه ؟!
قاطی کرده چرا ؟ !
خلاصه چراغ سبز شد و ماشینا راه افتادن و رفتن و آشناها اومدن سراغ مجید که آقااا مجید ؟ چطور شد یهو ؟ حالتون خوب بود که !
مجید یه نگاهی به رفقاش انداخت و گفت :
“مگه متوجه نشدید ؟
پشت چراغ قرمز یه ماشین عروس بود که عروس توش بی حجاب نشسته بود و آدمای دورش نگاهش میکردن .
من دیدم تو روز روشن جلو چشم امام زمان داره گناه میشه . به خودم گفتم چکار کنم که اینا حواسشون از اون خانوم پرت شه . دیدم این بهترین کاره !”
همین!
 
 
“برگی از خاطرات شهید مجید زین الدین”برادر شهید مهدی زین الدین (فرمانده لشگر علی ابن ابیطالب قم)

 

سه شنبه 14 مهر 1394  8:05 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali rasekhoon_m nazaninfatemeh
دسترسی سریع به انجمن ها