0

امانت خدا

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

امانت خدا

امانت خدا

یادم هست ، غروب روز چهارشنبه چند نفر پاسدار به منزل ما آمدند مادر با مهربانی و گشاده رویی از آن ها پذیرایی كرد ، بعد از رفتن آن ها مادر دو ركعت نماز شكر خواند و به ما گفت : « حسین رفته ، خدا امانتش را پس گرفته و … »

خیلی دلم شكست . رفتم توی باغ ، و به حال خودم و به حال داداش مهربان و دوست داشتنی ام ، زار زار گریه كردم .

با این كه حدود 6 سال سن داشتم ، ولی خیلی خوب معنی حرف مادر را فهمیدم . مادرم آمد و گفت : « به همین زودی فراموش كردی كه داداشت چی سفارش كرد ؟ یادت رفته كه می گفت هیچ وقت به خاطر شهادت من گریه نكنید . اگر می خواهید اشكی بریزید برای امام حسین (ع) و اصحابش باشد . » یادت كه هست ، می گفت با گریه كردن مان ، فقط دشمن خوشحال می شود .

مادرم همه ی حرف های دادشم را دوباره برایم گفت : به یاد این جمله اش افتادم كه می گفت : « هرگز به خاطر شهادتم لباس سیاه نپوشید . » به خودم گفتم نباید با گریه كردنم حرف های داداشم را زیر پا بگذارم . وقتی كه جنازه ی داداشی را برای مان آوردند ؛ با آرامش كامل در تابوت را كنار زدم تا برای آخرین بار ، قامت رعنا و صورت زیبا و همیشه خندان داداش را ببینم . اصلاً باورم نشد كه اون جسد داداشی ام است . دندان ها ، لب ها و صورتش سوخته بود . پهلویش هم شكافته شده بود . تنها چیزی كه در آن لحظه مرا آرام كرد دست راستش بود كه بر سینه اش قرار داشت . به یاد آن جمله اش افتادم كه می گفت : « هر وقت دیدید دست راستم روی سینه ام است بدانید خواستم به امام زمان (عج) سلام دهم .»

چهارشنبه 8 مهر 1394  1:55 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها