او مقصد پرواز من
وقتی که روی زیبایش نگاهم را دزدید ، انگار که تمام وجودش را در آئینه قلبم می دیدم .
بارها زمزمه ای از اعماق وجودم شنیده بودم که برخیز ،
که دیگر تو را جای ماندن نیست و سکوت و سکونت ، اینچنین ، بی معناست .
بسویش شتابان رفتم ، لیک در میدان وصالش لرزیدم ، و خود در حصار بلند نگاه های آکنده از تمسخر یافتم ، که ما بسر به اینجا قدم نهاده ایم
و تو .... !
به یکباره ، ندای درونم بانگ برآورد ،
برخیز و بالهای پرواز بردار ،
و من از خود اوج گرفتم ، و بر فراز حصار چرخیدم و در هاله ای از نور ، بسان تنها ،
یک عشق
در وجودش فرود آمدم و آنجا بود که هر چه یافتم ،
او بود و هر چه ندا می داد ،
نغمه های شور او بود ........
محمد صالحی
24 / 9 / 72