ای کاش
ای کاش قطره اشکی می چکید و گرد غریبی از چهره ام می شست !
ای کاش غنچه لبی می خندید و غم فراق از دلم می برد!
ای کاش چشمی باز می شد و چهره زردم می دید !
ای کاش گوشی می بود و قصه پر غصه ام می شنید !
و ای کاش دستی می رسید و حلقه آشیان غریبم می کوفت !
ای کاش قدمی می آمد و پای به اتاق تنهایم می گشود !
و ای کاش قلبی بود و غربت دلم را پناه می داد !
و نه نه
ای کاش شمعی می سوخت و بر خاطره فراموش شده ام می گریست !
و ای کاش گل افسرده ای بر می خاست و بر پژمردگیم خجل می گشت !
و نه نه
اینها نیز نه ،
ای کاش پروانه ای بود
و رقص مرگ را
در محضر عشق
از من می آموخت !
محمد صالحی
13 / 9 / 73
اي