0

نمي دانم سر در گريبان كدام معشوق نهاده ام !

 
m_salehy
m_salehy
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 443
محل سکونت : اصفهان

نمي دانم سر در گريبان كدام معشوق نهاده ام !

خدايا !

روزها مي گذرند ،

و شبها ره به انتهاي خود مي برند .

و من ، همواره

دلتنگ و بيقرار ،

در گوشه دنج تنهايي

نمي دانم سر در گريبان كدام معشوق نهاده ام !

خدايا !

تو در آشيان پر آرام و شاد خود نشسته اي ؛

و بر اين همه بيقراري و دلتنگي و تنهايي ام ،

نظاره مي كني

و من در جاده تحير و سرگرداني ،

نمي دانم به كدامين مقصد و انجام ، راه به انتها مي برم !!

خدايا !

مي دانم ، فرصتي براي دوباره ايستادن ،

و به گذشته جاده خود نگاه كردن ، ندارم .

حتي ، زماني براي لحظه اي استراحت نيست ؛

از دور ، محفل انس كبريائيت پيداست ؛

و عاشقان عرش آشيانت ، آنجا در رقص و سرور ،

با تو نرد عشق مي بازند .

و من

جز با سر دويدن ، هيچ راه ديگري نمي دانم .

حتي ، پر پروازم شكسته ،

و نمي دانم به كدام پرنده همراهت ،

پرواز را التماس كنم !!

خدايا !

اين همه ،

براي دلتنگي و تنهايي ام بس نيست ؟

پس بيقرارتر از قبل ،

فقط ميمانم و منتظر ،

تا در كدامين لحظه زندگي ،

اذن حضور در محفل انس خود بدهي ؛

مرا كافيست .

10/3/94   محمد صالحي 

یک شنبه 29 شهریور 1394  8:38 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها