0

دعای مادر

 
m_salehy
m_salehy
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 443
محل سکونت : اصفهان

دعای مادر

دعای مادر

سال 74 بود ، تازه استخدام شده بودم ، علاوه بر خانواده خود ، مادرم را نیز سرپرستی می کردم . حقوق دریافتی ام ( حدود 20000 تومان ) ، کفاف قسطها و بدهی های منزلم را به سختی می داد و خرج خانواده را با مشکلات زیادی تامین می کردم . اما با این حال ، مادرم در جایگاهی بس رفیع قرار داشت که تامین زندگیش در حد مقدور ، برایم رضایت قلبی و لطف خداوندی بود .

به دلیل شرایط زندگی ، ماشین دست دومی خریدم ، با 500000 تومان نقد ( وام ) و 500000 دیگر با یک چک دو ماهه که از یکی از اقوام گرفته بودم .

زمان بسرعت سپری می شد و موعد چک فرا رسید . فقط توانسته بودم 300000 تومان از چک را با قرض کردن و کارهای جانبی ام ( در روزهای پنج شنبه و جمعه ) فراهم کنم . فروشنده ماشین ، که یک بنگاهی بود ، فقط یک روز دیگر را به من مهلت داد . نمی دانستم چه باید بکنم ؟ 200000 تومان باقیمانده ، قولی بود که کسی باید تامین می کرد و متاسفانه خلف وعده کرده بود .

روز را در حالی سپری کردم ، که فقط به فکر چکی بودم که دیگری برایم داده بود و البته آبرو و اعتبار ایشان .

تاکنون پیش کسی دست دراز نکرده بودم ، اما هیچ گاه هم ، دست کسی را رد نکرده بودم .

عصر بود و هوا هم بسیار سرد ( چرا که زمستان بود ) ؛ دو سه روزی بود که مادرم را ندیده بودم ؛ به خانه اش رفتم ، البته نه برای اظهار ناراحتی و یا درد دل ؛ چرا که اصلا عادت ندارم ، مشکلاتم را برای کسی ، بخصوص مادرم بیان کنم .

متوجه شدم ، هوای اطاقش بسیار سرد است ؛ علت را پرسیدم ،

گفت : " بدلیل پرداخت نکردن قبض گاز ، دیروز آنرا قطع کرده اند ."

بسیار ناراحت شدم ؛ می دانستم که اخلاقش طوریست که تا مجبور نشود ، نیازهایش را به کسی نمی گوید ( چرا که تمام عمر و جوانیش را ، به تنهایی ، با قالیبافی روی پای خود ایستاده بود و خرج زندگی خود و فرزندانش را تامین کرده بود .)

چیزی نگفتم ؛ قبض را گرفتم ، 5000 تومان بود ، دست کردم در جیبم ، تنها 5200 تومان پول داشتم که باید برای منزل و فرزند کوچکم ، نیازهایی را تهیه می کردم ؛ با آن حال ، پول را به مادرم دادم تا پرداخت نماید .

با آن که می دانست وضعیت مالی خودم هم خوب نیست ، ولی با اصرار من قبول کرد ، و مانند همیشه دعایم کرد :

" من که کاری برایت نمی توانم بکنم ، ولی از خدا می خواهم ، هیچ گاه درمانده نشوی و دستت جلوی کسی دراز نشود . "

شب شده بود ، به خانه خودم برگشتم ،( کسی خانه نبود ) ، نماز خود را خواندم و در حالیکه از وضعیت شب گذشته مادرم ، از یک طرف و مشکل فردای خودم ، از طرف دیگر ،دلم گرفته بود و جز خدا کسی را که از او درخواست کمک کنم ، نداشتم ، دراز کشیدم .

ساعتها بسرعت سپری می شد ، تا آنکه فکر می کنم نیمه های شب بود که خوابم برد .

به یک باره ، صدایی از خواب بیدارم کرد ؛ زنگ تلفن بود ، جواب ندادم . دوباره زنگ خورد ، گویی کسی به سمت تلفن کشیدم ، مباد ، مادرم باشد و مشکلی پیش آمده باشد .

گوشی را برداشتم ، دوستم " آقا مسلم " بود ، ( که بعضا مراودات مالی داشتیم ) .

احوال پرسی کرد ، با اخم گفتم : این موقع شب ، چه وقت زنگ زدن ؟ خندید و گفت :

" یادت هست ، دو ماه پیش یک وام 200000 تومانی گرفته بودم و چون نیاز نداشتم به داداشم دادم ، امروز ، پول را برگردانده ؛یک دفعه به یاد تو افتادم ، با خود گفتم ، بپرسم اگر احتیاج داری به تو بدهم ، در غیر این صورت فکری دیگر بکنم . "

نمی دانستم ، خواب می بینم و یا حقیقتی رخ نمایانده بود ، انگار تمام سنگینی که بر دوش خود احساس می کردم ، برداشته شده بود ، گفتم :

" بخدا قسم ، خدا تو را فرستاده است ، و دعای مادرم مستجاب شد . "

گفت : چه شده ؟

گفتم : مهم نیست ، بعدا برات تعریف می کنم ، فقط فردا صبح ، پول را به فلان حساب واریز کن .

پس از آن ، خداحافظی کردیم ، و من در حالیکه ، چیزی جز لطف خدا را در اعماق وجود خود احساس نمی کردم ، به خواب رفتم .

 


محمد صالحی 

یک شنبه 29 شهریور 1394  8:36 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها