0

ابراهيم فخرائي

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

ابراهيم فخرائي

در سال 1317 هجري قمري، در يكي از محلات «رشت» به نام «آفخرا» كودكي به دنيا آمد، كه او را ابراهيم نام نهادند، پدر ابراهيم كه «حاجي رضا بازرگان» نام داشت، فردي متدين و با تقوا بود و در كنار كار تجارتي خود، به مشكلات مردم هم رسيدگي مي‏كرد.
ابراهيم در سن پنج سالگي به مكتب خانه رفت، سپس در مدرسه «اتفاق» تحصيلات خود را ادامه داد و بعد به مدرسه «شمس» رفت. پس از فارغ التحصيل شدن از مدرسه شمس، مي‏خواست به خارج از كشور برود، اما پدرش راضي نبود و مي‏ترسيد در خارج، فرزندش بي دين گردد، لذا براي ادامه تحصيل پدرش را راضي نمودند، كه او را به بيروت بفرستد. چون در بيروت فاميل داشتند، پدرش او را در سن شانزده سالگي به بيروت فرستاد. با شروع جنگ جهاني اول، ابراهيم مجبور شد، از بيروت به شام برود، وي مدت هفده ماه در مدرسه‏اي در سوريه تحصيل كرد، سپس از راه كربلا و زيارت عتبات به رشت بازگشت.
مدتي گذشت، ابراهيم به تهران آمد و پس از يك سال تحصيل در مدرسه «سيروس» در امتحانات پايه دوره متوسطه قبول شد. سپس در رشته طب مدرسه دارالفنون پذيرفته شد. ابراهيم يك بار به اتفاق برادرش كه از نيروهاي جنگل بود، خدمت ميرزا كوچك خان جنگلي رسيد. سخنان ميرزا كوچك خان در ابراهيم، تاثير عميقي گذاشت، به طوري كه تصميم گرفت با او همكاري نمايد. ابتدا مسئوليت تحريرات و نامه‏ها و نوشته‏هاي ميرزا كوچك خان را به عهده گرفت و سپس مسئول امورمالي شد و بعدها مسئول اداره فرهنگ نهضت جنگل گرديد و به دستور ميرزا چندين مدرسه در ماسوله، صومعه سرا، فومن و... احداث كرد.
او يك روز قبل از سقوط نهضت جنگل، به دستور ميرزا كوچك خان، به همراه عده‏اي ديگر به ارتفاعات «كلوندره رود» رفت، چند روزي در زير درختان بيتوته كرد و سپس از ترس حمله دشمن از آنجا فرار كرد و به طرف طارم و زنجان مي‏رفت كه گرفتار عمال دولت شد، عمال دولت او همراهانش را غارت كردند و هر چه داشتند، از آنها گرفتند.
ابراهيم مخفيانه به رشت رفت و مدتي خانه نشين شد. از اينكه اوضاع نامساعد بود، به دعوت يكي از دوستانش به «انزلي» رفت و مديريت يك مدرسه را در انزلي به عهده گرفت. مدت شش ماه در انزلي بود، اما در اين مدت، حقوقي به او و ساير معلمين ندادند، لذا اداره كنندگان مدرسه اعتصاب كردند. اما چون ابراهيم سرپرستي اعتصاب كنندگان را بر عهده داشت، او را از انزلي خارج كردند.
ابراهيم ناچار به رشت مراجعت نمود و با كسب امتياز روزنامه «پيام» اقدام به انتشار اين روزنامه كرد، اما طولي نكشيد كه چاپ روزنامه پيام را هم ممنوع نمودند. او با سرپرستي دوستش به نام «محمود» طلوعي امتياز روزنامه «طلوع» را گرفت و سردبير اين روزنامه شد. اما با چاپ مقاله‏اي‏
عليه سرتيپ محمد حسين خان، كه نماينده تيپ مستقل شمال بود، ابراهيم فخرائي را دستگير و زنداني كردند.
ابراهيم فخرائي پس از يك سال حبس و تحمل سختي‏هاي فراوان، به دعوت رئيس جديد معارف گيلان، تدريس در دبيرستاني را با حقوق سي تومان در ماه به عهده گرفت. وي علاوه بر تدريس، كتاب‏هاي اخلاق، مدني، ديني و فارسي كلاس ششم ابتدائي را تاليف كرد و در سال 1306 مجله «فروغ» را تاسيس نمود و مقالاتي از استاد احمد آرام و استاد سعيد نفيسي و امثال اين بزرگان را در مجله به چاپ مي‏رسانيد. دوازده شماره از مجله منتشر شد، كه مجددا او را از دبيرستان اخراج به تهران تبعيد كردند.
ابراهيم فخرائي در تهران تقاضاي ملاقات با وزير فرهنگ را نمود. وزير فرهنگ پس از انجام ملاقات، او را به رياست مدرسه شماره 17 تهران منصوب كرد. پنج سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشت، تا اينكه در امتحان ورودي دوره قضائي شركت كرد و قبول شد و بعدها به عنوان وكيل مدافع به رشت رفت.
در سالهاي 1313 تا 1323 در قزوين تبعيد بود. در دوران تبعيد، در كلاسهاي درس ملا صدراي شيرازي شركت مي‏كرد و در همين دوران بود كه بازنشسته شد.
وي با اينكه بازنشسته شده بود، مناطق و شهرستانهاي متعددي او را دعوت مي‏كردند و او با سمت‏هاي رئيس دادگستري و بازرس به شهرها مي‏رفت. مدتي رياست دادگستري بروجرد و بعدها آبادان را بر عهده داشت.
هنگامي كه در دادگستري آبادان كار مي‏كرد، رئيس آتش نشاني آبادان يك نفر انگليسي بود، كه به علت تصادف يك نفر ايراني را كشته بود و پرونده به دست ابراهيم فخرائي افتاد و آن شخص انگليسي به دو سال زندان محكوم شد. اما هر چه كوشيدند تا فخرائي با تطميع و تهديد، حكم را لغو نمايد، حاضر نشد، لذا مجددا او را به ملاير تبعيد كردند.
او در سال 1334 به قزوين رفت و در آنجا ماند. ابراهيم فخرائي چه در كار فرهنگ و چه در امور دادگستري، فردي نمونه بود. معلمي اهل تحقيق و پژوهش بود، اخلاق، رفتار و سادگي او، براي شاگردانش الگو بود.
او در نويسندگي نيز مهارت داشت و حتي در دوران بيماري نيز، كارهاي مطالعاتي و نويسندگي را همچنان ادامه مي‏داد و با مراجع ديني و عالمان بزرگ مانند: آيت الله بروجردي ارتباط داشت و در طول هفتاد سال خدمات ارزنده و صادقانه، هرگز از راه راست، منحرف نشد.
از آثار ديگر اين شخصيت متعهد مي‏توان به كتابهاي ارزشمند زير اشاره كرد:
- كتاب مشهور «سردار جنگل» كه تا كنون ده بار تجديد چاپ گرديده است.
2- كتاب «جنگ جهاني اول و ارتباط آن با ايران».
3- كتاب «گيلان در جنبش مشروطه»
4- كتاب «گيلان در قلمرو شعر و ادب»
5- كتاب «از هر چمن گلي»
6- كتاب «مشاهير گيلان»
7- گنجينه ادب
8- ضرب المثلهاي گيلكي.
در تاريخ آذرماه سال 1363 كه ماهنامه «كيهان فرهنگي» با استاد ابراهيم فخرائي مصاحبه انجام داده، او را به حسب ظاهر تنها يادگار بازمانده از باران «ميرزا كوچك خان جنگلي» دانسته است.
اين عنصر فرهنگي كار و تلاش و مبارزه با استعمار را در آن تاريخ كه 88 سال داشته، سر حال و با حافظه سرشار و استحكام روحي معرفي نموده، و با اين حساب كه اكنون سال 1415 هجري است، استاد ابراهيم فخرائي مي‏بايست 99 سال داشته باشد.
راستي چه زيبا و پر بركت است زندگي، كه در راه تحصيل علم و گسترش دانش و به كارگيري علم و دانش، بصورت آگاهي بخشي و مبارزه با انحراف و خدمات ارزشمند به جامعه اسلامي عملي گردد، و مشعل وجود انسان روشني بخش راه تاريك انسانها شود.
اما بايد توجه داشته باشيم، كه اين همه فضل و كمال به سادگي به دست نمي‏آيد، بلكه چون «استاد فخرائي» مي‏بايست در ميدان سخت زندگي و كورانهاي دردناك، با عشق و اميد حركت كرد، مقاومت و سرسختي به خرج داد، از دشمن نهراسيد و بلكه با صبر و حوصله فراوان از گردنه‏هاي طاقت فرسا عبور نمود، ناكاميابي و پيروزي بدست آورد.
استاد فخرائي، هم، اين شعر «مرحوم نجات» را روي جلد «مجله طلوع» نوشته بود:
چنان طلوع كند آفتاب هستي ما _____ كه ياد، كس نكند از زمان پستي ما
داستانهاي كودكي بزرگان تاريخ جلد 4 احمد صادقى اردستانى

شنبه 4 دی 1389  10:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها