عزيزم جعفرجان !
سالها كنارم بودي ؛
ولي روزي ظرف كوچك اين دنياي زميني را تنگ ديدي ،
و آنگاه سقف آسمان بزرگ هستي را شكافتي ،
و تا بر دوست ،
پروازكنان اوج گرفتي ،
و شادمانه در محفل كبريائيش ،
به نرد عشق باختن با او پرداختي !
جعفرجان !
آيا ميداني در اين سالهاي پر از نبودنت ،
فقط لحظه ها بود كه با من سر جنگ داشتند ،
كه از من بگريزند !
و يا مرا در خود بشكنند !؟
شهيدم جعفرجان !
عزيزي از خود بجاي گذاشتي كه حضورش ،
تو را تداعي ميكند ،
و دوستش دارم ،
چون دوست داشتن خودت .!
دائي گلم جعفرجان !
عزيزاني از تو در اين دنياي زميني بازماندمد ،
كه همه بوي عطر عشق تو را مي پراكنند ،
و من حضور تو را ،
با آنها حس ميكنم . !
جعفرجان !
با حسن عزيزم ميبينمت
و با جعفر عموي شهيدم ،
آنگاه كه آمده بود با پيامي از آن طرف ،
و تصويري كه از شما نشانم داد . !
عزيزم جعفرجان !
همه شما به مقام عبد خدا نائل شديد ، ( فادخلي في عبادي )
و در محفل قرب الهي ساكن ، ( وادخلي جنتي )
هم شما شادمان و هم خدا خوشحال ، ( راضيه مرضيه )
خوشا به سعادتتان !
و آيا خدا كي اين همه درد انتظار بي منتهاي مرا ،
به درمان وصل خود خاتمه مي دهد !
نمي دانم !!
خدايا !
تو عزيزتريني
و من نهايت نياز به با تو بودن ،
ديگر بس است اين همه انتظار ،
وقتي محفلت جز رقص و شادكامي ،
حسن و جعفر و رسول و محسن و ... نيست .!
24 رمضان 94
محمد صالحی