ما خود گمشدگان خودیم ! 1
روزگاری من
بدنبال غریبی
در بیابان خیالم
دشت و صحرا
طی نمودم !
هر کجا رفتم
هر کجا جستم
آنچه را جستم
کس گم گشته انسان دیگر بود ،
و او تنها نشانی
در خودم می داد .
خسته بودم
جستجویم گنگ و مبهم مینمود
راه بی پایان و
انتظار
تنها معنی بود و نبودم بود .
گاه سوسویی از دور
می کشاندم با شوق
لیک او نیز
مرا به خودم
نشان از غریبم می داد .
.................................
ایستادم ؛
پا توان رفتن ،
چشم توان دیدن
و ذهن دیگر تحمل خیال را نداشت ؟
...................................................
به خود برگشتم ؛
چه می جستم ؟ !
نشانش کدامین بود ؟
و مرا کدامین ، درد دوا می کرد ؟!
چشم بر هر چه غیر بود ،
و در بر هرغریبه خیال بستم .
غریبه ام یافتم ؛
کجا ؟ !
آنجا که خود بودم .
دل حریم یار کردم
و دیگر به غیر و سراب نسپردم
که من خود غریب خودم بودم ...............
1- تو خود حجاب خودی از میان برخیز - حافظ
محمد صالحی 11 / 10 / 75