صدایی اندرون خواند مرا با داد پنهانی
دل از افسار غم برکن بزودی نامه ات خوانی
جرس فریاد می دارد به پاخیزید ای مردم
که عازم گشته ایم اینک از این گهواره ی فانی
به دل آشوب برخیزد زپنداربداندیشم
چه واپس می فرستادم از این غوغای مهمانی
زهر سو چشم کند رویی ببیند گرد بدکاری
نباشد توشه ی نیکی جهنم می روم آنی
به ترسی لاجرم خیزم پشیمان از گناه خویش
بخواهم رحمت از ربم در آن وقت پشیمانی
بیفروزم هوسهایم نیابم بویی از جنت
اگر رحمت نشد شامل شوم پست از هر انسانی
نیابد آدمی هرگز به اعمالش ره جنت
فقط بخشنده می بخشد. گنه! درخط پایانی
چومن لا تقنطوا خوانم بگیرد رحمتش پیشی
امید من به فضل اوست از این آیات نورانی