0

آويني از زبان خودش

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

آويني از زبان خودش

من بچه شاه عبدالعظيم هستم و در خانه اي به دنيا آمده و بزرگ شده ام كه در هر سوراخش كه سر مي كردي به يك خانواده ديگر نيز برمي خوردي.
اينجانب- اكنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سي وچهار سال پيش يعني، در سال 1336 شمسي مطابق با 1956 ميلادي در كلاس ششم ابتدائي نظام قديم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگليس و فرانسه به كمك اسرائيل شتافته و به مصر حمله كردند و بنده هم به عنوان يك پسربچه 13-14 ساله تحت تأثير تبليغات آن روز كشورهاي عربي يك روزي روي تخته سياه نوشتم: خليج عقبه از آن ملت عرب است.
وقتي زنگ كلاس را زدند و همه ما بچه ها سر جايمان نشستيم اتفاقاً آقاي مديرمان آمد تا سري هم به كلاس ما بزند. وقتي اين جمله را روي تخته سياه ديد پرسيد: «اين را كه نوشته؟» صدا از كسي در نيامد من هم ساكت، اما با حالتي پريشان سرجايم نشسته بودم.
ناگهان يكي از بچه ها بلند شد و گفت: «آقا اجازه؟ آقا، بگيم؟ اين جمله را فلاني نوشته» و اسم مرا به آقاي مدير گفت. آقاي مدير هم كلي سر و صدا كرد و خلاصه اينكه: «چرا وارد معقولات شدي؟» و در آخر گفت: «بيا دم در دفتر تا پرونده ات را بزنم زير بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت يكي از معلمين، كار را درست كرد و من فهميدم كه نبايد وارد معقولات شد.
بعدها هم كه در عالم نوجواني و جواني، گهگاه حرفهاي گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه مي كرديم معمولاً به زبان هاي مختلف حاليمان مي كردند كه وارد معقولات نبايد بشويم. مثلاً يادم است كه در حدود سال هاي 50-45 با يكي از دوستان به منزل يك نقاش كه همه اش از انار نقاشي مي كشيد، رفتيم. مي گفتند از مريدهاي عنقا است و درويش است. وقتي درباره عنقا و نقش انار سؤال مي كرديم با يك حالت خاصي به ما مي فهماند كه به اين زودي و راحتي نمي شود وارد معقولات شد. تصور نكنيد كه من با زندگي به سبك و سياق متظاهران به روشنفكري ناآشنا هستم. خير من از يك راه طي شده با شما حرف مي زنم. من هم سالهاي سال در يكي از دانشكده هاي هنري درس خوانده ام، به شبهاي شعر و گالري هاي نقاشي رفته ام. موسيقي كلاسيك گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بيهوده درباره چيزهايي كه نمي دانستم گذرانده ام. من هم سال ها با جلوه فروشي و تظاهر به دانايي بسيار زيسته ام. ريش پروفسوري و سبيل نيچه اي گذاشته ام و كتاب «انسان تك ساختي» هربرت ماركوز را - بي آنكه آن زمان خوانده باشم اش- طوري دست گرفته ام كه ديگران جلد آن را ببينند و پيش خودشان بگويند: «عجب فلاني چه كتاب هايي مي خواند، معلوم است كه خيلي مي فهمد.».اما بعد خوشبختانه زندگي مرا به راهي كشانده است كه ناچار شده ام رودربايستي را نخست با خودم و سپس با ديگران كنار بگذارم و عميقاً بپذيرم كه «تظاهر به دانايي» هرگز جايگزين «دانايي» نمي شود، و حتي از اين بالاتر دانايي نيز با «تحصيل فلسفه» حاصل نمي آيد. بايد در جست و جوي حقيقت بود و اين متاعي است كه هركس براستي طالبش باشد، آن را خواهد يافت و در نزد خويش نيز خواهد يافت.
و حالا از يك راه طي شده با شما حرف مي زنم. داراي فوق ليسانس معماري از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران هستم. اما كاري را كه اكنون انجام مي دهم نبايد با تحصيلاتم مربوط دانست. حقير هرچه آموخته ام از خارج دانشگاه است. بنده با يقين كامل مي گويم كه تخصص حقيقي در سايه تعهد اسلامي به دست مي آيد و لاغير. قبل از انقلاب بنده فيلم نمي ساخته ام اگرچه با سينما آشنايي داشتم. اشتغال اساسي حقير قبل از انقلاب در ادبيات بوده است. اگرچه چيزي - اعم از كتاب يا مقاله به چاپ نرسانده ام. با شروع انقلاب حقير تمام نوشته هاي خويش را اعم از تراوشات فلسفي داستان هاي كوتاه، اشعار و... در چند گوني ريختم و سوزاندم و تصميم گرفتم كه ديگر چيزي كه «حديث نفس» باشد ننويسم و ديگر از خودم سخني به ميان نياوردم. هنر امروز متأسفانه حديث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي «رحمه الله عليه»
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
روزنامه كيهان 83/01/19 به نقل از نشريه پرسمان

شنبه 4 دی 1389  8:37 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها