0

خاطرات طنز

 
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

خاطرات طنز

باسلام به همراهان گرامی تالار

لازم دونستم درزمینه خاطرات طنزپستی داشته باشیم،چنانچه کاربری خاطره خنده داریاطنزی داره اینجابنویسه تادیگران استفاده کنند.باتشکر

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

جمعه 6 شهریور 1394  6:53 AM
تشکرات از این پست
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:خاطرات طنز

خاطرم زیادخنده دارنیس اماطنزه،ببینید

روزی روزگاری ازسرشوخی به یکی ازهمکارام سیلی زدم واون همینجوری بهم نگاه می کرددوباره سیلی دیگه ای به شوخی واینکه خوشم اومده بودازاینکاربه پهنای صورته چپش زدم خودمم نمی دونم این چی شوخی یهویی بودکه یادم اومددرهمین اثنابودکه طرف مقابل باسیلی اومدسراغم که البته باطرح جداسازی همکارانم قصردررفتم.خخخخ

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

جمعه 6 شهریور 1394  6:58 AM
تشکرات از این پست
kamar4266126
kamar4266126
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : دی 1393 
تعداد پست ها : 103

پاسخ به:خاطرات طنز

با سلام

خاطره ای که برای من شیرین وقتی 8 سالم بود مربوط به دندون شیری منه که هر کاری کردم دندونم در  نیومد اما  داداشم  زد تو گوشم و دندون شیری من هم افتاد

http://friend.rasekhoonblog.com/

 


خدا را در دور دستها، در انتهای افق و یا در اوج آسمانها جستجو مکن. نگاهی به اعماق وجودت بیانداز.

جمعه 6 شهریور 1394  9:08 AM
تشکرات از این پست
farshon
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:خاطرات طنز

یه شوخی باخودم کردم اونم اینطوربودکه:

جوونیارفتم شیشلیکی وگفتم شیشلیک بدین با۶تانوشابه طرف گفت هر۶نوشابه روباهم میخورین گفتم پ ن پ اونم بازکردآقابه۵امی که رسیدم دیگه میل نداشتم وزورکی میخوردم واسه اینکه باخودم عهدکرده بودم یه بارهم رفتم ساندویجی گفتم یه ساندویج میخوام بانون اضافه بایه نوشابه خونواده نشستم خوردم طرف به نوشابه خوردنم نگاه می کردهیچی دیگه عصرم شیفت بودم باشکم شالاپ وشلوپم رفتم سرکار.خخخ اماحالادیگه کمی دچارناراحتی معده شدم بخاطره جوونی کردنهام.

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

شنبه 7 شهریور 1394  5:17 AM
تشکرات از این پست
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:خاطرات طنز

روزی واسه تعمیرکفش به کفاشی رفته بودم کفاش گفت بایستی واسه دوخت کفش یک روزدرکفاشی بماندمن هم قبول کردم بجاش یه دمپایی داده بودازآنجاییکه حواسم پرت بودکفاش هم دولنگه مختلفه دمپایی به من داده بوددرخیابون که داشتم می رفتم ناگهای متوجه شدم که دمپایی هالنگه به لنگه ست بایک شرمندگی وخجالتی به کفاشی برگشتم.خخخخخ

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

شنبه 14 شهریور 1394  1:07 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها