0

گفت : آزادت مي كنم

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

گفت : آزادت مي كنم

راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب حسين خرازي
همينطور حسين را نگاه مي كرد. معلوم بود باورش نشده حسين فرمانده تيپ است. من هم اوّل كه آمده بودم، باورم نشده بود.
حسين آمد، نشست روبرويش. گفت «آزادت مي كنم بري»
به من گفت «بهش بگو»
گفتم «چي رو بگم؟ همينطوري ولش ميكنيد بره؟»
آرام نگاهم مي كرد. دوباره گفت «بگو بهش».
ترجمه كردم. باز هم معلوم بود باورش نشده.
حسين گفت «بگو بره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فراري نيست، تسليم شن. بگه كاري باهاشون نداريم. اذيتشون نمي كنيم.» خودش بلند شد دست هاي او را باز كرد.
افسر عراقي مي آمد; پشت سرش هزار هزار عراقي با زيرپيراهن هاي سفيد كه بالاي سرشان تكان مي دادند.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

پنج شنبه 22 مرداد 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
shirdel2
دسترسی سریع به انجمن ها