راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب حسين خرازي
نگاهش مي كردم. يك تركه دستش بود، روي خاك، نقشه منطقه را توجيه مي كرد. بهم بر خورده بود. فرمانده گردان نشسته، يكي ديگر دارد توجيه مي كند.
فكر مي كردم فرمانده گروهان است يا دسته. نديده بودمش تا آن موقع. بلند شديم. ميخواست برود، دستش را گرفتم. گفتم «شما فرمانده گروهاني؟»
خنديد. گفت«نه. يه كم بالاتر» دستم را فشار داد و رفت.
حاج حسن گفت «تو اينو نمي شناسي؟»
گفتم «نه. كيه؟»
گفت «يه ساله جبهه اي، هنوز فرمانده تيپت رو نمي شناسي؟»