0

حکایتی جالب

 
salma57
salma57
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 35499
محل سکونت : گیلان

حکایتی جالب

 کشاورزی اسب پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. 


کشاورز هر ...چه سعی کرد نتوانست اسب را از درون چاه بیرون بیاورد. 


پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا اسب زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود

مردم با سطل روی سر اسب خاک می ریختند اما ... اسب هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. .


روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن اسب بیچاره ادامه دادند و اسب هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...


مشکلات، مانند خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: 


اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند


دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود. .


انتخاب با توست

 
 
پنج شنبه 1 مرداد 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها