نيازي نيست كه نامش برده شود، چرا كه بيشك تنها هنرمند سينماست كه در همه جهان شناخته شده و محبوب است. كلاه، سبيل، كفشها، عصا، شيوه راه رفتنش و... معرف اوست. او برخلاف بسياري از كمدينها، تنها تماشاگر را نميخنداند و آثارش علاوه بر شادي، چاشني اندوه را هم در جان مخاطب ميكاشت.
براي همين بود كه در كودكي، فيلمهاي كوتاه و صامت او كه از تلويزيون پخش ميشد، نهتنها از تلخي عصر جمعه نميكاست، بلكه بغض نشسته در گلو را تشديد ميساخت. اگرچه آدمهاي بيكس، محلههاي فقير، غم يك لقمه نان، زندگي در حال فرار، جدايي فرزندان از مادران و... بر بستري از كمدي در فيلمهايش به تصوير در ميآيند، اما هرگز نميگذارند خنده بر لبانت براي مدتي طولاني جا خوش كند.
سينما، هيچگاه براي او وسيلهاي تنها براي سرگرمي و وقت گذراني نبود، او از اين هنر رسانهاي ساخت تا جهانبيني و ديدگاههاي عقيدتياش را به نمايش درآورد. خيابان آرام، ساعت يك صبح، ماجراجو، سمساري، پسربچه، زائر، دوشفنگ، زن پاريسي، جويندگان طلا، سيرك، روشناييهاي شهر، عصر جديد، ديكتاتور بزرگ، لايملايت، سلطاني در نيويورك وكنتسي از هنگكنگ بخش كوچكي از فهرست فيلمهاي كوتاه، بلند، صامت و ناطق اوست كه در همه آنها خشونت، خودرايي، اختلاف طبقاتي و... در جامعه آمريكا به نقد كشيده ميشود. زماني كه برادران لومير در 1889 ميلادي دستگاه سينما توگراف را براي اولين بار به جهان معرفي كردند، او در انگلستان و در 6 سالگي به همراه مادر بازيگرش برصحنه تئاتر ظاهر ميشد. اما سرنوشت مقدر كرده بود تا زندگي اش با اين پديده جديد گره بخورد و هم خودش مشهور شود و هم بر اعتبار هنري سينما بيافزايد. از سال 1915 كه در آمريكا به طور حرفهاي وارد اين هنر شد تا پايان عمرش شناختهشدهترين چهره هنر هفتم بود.
عاقبت بعد از يك عمر هنرنمايي بود كه در چنين روزي در سال 1977 ميلادي جهان را بدرود گفت و مجموعهاي بزرگ از آثار سينمايياش را براي جهان به يادگار گذاشت.
مهدي ياورمنش
گروه فرهنگ و هنر