راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب حسين خرازي
بچه هاي لشكر خودش هم نبودندها. داد مي زدند «حاج آقا. بدوين.»
همين طور خمپاره بود كه مي آمد. حسين عين خيالش نبود. همين طور آرام، يكي يكي دست مي كشيد روي سر و صورتشان. خاك ها را پاك مي كرد، حال و احوال مي كرد، مي رفت سنگر بعد; آن ها حرص مي خوردند حسين اين قدر آرام بين سنگرها راه مي رود.