0

عابد حقیقی

 
yasaman25
yasaman25
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 1706
محل سکونت : یزد

عابد حقیقی

 

مردی می خواست غلامی را خریداری کند

غلام:از تو میخوام این سه شرط را مراعات کنی: 1- هنگامی که وقت نماز داخل شد ، مرا از انجام نماز جلوگیری ننمائی
2-روزها خدمت تو را بکنم نه شب ها.3-برای من یک خانه و اطاق جداگانه ای که هیچ کس به آنجا نیاید، تهیه کنی.
خریدار: اشکال ندارد، این سه شرط را مراعات می کنم، اکنون این خانه ها را گردش کن هر کدام را مایل هستی انتخاب کن . 

غلام خانه ها را دیدت کرد ، در میان خانه ها یک خانه خرابه ای انتخاب نمود.

خریدار: چرا خانه خراب را برگزیدی؟! غلام : آیا نمی دانی که خانه خراب ، در صورت توجه به خدا ، آباد و باغستان است ؟!
غلام- سب ها با آن اطاق خلوت رفته، و با خدای خود راز و نیاز نموده و گریه ها می کرد شبی مولای این غلام ، مجلس بزم و شراب و ساز و آواز ، تشکیل داده داده و گروهی مهمان او بودند، پس از پایان این شب نشینی شیطانی و رفتن مهمانان، بلند شد و در حیاط خانه گردش می کرد، ناگهان چشمش به اطاق غلام افتاد دید قندیلی از از نور از آسمان به اطاق غلام سرازیر است، و غلام سر به سجده نهاده و با خدای خود مناجات می کند و می گوید: الهی! اوجبت علی خدمة مولای نهارا و لولاه مااشتغلت الا فی خدمتک لیلی و نهاری ... فاغذرنی ربی، پروردگارا! بر من واجب نمودی که در خدمت مولای خود را بکنم و اگر در روز بر من خدمت مولایم واب نبود ، شب و روز ترا ستایش می کردم ... مرا معذور بدار

مولی فریفته غلام شد و تا طلوع فجر او را نگاه می کرد و صدایش را می شنید بعد از طلوع فجر دید نور ممتد از آسمان ناپدید شد با شتاب نزد زن خود آمد و جریان را گفت و از شگفتی هر دو مبهوت شدند شب بعدش مولی و زنش از اطاق خود بیرون آمده و دیدند بالای اطاق غلم بازم قندیلی از نور به آسمان کشیده و غلام در سجده در حال مناجات است هنگامی که طلوع فجر شد غلام را خواستند غلام نزد مولی و زن او آمدمولی و زنش گفتند: انت حرّ لوجه الله تعالی تو را در راه خدا آزاد کردیم تا شب و روز خدمت و عبادت آن کسی که از او عذر خواهی می کردی بکنی. غلام را جریان دینی و شنیدنی خود با خبر کردند.

 

هنگامی که غلام فهمید که آنها از حالش با خبر شدند دستهایش را بلند کرد و چنین گفت: الهی کنت اسالک ان لاتکشف سری، و ان لایظهر حالی، فاذا کشفته فاقبضنی الیک ، خدایا از درگاه تو مسئلت مینمودم که سر من آشکار نگردد و حالم ظاهر نشو ، اینک که حالت و سر مرا هویدا شدی مرگ مرا برسان!
فَخرّ مَیَتا دعایش مستجاب شد، همانجا افتاد و روحش به سرای جاویدان پرواز کرد
.

منبع: انوار هدایت، ص211  تهیه و تنظیم: سید احمدفقیه نیریزی

دوشنبه 8 تیر 1394  5:46 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها