راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب مهدي زين الدين
او فرمانده بود و من مسئول آموزش لشكر. قبلش، سه چهار سالي با هم رفيق بوديم. همه ي بچه ها هم خبر داشتند، با اين حال، وقتي قرار شد چند روز قبل از عمليات خيبر، حسن پور و جواد دل آذر براي شناسايي بروند جلو، مرا هم با آن ها فرستاد; سيزده كيلومتر مسير بود روي آب. دستورش قاطع بود. جاي چون و چرا باقي نمي گذاشت. از پله پايين رفتيم و سوار قايق شديم. چشمم بهش افتاد. بغض كرده بود، از همان بغض هاي غريبش.