راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب مهدي زين الدين
يك ساعتي، كسي حرف نزد.
نزديك صبح بود كه تانك هايشان، از خاك ريز ما رد شدند. ده پانزده تانك رفتند سمت گردان راوندي. ديدم اسير مي گيرند. ديدم از روي بچه ها رد مي شوند. مهمات نيروها تمام شده بود.
بي سيم زدم عقب. حاج مهدي خودش آمده بود پشت سر ما. گفت «به خدا من هم اين جام. همه اين جان. بايد مقاومت كنين. از نيروي كمكي خبري نيس. بايد حسينوار بجنگيم. يا مي ميريم، يا دشمنو عقب مي زنيم.»