مرد ثروتمند با تعجب از جمعیت پیشوازكننده، رو به همسفر خود کرد و گفت: "اصلا نمیدانستم که بین اهالی شهر اینقدر محبوب باشم! انگار مردم بهتر از من از فضايل درونی و ارزش من آگاهند."
درویشی كه از آنجا میگذشت با خنده گفت: "نه ارباب! خیلی از اینها که میبینی جماعت درویشان و نیازمندان هستند که چون میدانند وضع مالی تو خوب است و قادر به برپایی جشن و سور هستی به امید سیر کردن شکم خود و خانواده خود اینجا جمع شدهاند. هیچکدام از آنها به فضايل تو کاری ندارند!"
حکایت دیگری هم هست در مورد مرد آرایشگری به این مضمون که او همیشه وقتی مشتری جدیدی به مغازهاش میآمد برای اینکه زیرکی خود را در قیاس با بقیه مردم شهر نشان دهد پسرک بستنیفروشی از آن سوی خیابان را صدا میزد و جلوی مشتری به او میگفت: "اگر بگويي سکه نقره دست من از طلاست یا نقره به تو یک سکه طلا میدهم و اگر اشتباه گفتی به تو همین سکه نقره را میدهم" و پسرک بستنیفروش بعد از چند دقیقه فکر پاسخ میداد که سکه از طلاست!! و آرایشگر قاهقاه میخندید و سکه نقره را به پسرک بستنیفروش میبخشید و از زیرکی و هشیاری خود قصهها میگفت.
روزی یکی از همین مشتریان شاهد ماجرا بود. وقتی از مغازه آرایشگر بیرون آمد به سراغ پسرک رفت و به او گفت: "وقتی خود آرایشگر میگوید که درون دستان او سکه نقره است تو چرا خود را به سادهلوحی میزنی و جواب غلط میدهی! خوب میتوانی بگویی سکه نقره است و جایزه طلاییات را بگیری!؟"
و پسرک بستنیفروش با لبخند پاسخ داد: "و آن وقت دیگر هیچ خبری از سکهها نخواهد بود. چون بازی تمام میشود. در واقع من عمدا اشتباه میگویم تا هر روز سکه نقرهای از آرایشگر بستانم!"
متوجه دو حکایت بالا شدید!؟ در هر دوی آنها کسی که خود را بسیار زرنگ و هشیار میدانست اشتباه میکرد و دلیل این اشتباه هم توهمات و قضاوتهای ذهنی خود او بود.
نکته کلیدی راه سوم این شماره اين است: "هرگز زود قضاوت نکنید! شاید دلایلی پنهانی وجود داشته باشد که جلوی چشمان ما نمیآیند و یا ما خود را از دیدن آنها محروم کردهایم."
بد نیست ماجرایی دیگر نقل کنم. میگویند پیرمردی بود که در طول سال در مزرعهاش سبزی میکاشت و از طریق فروش سبزیجات امرار معاش میکرد. یک روز پايیزی او متوجه شد که نای و رمق زیر و رو کردن زمین و آمادهسازی آن را ندارد.
از سوی دیگر این پیرمرد سبزیفروش همسایهای داشت که نسبت به او حسودی میکرد و هر روز سعی داشت به شکلی در کار پیرمرد سنگ بیندازد و خرابکاری کند.
روزی پیرمرد با صدای بلند طوری که همسایه حسود بشنود در حیاط منزل با پسر کوچکش صحبت میکرد که هیچوقت راجع به صندوقچه با ارزشی که داخل مزرعه زیر خاک دفن شده با کسی صحبت نکند. چون ثروت خانوادگی ارزشمندی داخل آن وجود دارد که میتواند نسل اندر نسل خانواده را از گرسنگی نجات دهد.
سپس پیرمرد سبزیفروش دست زن و بچه را گرفت و برای چند روزی خانه و مزرعه را ترک کرد. هفته بعد وقتی پیرمرد به مزرعه برگشت دید وجب به وجب مزرعه او توسط شخص نامعلومی چندین بار شخم زده شده است. گویی آن شخص به دنبال چیزی میگشته و پیدا نکرده است. اما نتیجه این کندوکاو برای پیرمرد بسیار مثبت بود چرا که باعث شده بود تا زمین برای کشت و کار آماده شود.
هیچکس نفهمید چه کسی زمین پیرمرد را شخم زد اما پیرمرد همان شب پسرش را فرا خواند و آهسته در گوشش زمزمه کرد: "پسرم گنجی که برایت آن روز با صدای بلند گفتم یک جمله است و آن این است که زود قضاوت نکن و قبل از هر قضاوتی سعی کن دلایل نادیدنی را هم ببینی!"
هم من و هم شما و هم پیرمرد سبزیفروش و هم همه آنها که این قصه را میشنوند، خوب میفهمند که چه کسی در غیاب پیرمرد مزرعه او را آنقدر دقیق و حساب شده چندین بار از سر تا ته شخم زده بود.آن شخمزن نامریی با وجودی که هرگز به روی خودش نیاورد و بر این گمان بود که هیچکس نمیداند کار او بوده، غافل از اینکه همه میدانستند چه کسی و چرا این کار را انجام داده است.
ما به حال و روز آن مرد ثروتمندی که از سفر آمده بود و همچنین آرایشگر و همسایه حسود پیرمرد سبزیفروش میخندیم و از اینکه جای آنها نبودهایم خوشحالیم. اما آیا تضمینی وجود دارد که همین الان در جایگاه آنها نباشیم یا در آینده ما نیز گرفتار وضع آنها نشویم و به تله نیفتیم.
در واقع نکته ظریف راه سوم این شماره این است که اگر میخواهی در قضاوتهایت اشتباه نکنی و آلت دست و بازیچه دیگران قرار نگیری، بهترین رفتار و مناسبترین واکنش این است که زود قضاوت نکنی و صبر پیشه کنی و اجازه بدهی زمان بگذرد و دلایل پنهانی و ناآشکار و ناپیدای پشت صحنه کمکم خود را نشان دهند. آنگاه وقتی با گذر زمان مشخص شد که دلیل اتفاقات چه بودهاند خود به خود قضاوت و برداشت درست هم خودنمایی میکند و دلیلی برای بازی خوردن ما وجود نخواهد داشت.
بیايید مثالهای متعددی را که در جامعه اطراف ما وجود دارد، با هم مرور کنیم. به سادگی متوجه میشویم که فقط به دلیل قضاوتهای عجولانه و اصرار بیمورد و لجوجانه به ندیدن دلایل پنهانی و به ظاهر نادیدنی چه تعداد انسان به ظاهر باهوش و بخشنده و زیرک به دام اشخاص نه چندان باهوش و معمولی میافتند و خود و خانواده خویش را بیجهت به زحمت و اذیت میاندازند.
مثال اول در مورد اعضای بامرام و لوطیمسلک و جوانمرد خانوادههاست. معمولا در هر خانواده یکی از بچهها از بقیه دست و دلبازتر و گشاده دستتر است. در حالی که بقیه بچهها هر کدام به فکر منفعت شخصی خود هستند و ریال به ریال پول خود را محکم نگه میدارند و به شکلهای مختلف به جریان میاندازند. هر وقت یکی از اعضای خانواده نیازمند پول میشود بلافاصله سراغ عضو جوانمرد و گشادهدست و بخشنده خانواده میرود و از او به شکل قرض یا وام بلاعوض پول میگیرد و به سراغ کار خود میرود. وقتی ایام میگذرد و هر کدام از بچهها بزرگ میشوند و سرمایهای به دست میآورند، عضو خانواده دست و دلباز معمولا بین همه از لحاظ مالی ضعیفترین است و فقط دلش به این خوش است که بقیه به او عنوان حاتم طایی خانواده و دست و دلباز را میدهند و از بخشندگیهای گذشته او یاد میکنند. به زبان سادهتر سه کلمه بخشنده، گشادهدست و تکیهگاه باعث میشود که این شخص از لحاظ مالی دچار کمبود شود و خود و خانوادهاش در تنگنا بیفتند. در حالی که بقیه اعضای خانواده که علاقه چندانی به داشتن این عناوین نداشتند و برایشان اهمیتی نداشت که آنها را خسیس بنامند یا دست و دلباز در گذر زمان از رفاه و سرمایه نسبی و کافی برخوردار شدهاند و اصلا هم علاقهای به باز پس دادن کمک و وامی که گرفتهاند هم ندارند.
جالب است بدانید که خیلی از این اعضای دست و دلباز بیاعتنا به نیاز خانواده خود گشادهدستی خود را به جامعه و دوستان دور و غریبه نیز تعمیم میدهند و با تنگدست ساختن خانواده سعی میکنند به هر قیمتی شده عنوان بخشنده و حاتم طایی بودن خود را از دست ندهند. ضربالمثل چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است هم برای همین اشخاص ساخته شده است.
به نظر شما در این میان چه کسی مقصر است؟ لازم نیست من و شما قضاوت کنیم. همه میدانیم که جامعه به این دسته از اشخاص دست و دلباز خانواده چه میگویند و نظرشان نسبت به آنها چیست؟
مثال بعدی را میتوانید در بین روسا و مدیران پیدا کنید. بعضی از مدیران بدون اینکه در شایستگی و لیاقت خود برای تصاحب جایگاه مدیریت و ریاست تردیدی داشته باشند معتقد به شیوه پیش بردن کارها از مسیر زورگویی و در تنگنا قرار دادن کارمندان هستند. در شکل اغراقگونه مثلا برای ادب کردن خدمتکاری که زمین را به زحمت تمیز کرده، مقابل چشمان بقیه استکان چای خود را روی زمین خالی میکنند و آن خدمتکار را وادار میسازند تا مقابل چشمان همکاران دوباره زمین را تمیز کند. این مدیران فکر میکنند که با این کار در واقع از خدمتکار و بقیه کارمندان زهر چشم میگیرند و قدرت و صلابت و هیبت خود را به رخ آنها میکشند. اما آیا واقعا قدرت و صلابت و هیبتی در کار است و یا اینکه خدمتکار به خاطر نیاز خودش به حفظ این شغل و سیر کردن شکم زن و فرزندانش این خواری و خفت را برای خود توجیه میکند و کارمندان دیگر هم در دل خود هر صفتی را به جناب مدیر نسبت میدهند جز داشتن قدرت و صلابت و هیبت.
به زبان دیگر صندلی مدیریت و اجازه این مدیر در اخراج و پاداش و تنبیه کارمندان باعث میشود تا او این تصور غلط در ذهنش زنده شود که واقعا دارای قدرت و هیبتی خاص و متفاوت از دیگران است. کمکم که ایام میگذرد و آن خدمتکار ضعیف به مرور سرمایه لازم برای خرید خانه و دست و پاکردن شغلی مناسب را جمع میکند و کارمندان ماهر هم میتوانند جایگاه شغلی مناسبی در بیرون از مجموعه مدیر برای خود دست و پا کنند در یک روز مثل همه روزهای دیگر، هیچکس مدیر با هیبت قدیمی را تحویل نمیگیرد و بیآنکه برای او اهمیتی قايل شوند از کنارش عبور میکنند و او را پشت سر میگذارند و تنها به حال خود رها میکنند.
چند مدیر را سراغ دارید که این شکلی برای مدتی از خود بیخود شده و بعد با گذشت زمان توسط روزگار ادب شده باشند. چرا قضاوت عجولانه این مدیران کمجنبه هنگامی که اوج قدرت بودهاند خطا و اشتباه از کار درآمد و چرا آنها نتوانستند دلایل اصلی اما پنهان و نادیدنی رفتار دیگران را به موقع ببینند؟!
انگار اینجا هم کلماتی مثل جناب ريیس و جبروت و نفوذ باعث شده تا روی قضاوت صحیح فرد نسبت به اتفاقات اطرافش تاثیر نامناسب بگذارد و او در مسیر قضاوتی نادرست قرار گیرد.
دوباره حکایتهای بالا را مرور میکنیم. مرد ثروتمند در مقابل جمعیت استقبالکننده زیادی که برایش جمع شده بودند در میان توهمات خود به دنبال فضایل ناگفتنی میگشت. مرد آرایشگر فریب زیرکی و زرنگی خود را میخورد و سکههای نقرهاش را هر روز به یک پسرک بستنیفروش میباخت. همسایه حسود به واسطه حسادت و تنگنظری خود کور شده بود و تله ساده پیرمرد سبزیفروش را ندیده بود و بازیچه او قرار گرفت. اموال و سرمایه پسر دست و دلباز خانواده توسط دیگر اعضای فامیل به یغما میرفت و دل پسر به این خوش بود که بین فامیل به گشادهدستی و جوانمردی شهره است و مدیر بیلیاقت گمان میکرد که از درون صاحب قدرت و هیبتی منحصر به فرد است که دیگران فاقد آنند و کرنش و تسلیم بقیه را دلیل این قدرت و هیبت درونی و انحصاری میدانست.
اگر خوب به این مثالها دقت کنیم میبینیم که در همه آنها خود شخص است که خودش را فریب میدهد و اطرافیان وقتی میبینند خود شخص در فریب دادن خودش و ندیدن واقعیات عینی و بدیهی زندگی و روزگار اصرار به کور بودن دارد، از او و تصوراتی که دارد در مسیر منافع خود استفاده میکنند.
به بیان سادهتر وقتی ما عجولانه قضاوت میکنیم و از این قضاوتها و برداشتهای زودگذر نیز اصلا واهمهای نداریم، باید بدانیم که شاید به خاطر نتیجهای که اینقدر زود به آن رسیدهایم رفتاری از ما سر میزند که به ضرر ماست و ما ناخودآگاه خودمان را بازیچه و آلت دست بقیه قرار میدهیم تا هر وقت بخواهند از ما به نفع خودشان استفاده کنند.
بنابراین وقتی راه سوم این شماره میگوید عجولانه قضاوت نکن و بگذار گذر زمان عوامل پنهانی پشت صحنه اتفاقات را برملا سازد، این یک نصیحت ساده نیست که من و تو اختیار داشته باشیم آن را بپذیریم یا نپذیریم. بلکه یک هشدار است که اگر منافع و سلامت خود و خانواده خود را جستوجو میکنیم باید این هشدار را جدی بگیریم و سعی کنیم در امور زندگی هرگز عجولانه قضاوت نکنیم و با نگاه تیزبین خود عوامل پنهانی و نادیدنی را جستوجو کنیم تا نکند آنچه را به زحمت به دست آوردهایم به راحتی از کف بدهیم و از همه بدتر مورد مضحکه و بازی دیگران قرار بگیریم.
منبع:مجله موفقیت-دکتراحمد حلت