راوي :همرزم شهيد
منبع :خاطرات همرزمان
شنيده ايم حسين از بيمارستان مرخص شده . برگشته. ازسنگر فرماندهي سراغش را مي گيريم. مي گويند. « رفته سنگر ديده باني.» - اومده طرف ما ؟ توي سنگر ديده باني هم نيست. چشمم ميافتد به دكل ديده باني . رفته آن بالا ؛ روي نردبان دكل. « حسين آقا ! اون بالا چي كار مي كني شما؟ » مي گويد « كريم! ببين . با يه دست تونستم چهار متر بيام بالا. دو روزه دارم تمرين مي كنم . خوبه.نه ؟»مي گويم « چي بگم والا؟»