راوي :همرزم شهيد
منبع :خاطرات همرزمان
تو جبهه هم ديگر را مي ديدم.وقتي برمي گشتيم شهر، كمتر. همان جا هم دو سه روز يك بار را بايد مي رفتم مي ديدمش . نمي ديدمش ، روزم شب نمي شد. مجروح شده بود.نگرانش بودم . هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پيغام داد « بگيد بياد ببينمش .دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح بودم. با عصا رفتم بيمارستان. روي تخت دراز كشيده بود. آستين خاليش را نگاه مي كردم. او حرف مي زد، من توي اين فكر بودم « فرمانده لشكر ؟ بي دست؟ » يك نگه مي كرد به من ، يك نگاه به دستش ، مي خنديد.