راوي :همرزم شهيد
منبع :خاطرات همرزمان
چند روز قبل از شهادتش ، از سردشت مي رفتيم باختران. بين حرف هايش گفت« بچه ها ! من دويست روز روزه بدهكارم » تعجب كرديم. گفت « شش ساله هيچ جا ده روز نمونده م كه قصد روزه كنم. » وقتي خبر رسيد شهيد شده ، توي حسينيه انگار زلزله شد.كسي نمي توانست جلوي بچه ها را بگيرد . توي سرو سينه شان مي زدند. چند نفر بي حال شدندو روي دست بردندشان.آخر مراسم عزاداري ، آقاي صادقي گفت « شهيد ، به من سپرده بود كه دويست روز روزه ي قضا داره . كي حاضره براش اين روزه ها رو بگيره ؟ » همه بلند شدند . نفري يك روز هم روزه مي گرفتند، مي شد ده هزار روز.