0

همزاد پنداري

 
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

همزاد پنداري


 

اُويس، مرد يمني به عشق پيامبرِ خوبي‌ها، دندانش را شکست. و من، از شکسته شدنِ دندانِ کودکانِ مظلومِ يمني و خُرد شدنِ جمجمهي مادرانشان حس خاصي ندارم. چقدر سيب زميني شدهام!

مينا ديروز با سگ هاي کُشته شدهي شيراز همزاد پنداري ميکرد. هم بغض کرد و هم گريه. پِتي سگ پشمالويِ بازي گوشش را يک لحظه هم، از خودش جدا نميکرد.

 

 

    تو چقدر پر ادعايي؟ چند ساعت با او همسفر بوده‌‌‌ اي؟ چقدر او را ميشناسي؟ با او هم سُفره شدهاي، که دم از عشق و علاقه به محمد ميزني؟

-         اُويس همين طور که، کنايه هاي خليفه را ميشنيد، آرام آرام بغض کرد. يادش آمد براي ديدن محمد بارها از مادر پيرش اجازه گرفت که تا قبل از ظهر به ديدار محمد برود و برگردد. مادر راضي شد. به مدينه آمد. ولي محمد نبود.

.

.

.

-         به خليفه گفت: سالها محمد را ديدي، دخترت را به او دادي، به خوبي او را ميشناختي حالا بگو بدانم، کدام دندانِ محمد در جنگ شکسته شد؟

انگار چالشِ مُچاليدهي آب سرد بود، که به يکباره روي سر خليفه ريخته شد.

-         مگر محمد دندان شکسته داشت؟

اُويس تعجب نکرد. او را به خوبي ميشناخت... جلوتر آمد.... چهره در چهرهي خليفه... سنگي برداشت... نگاهش را يک لحظه هم قطع نميکرد... انگشتش را گذاشت روي دندانش و گفت اين دندان را ميبيني؟... حالا ديگر نميبيني...

اُويس دهانش پر از خون شد. خليفه خود را عقب کشيد.

-         محمد دندانش شکسته باشد و من سالم؟

.

.

.

 

یک شنبه 3 خرداد 1394  7:05 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها