0

حکایتی از مولوی

 
yasaman25
yasaman25
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 1706
محل سکونت : یزد

حکایتی از مولوی

 

حکایت و داستان | حکایتی از مولوی
 
پیرمرد تهی دستی زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می کرد
 

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباسش ریخت و پیرمرد گوشه ی آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده ی گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

پیرمرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!

پیرمرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند، ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

نتیجه گیری مولانا از این حکایت:

تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه

منبع : روزگار نو
پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  9:10 AM
تشکرات از این پست
masomezare4 mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها