راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب ابراهيم همت
اولين تظاهراتي بود كه راه انداخته بودند. من و رحمت الله هم بوديم. مي خواستيم شعار جمع را تغيير بدهيم. همه مي گفتند «قانون اساسي اجرا بايد گردد»، ما دوتايي داد زديم «اين شاه آمريكايي اخراج بايد گردد» كه يك پس گردني محكم چسبيد پشت گردنمان. رو برگردانديم، همت بود. خنديد و با تندي گفت«هنوز زوده براي اين شعارا. اينا باشه براي بعد.»
- مسيح! يا يه پس گردني بزن و قصاص كن، يا ببخش!
خيلي وقت بود نديده بودمش. از وقتي جنگ شروع شده بود بيش تر مي رفت جبهه و كم تر به شهرضا سر مي زد. آرزو به دل ماند بودم كه يك دفعه درست و حسابي ببينمش. پريدم سفت بوسيدمش. دلم نمي آمد ولش كنم، تازه گيرش آورده بودم. گفتم «قصاص شد.» بعد به بهانه ي اين كه يك بار ديگر هم ببوسمش گفتم «حالا يكي هم به جاي رحمت الله كه مفقود شده.»