راوي :همرزم شهيد
منبع :بغض ترك خورده
جلد قرآنسبز بود. وقتيمهديقرآنرا گرفت، رو بههمهفريادزد: ديديد گفتمسبز، مالِ منه، اينيعنيانتخاب... nمنطقةعملياتيمنتظر بچهها بود. و بچهها از زير قرآنرد ميشدندو قرآنرا برايهمراهيميگرفتند. مهديوقتيقرآنِ با جلد سبز راگرفت، دوبارهبرگشتو آخر صفايستاد. بچهها اعتراضكردند: تو كهقرآنگرفتي. اوناييكهانتخابميشَنبايد دو تا قرآنبگيرند.اينرا با خنده گفت. درونصفبا بچهها شوخيميكرد. دوبارهقرآنگرفت. جلو رفتمپيشانيبنديبهدستگرفتهبود و قرآنها را بهبازو ميبست. اينديگهچهرسميه؟وقتيمطمئنشد كهقرآنها محكمبستهشدهاند، رو بهمنكرد وگفت:تير هيچوقتبهقرآننميخوره، پسدستهايمنقطعنخواهند شد، تير كهآمد، مطمئناً بهقلبمخواهد نشست. ميخواهمتوياونلحظاتآخر، با ايندستها، قلبمرو لمسكنم.چهرهاشحاكياز حالاتدرونيخاصيبود، كهنصيبهركسنميشد. نور ميباريد از چهرهاش. دوبارهخندهايكرد و زد بهپشتمن. بچهها گوشهو كنار نشستهبودند و وصيتمينوشتند. و او اينكار را چند روز قبلانجامدادهبود. در حاليكهبچهها را يكبهيكزيرنظر گرفتهبود، لُپمنرا گرفتو گفت: وقتيگلولهبهقلبتبنشينه، پرپرشدنتزيباتر ميشه. اينوديشبديدم....و حرفشرا ناتمامرها كرد و كولهپشتياشرا برداشت: مهدي، ديشبچهديدي؟مثلاينكهرازيرا ناخواستهفاشكردهباشد، پشيمانبود.ميخواست فكر مرا از آنحرفدور كند، دوبارهپرسيدم: مهدي، ديشبچهخوابديدي؟ هيچيبابا، شتر ديدي، نديدي...ا سرعتاز مندور شد. وِلكنِ قضيهنبودم. بهدنبالشحركتكردم. كنار نخليمتوسطاو را بهدامانداختم.pو ديگهكيهستي؟ اينقدر پيلهنكن.نگاهكن، منبايد بفهممكه...ايبابا... باشه، ديشبخوابديدمكه، بندةعاصيگنهكاريبهاسمآقا مهدي، آماجرگبار دشمنقرار گرفته، همةگلولههابهيكجا ميخوردند، اونمقلبآقا مهدي... حالا فهميدي؟و ساكتشد.ـ خب، بقيهش؟بقيهش؟... هيچي، قطرهخونيهماز قلباين آقا مهديبادمجانبَميرويزميننريخت... حالا ديگهفهميدي؟...منتظر جوابدادنمننشد، پريد ميانبچهها....و درستروز بعد از عمليّاتبچّهها گفتند، او را در ميانراهديدهاند. نقشبر زمين. در حاليكهبا چشمانيباز قلبشسوراخسوراخشدهبود...